فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
پدرشوهر!!
مادرشوهر!!
صدقه سر ایناس که همسرتون محترمه یا شاغله یا...
#محترم_باشیم🕊
پیشنهاد دانلود🌹
✨الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْ✨
💞اللہمـ.صلےعلےمحمد وآل.محمدوعجل.فرجہمـ💞
┏━━━━━☆━━♡━━☆━━━━┓
「⃢🦋➺@shahidebrahiimm
┗━━━━━☆━━♡━━☆━━━━┛
🔴 اندر احوالات و اوصاف مردمِ آخرالزمان...
⭕️ کاهش تعداد مردان؛ افزایش تعداد زنان...
🌕 پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:
إِنَّ مِنْ أَشْرَاطِ السَّاعَهًِْ... وَ تَقِلُّ الرِّجَالُ وَ تَکْثُرُ النِّسَاءُ حَتَّی إِنَّ الْخَمْسِینَ امْرَأَهًًْ فِیهِنَّ وَاحِدٌ مِنَ الرِّجَال.
از نشانهها و شرطهای قیامت این است که شمار مردان کاسته و شمار زنان افزون میشود، آنچنان که برای پنجاه زن یک مرد خواهد بود.
🌕 و در روایتی دیگر فرمودند:
«مِنْ أَشْرَاطِ السَّاعَهًِْ أَنْ یَقِلُّ الرِّجَالُ وَ یَکْثُرُ النِّسَاءُ حَتَّی یَکونُ في خَمْسِینَ امْرَأَهًًْ قَيِّمُ وَاحِدٍ»
از نشانه های قیامت این است که مردان کم میشوند و زنان بسیار؛ تا آن جا که هر پنجاه زن یک سرپرست خواهند داشت.
🌕 نیز آن حضرت میفرمایند:
«لاَ تَقُومُ اَلسَّاعَةُ حَتَّى يَتْبَعُ اَلرَّجُلُ قَرِيبٌ مِنَ ثَلاَثِينَ اِمْرَأَةٍ كُلَّهُنَّ تَقُولُ أَنْكَحَنِي! أَنْكَحَنِي»
قیامت برپا نمیشود، مگر آن که روزگاری فرا رسد که به دنبال یک مرد، حدود سی زن به راه افتد و هرکدام از او تقاضا کند که با او ازدواج نماید.
📗روضه الواعظین، ج۲، ص۴۸۵
📗تفسير الصافي ج ۵، ص ۲۴
📗تفسير کنز الدقائق، ج ۱۲، ص ۲۳۴
📗تفسير نور الثقلين ج ۵، ص ۳۷
📗فردوس الاخبار، ج ۵، ص ۵٠٩
اللهم عجل لولیک الفرج بحق خانم
حضرت زینب کبری سلام الله علیها
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️پست ویژه
🟡 ترتیب حوادث شش ماه پایانی
🟢 خروج سفیانی ... نبرد قرقیسیا... خروج خراسانی و شعیب ابن صالح... خروج یمانی... ظهور امام زمان علیه السلام... صیحه آسمانی... شهادت نفس زکیه... خسف بیدا... قیام امام زمان علیه السلام...
اللهم عجل لولیک الفرج بحق خانم
حضرت زینب کبری سلام الله علیها
🍃یازهرا سلام الله علیها یا شهیده 🥀
مهدی باوران ومهدی یاوران اینگونه ✅️
اینان یاورند ومُحب؛نه سَربار ومنافق ‼️
💌قسمتی از وصیت نامه شهید:طهمراس چگینی🕊🌷
هرگز امام عزیز این اسوه تقوى، خلوص، شهامت و .... را تنها نگذارید و در تکرار کربلا یاری اش کنید، این را مى گویم و من از بین شما مى روم ولی به شما مى گویم که اگر دست جنایتکاران ضد اسلام و ضد امام را که از دین امام و از این اسلام وحشت دارند، کوتاه نکنید در آینده نزدیک فناء خواهید شد و دیگر نخواهید توانست مسلمان زندگى کنید و رفته رفته اسلامتان آریامهرى خواهد شد. اگر به یقین به وصیتنامه این همه شهدا عمل کنید، پیروز خواهید شد و دیگر حزب قاعدین مدعى نخواهند شد که باید آنقدر فساد در جامعه رواج پیدا کند تا امام زمان (عج) ظهور کند.
شادی ارواح طیبه شهدا صلوات
🍃یاعلی علیه السلام یاشهید 🌷
#بچه_ها_مراقب_باشید.!
✨الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْ✨
💞اللہمـ.صلےعلےمحمد وآل.محمدوعجل.فرجہمـ💞
┏━━━━━☆━━♡━━☆━━━━┓
「⃢🦋➺@shahidebrahiimm
┗━━━━━☆━━♡━━☆━━━━┛
🍃🥀به نیابت از از ارواح طیبه شهدا جهت سلامتی وتعجیل در فرج آقا صاحب الزمان عج💙
اِجماعاً صلوات ....🌷🍃
🌺ابراهیمـ دلها🌺«قهرمان مـن»🕊
🍃🥀به نیابت از از ارواح طیبه شهدا جهت سلامتی وتعجیل در فرج آقا صاحب الزمان عج💙 اِجماعاً صلوات ....🌷🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋
🦋✨🦋✨🦋✨🦋
✨🦋✨🦋✨🦋
🦋✨🦋✨🦋
✨🦋✨🦋
🦋✨🦋
✨🦋
🦋
#سلــام_بر_ابراهیـــم1💕
#قسمت17»
به دوســتانش هم توصيه ميکرد که: اگر ورزش براي خدا باشــد، ميشــه
عبادت. اما اگه به هر نيت ديگهاي باشه ضرر ميکنين.
٭٭٭
توي زمين چمن بودم. مشــغول فوتبال. يکدفعه ديدم ابراهيم در كنار سكو
ايســتاده. سريع رفتم به سراغش. سلام کردم و باخوشحالي گفتم: چه عجب،
اين طرفها اومدي؟!
مجله ای دستش بود. آورد بالا و گفت: عکست رو چاپ کردن!
از خوشــحالي داشــتم بال در مياوردم، جلوتر رفتم و خواستم مجله را از
دستش بگيرم.
دستش را كشيد عقب و گفت: يه شرط داره!
گفتم: هر چي باشه قبول
دوباره گفت: هر چي بگم قبول ميکني؟
گفتــم: آره بابا قبول. مجله را به من داد. داخل صفحه وســط، عکس قدي
و بزرگي از من چاپ شــده بود. در كنارآن نوشــته بود: »پديده جديد فوتبال
جوانان« و کلي از من تعريف کرده بود.
کنار سكو نشستم. دوباره متن صفحه را خواندم. حسابي مجله را ورق زدم.
بعد سرم را بلند کردم و گفتم: دمت گرم ابرام جون، خيلي خوشحالم کردي،
راستي شرطت چي بود!؟
آهسته گفت: هر چي باشه قبول ديگه؟
گفتم: آره بابا بگو، کمي مکث کرد و گفت: ديگه دنبال فوتبال نرو!!
خوشــکم زد. با چشــماني گرد شــده و با تعجب گفتم: ديگه فوتبال بازي
نکنم؟! يعني چي، من تازه دارم مطرح ميشم!!
گفت: نه اينکه بازي نکني، اما اينطوري دنبال فوتبال حرفهاي نرو.
گفتم چرا !؟
جلو آمد و مجله را از دســتم گرفت. عکسم را به خودم نشان داد و گفت:
اين عکس رنگي رو ببين، اينجا عکس تو با لباس و شورت ورزشيه. اين مجله
فقط دست من و تو نيست. دست همه مردم هست. خيلي از دخترها ممکنه اين
رو ديده باشن يا ببينن.
بعد ادامه داد: چون بچه مسجدي هستي دارم اين حرفها رو ميزنم. وگرنه
کاري باهات نداشتم. تو برو اعتقادات رو قوي کن، بعد دنبال ورزش حرفهاي
برو تا برات مشکلي پيش نياد.
بعد گفت: کار دارم، خداحافظي کرد و رفت.
من خيلي جا خوردم. نشستم و کلي به حرف هاي ابراهيم فکر کردم.
از آدمي که هميشه شوخي ميکرد و حرفهاي عوامانه ميزد اين حرفها
بعيد بود.
هر چند بعدها به ســخن او رســيدم. زماني که ميديــدم بعضي از بچه هاي
مسجدي و نمازخوان که اعتقادات محکمي نداشتند به دنبال ورزش حرفه اي
رفتند و به مرور به خاطر جو زدگي و... حتي نمازشان را هم ترک کردند...!
#ادامه_دارد...🕊
✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋
🦋✨🦋✨🦋✨🦋
✨🦋✨🦋✨🦋
🦋✨🦋✨🦋
✨🦋✨🦋
🦋✨🦋
✨🦋
🦋
#سلــام_بر_ابراهیـــم1💕
#قسمت18»
ابراهيم در يکي از مغازه هاي بازار مشــغول کار بود. يك روز ابراهيم را در
وضعيتي ديدم که خيلي تعجب کردم!
دو کارتن بزرگ اجناس روي دوشــش بود. جلوي يک مغازه،کارتن ها را
روي زمين گذاشت.
وقتي کار تحويل تمام شد، جلو رفتم و سلام کردم. بعد گفتم: آقا ابرام براي
شما زشته، اين کار باربرهاست نه کار شما!
نگاهي به من کرد و گفت: کار که عيب نيست، بيکاري عيبه، اين کاري هم
که من انجام ميدم براي خودم خوبه، مطمئن ميشم که هيچي نيستم. جلوي
غرورم رو ميگيره!
گفتم: اگه کســي شــما رو اينطور ببينه خوب نيســت، تو ورزشكاري و...
خيليها ميشناسنت.
ابراهيــم خنديد وگفت: اي بابا، هميشــه كاري كن كه اگه خدا تو رو ديد
خوشش بياد، نه مردم.
٭٭٭
به همراه چند نفر از دوستان نشسته بوديم و در مورد ابراهيم صحبت ميكرديم.
يكي از دوســتان كه ابراهيم را نميشــناخت تصويرش را از من گرفت و نگاه
كرد. بعد با تعجب گفت: شما مطمئن هستيد اسم ايشون ابراهيمه!؟
با تعجب گفتم: خب بله، چطور مگه؟!
گفت: من قبلاً تو بازار سلطاني مغازه داشتم. اين آقا ابراهيم دو روز در هفته
َسر بازار می ايستاد. يه كوله باربري هم مي انداخت روي دوشش و بار ميبرد.
يه روز بهش گفتم: اسم شما چيه؟
گفت: من رو يدالله صدا كنيد!
گذشت تا چند وقت بعد يكي از دوستانم آمده بود بازار، تا ايشون رو ديد
با تعجب گفت: اين آقا رو ميشناسي!؟
گفتم: نه، چطور مگه!
گفت: ايشــون قهرمان واليبال وكشــتيه، آدم خيلي باتقوائيه، براي شكستن
نفسش اين كارها رو ميكنه. اين رو هم برات بگم كه آدم خيلي بزرگيه! بعد
از آن ماجرا ديگه ايشون رو نديدم!
صحبتهاي آن آقا خيلي من رو به فكر فرو برد. اين ماجرا خيلي براي من
عجيب بود. اينطور مبارزه كردن با نفس اصلاً با عقل جور در نمی آمد
٭٭٭
مدتي بعد يكي از دوستان قديم را ديدم. در مورد كارهاي ابراهيم صحبت
ميكرديم. ايشان گفت: قبل از انقلاب. يك روز ظهر آقا ابرام آمد دنبال ما.
من و برادرم و دو نفر ديگر را برد چلوكبابي، بهترين غذا و ســالاد و نوشابه
را سفارش داد.
خيلي خوشــمزه بود. تا آن موقع چنين غذایی نخورده بودم. بعد از غذا آقا
ابراهيم گفت: چطور بود؟
گفتم: خيلي عالي بود. دستت درد نكنه، گفت: امروز صبح تا حالا توي بازار
باربري كردم. خوشمزگي اين غذا به خاطر زحمتيه كه براي پولش كشيدم!!
#ادامــه_دارد... 🕊