[بسم الله الرحمن الرحیم]
سرم را پایین انداخته بودم
در گرمای آفتاب میسوختم و پا تند کرده بودم تسبیح تربت به دست داشتم و استغفار میکردم و لا اله الا الله میگفتم
سرم را بالا آوردم
گنبدش را دیدم چشم هایم پر از اشک شد و قلبم پر از عشق و آرامش
اشک هایم بی اختیار میریخت
تنها داستان شیخ حسنعلی نخودکی در ذهنم مرور میشد که تعریف کردند:
در حجره ای از حجره های حرم برای مدتی ساکن شدم و مشغول ریاضت نفس بودم تا اینکه عنایتی شد و پرده های مکاشفه کنار رفت و من دیدم درب های صحن بسته شد و منادی ندا داد: حضرت رضا'ع اراده فرموده اند که از زوار خویش دیدن کنند.
سپس حضرت بر یک کرسی نشستند و دستور دادند درب های شرقی باز شود
صحن پر شد از جمعیت...
انسان هایی که بعضا چهره آدمی نداشتند و صاحب چهره حیوان بودند...
همگی از جلوی حضرت عبور میکردند و حضرت (ع) دست مبارک و پرنوازش خود را بر سر همه آنان اعم از حیوان و انسان می کشیدند و اظهار مرحمت می فرمودند...
چه داستان قشنگی بود
خدمتش عرض کردم: امام رضای عزیز دلم!
من هم جزو یکی از آنهایم
دست نوازشت را از روی رحمت و لطف بر منِ روسیاه بکش و مرا از خودم نجات بده
مارا کسی نخواست تو هم گر نخواستی
در گوشمان بگو تا بمیریم گوشه ای...
روبه روی ضریح مطهر امام رضا'ع
ساعت ۲۲:۳۰
۱۴۰۴/۳/۲۲
#شوریده_سرگردان