eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی
2.4هزار دنبال‌کننده
30.9هزار عکس
28.4هزار ویدیو
76 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
خــــــــــــــــــــدای من دلــــم تنگ آرامشی ژرف است، تو را می خـــــوانم ... دستم را بگیر و خاطر اَبـــ☁️ــریم را به خـــــورشید بسپار ... و لحظه ای این جـان بی قرار را به خویش نگذار ... به نام خدای همه 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
حبه نور ✨ صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا (سوره مبارکه احزاب/۵۶) اصلا اساسِ عاشقی به تسلیم است ... 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
‌طالب جنت شدم نه محضِ ناز و نعمتش آرزو دارم ببینم، آب می‌نوشد حسین(ع) نعیم امینی علی ساکن کربلا عالم همه در طواف عشق است... سرمان گرم حسین است... الحمدلله... 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
❣️ ❣️ او حاضرو ما پنهانیم هرچند که از غیبت خود با این همه ای جاویدان تا فجر فرج منتظرت می 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
ســـلام اگر با لبخند همراه باشد حکم شاخه گلی پر از احساس را دارد که به قلب التیام می‌بخشد آسمون دلتـون رنـگی زندگیتون سبز و پر امید ☘ 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
🏴۱۹محرم حرکت کاروان کربلا از کوفه به سوی شام 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🏴 روضه اسارت خاندان رسالت (ع) ▪️از زبان امام سجاد علیه السلام. آیت الله سید محمد ضیاءآبادی 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
|•°فَـرازے از وصـیـتنـامہ : 📌مَـن زندگـے را دوسـت‌دارم، وݪـے نـہ آنقدر که شَـوم و خویشتن را و فراموش ڪـنَـم. زیسٺـݩ و علـے‌وار شُـدݩ زیـستَـݩ و حسین‌وار شہـیـد شـدن را دوسـٺ مـےدارم. . . شهدا 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
...💚 کنار مزارت خواندم.. به خدا گفتم: بلند بلند مناجات میخونم تا ببینه حال منو.. دلش به حالم بسوزه یه کنه یه دعا کنه.. کنه شاید هم صدامو بشنوی.. فَلَعَلَّ بَعْضَهُمْ بِرَحْمَتِكَ يَرْحَمُنِي لِسُوءِ مَوْقِفِي ، أَوْ تُدْرِكُهُ الرِّقَّةُ عَلَيَّ لِسُوءِ حَالِي فَيَنَالَنِي مِنْهُ بِدَعْوَةٍ هِيَ أَسْمَعُ لَدَيْكَ مِنْ دُعَائِي ، أَوْ شَفَاعَةٍ أَوْكَدُ عِنْدَكَ مِنْ شَفَاعَتِي تَكُونُ بِهَا نَجَاتِي مِنْ غَضَبِكَ وَ فَوْزَتِي بِرِضَاكَ ...💔 ۳۱‌_صحیفه ... 🌷 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
یک خیابانِ‌ دو طرفـه یک سو ارباب°• یک سو علمدار °• و یک جفت چشم‌ِ‌ حریص که نمیداند کدام را نگاه‌ کـند 👀 این‌یعنۍبزرگترین و زیبـاترین سردرگمۍ.. سر در گمـم میانِ شمـس و قمـرش :)🌙 اَللّهُمَ اَرزُقنـٰا فِی اَلْدُنْیٰا زیٰارَۃ اَلْحُسَیْن❤️🍃🤲🏻 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
#فنجـانے_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_61 صوفی با صورتی غرق در خون و متلاشی، چند سانت آن طرف تر پخشِ زمین بو
بی اختیار شروع به جیغ زدن کردم. نمیدانستم دلیلش چیست؟ مظلومیتِ حسام یا ترسِ بی حد و حسابِ خودم! چند مردی که از همراهانِ عثمان بودند از پنجره به بیرون پریدند. صدایِ تیراندازی در نقاطِ مختلف شنیده میشد. عثمان دستانش را بر گوشهایش فشار داد و به سمتم هجوم آورد (خفه شو.. دهنتو ببند..) آنقدر ترسیده بودم که مخلوطی از درد و وحشت، معجونی بی توقف از جیغهایِ بی اراده تحویلم داده بود. عثمان گلویم را فشار میداد و من نفس به نفس کبودتر میشدم. ناگهان حسام با تمام توانِ تحلیل رفته اش، با او درگیر شد. عثمان محکوم به مرگ بود. چه دستگیر میشد. چه فرار میکرد. پس حسودانه، همراه میطلبید برایِ سفرِ آخرتش. تازه نفسیِ عثمان بر تن زخمی حسام چربید و ناامید از بردنِ منِ جنازه شده از ترس با خود، فرار را بر قرار ترجیح داد. حسام نیمه هوشیار بر زمین میخ شده بود. کشان کشان خود را بالایِ سرش رساندم. شرایطش اگر بدتر از من نبود، یقین داشتم که بهتر نیست.  نفسهایم به شماره افتاده بود. صدای فریادها و تیراندازی ها، مبهم به گوشم میرسید. صورتِ به خون نشسته ی حسام ثانیه به ثانیه مقابل چشمانم تار و تارتر میشد. چشمانِ بسته اش، هنوز هم مهربان بود. ناخواسته در کنارش نقشِ زمین شدم.. تاریک و بی صدا... نمیدانم چقدر گذشت.. چند ساعت؟؟ یا چند روز؟؟ اما اولین دریافتیِ حسی ام، بویِ تندِ ضدعفونی کننده ی بیمارستان بود و نوری شدید که به ضربش، جمع میشد پلکهایِ سنگینم. و صدایی که آشنا بود. آشنایی از جنسِ چایِ شیرین با طعم خدا.. باز هم قرآن میخواند.. قرآنی که در ناخودآگاهم، نُت شد و بر موسیقاییِ خداپرستیم نشست. در لجبازیِ با دیدن و ندیدن، تماشا پیروز شد. خودش بود، حسام. قرآن به دست، رویِ ویلچر با لباسِ بیمارانِ بیمارستان.. لبخند زدم. خوشحال بودم که حالش خوب است، هم خودش، هم صدایش... باز دلم جایِ خالیِ دانیال را فریاد زد. صدایم پر خش بود و مشت شده (دا.. دانیال کجاست؟) تعجب زده، نگاهم کرد، اما تند چشمانش را دزدید.. راستی چشمانش چه رنگی بود؟؟ هرگز فرصت شناساییش را نمیداد این جوانِ با حیا... لبخند به لب قرآنش را بوسید و روی میز گذاشت (الحمدالله به هوش اومدین.. دیگه نگرانمون کرده بودین.. مونده بودم که جوابِ دانیالو چی بدم؟) با موجی بریده دوباره سوالم را تکرار کردم و او با تبسم سرش را تکان داد (همه ی خواهرا اینجورین یا شما زیادی اون تحفه رو دوست دارین؟؟ آخه مشکل اینجاست که هر چی نگاه میکنم میبینم که چیزی واسه دوست داشتن نداره. نه تیپی ... نه قیافه ایی... نه هنری... از همه مهمتر، نه عقلی...) دوست داشتم بخندم. دانیال من همه چیز داشت. تیپ، قیافه، هنر، عقل و بهترین مهربانی هایِ برادرانه یِ دنیا. صندلی اش را به سمت پنجره هل داد. پرده را کنار زد (ایران نیست.) نگران به صورتِ ریش دارش خیره شدم. (اما اصلا نگران نباشید.. جاش امنه.. من تمام ماجرا رو براتون تعریف میکنم.) مردی چاق و میانسال وارد اتاق داشت (آقا سید، میشه بفرمایید من و همکارام چه گناهی کردیم که تو بیمارِ این بیمارستانی؟) حسام با لبهایی جمع شده از شدت خنده، دست در جیبش کرد و موزی درآورد (عه.. نبینم عصبانی باشیا.. موز بخور.. حرص نخور.. لاغر میشی، میمونی رو دستمون.) این جوان در کنارِ داشتنِ خدا، طبع شوخ هم داشت؟ خدا و شوخ طبعی منافات نداشتند؟ پرستار سری تکان داد (بیا برو بچه سید.. مادرت در به در داره دنبالت میگرده. آخه مریضم انقدر سِرتِق؟؟ بری که دیگه اینورا پیدات نشه.) حسام خندید (آمینشو بلند بگو.) سرش را پایین انداخت و با صدایی پر متانت مرا خطاب قرار  داد (سارا خانووم. الان تازه بهوش اومدین. فردا با اجازه پزشکتون میامو کلِ ماجرا رو براتون تعریف میکنم.. فعلا یا علی..) نام علی غریب ترین، اسم به گوشم بود.. چون تا وقتی پدر بود به زبان  آوردنش در خانه، فرقی با هنجارشکنی نداشت. دو پرستار زن وارد اتاق شدند  و حسام کَل کَل کنان با آن پرستار چاق از اتاق خارج شد. و من خوابِ زمستانی را به انتظار کشیدن تا فردا ترجیح میدادم... ↩️ ... : زهرا اسعد بلند دوست 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi