سلامِ نمازِ اعتراف که تموم شد یه هو یاد کربلا افتادم .. یادم اومد چقدر دلم برای کربلا تنگ شده 😭 .. خوش به حالِ اونایی که کربلا نفس میکشن .. خدا رو چه دیدی؟ شاید نگاهشونم به امامِ زمان'عج افتاده ..
حسین جان ! انقدر دلتنگتم ..
آخه چرا تو دعای عرفه بند بندِ وجودتو میگی ؟ که ما رو بکشی ؟ دعای عرفه تو نبود من بیچاره بودم .. چقدر باهات حرف و درد و دل دارم .. ولی به حق همون سلامی که از این راهِ دور با دلِ شکسته دادم نگاهم کن و خودت حرفامو بخون :)😭
و اَساریرِ صَفحَةِ جَبیني ..
و خط های پیشانیام ..
اینجا داری همون جایی رو میگی که سنگ زدن به پیشونیت؟ خون اومد دامن رو زدی بالا پاکش کنی تیر زدن به قلبت ؟ 😭💔💔
کل سال نمیدونیم کجاست و تو کدوم هوا نفس میکشه تا امروز؛ امروز همه میدونن کجاست .. الان صحرای عرفاته ، اونجایی که جدش ایستاد و دعای عرفه رو قرائت کرد و اشک ریخت ..
السلام علیکَ یا حجة الله و علی آبائه الطاهرین .
وَ نورِ بَصَري ..
و نورِ چشمم ..
داری عصرِ عاشورا رو میگی که از شدت تشنگی روایته دیگه چشمات همه جا رو مثل دود و تار میدید؟😭💔