#استوری | مامان و باباش دلشان میخواست پشت سرش نماز بخوانند. هر چی میگفتند، قبول نمیکرد. خجالت میکشید.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli
زمان ما هم مثل همیشه، رسم و رسومِ ازدواج زیاد بود. ریخت و پاش هم بیداد میکرد. ولی ما از همان اول ساده شروع کردیم، خریدمان یک بلوز و دامن برای من بود و یک کت و شلوار برای مرتضی. چیز دیگری را لازم نمیدانستیم. به حرف و حدیث ها و رسم و رسوم هم کاری نداشتیم، خودمان برای زندگیمان تصمیم میگرفتیم. همین ها بود که زندگیمان را زیباتر میکرد.
#شهید #سید_مرتضی_آوینی
🆔️ @shahidemeli
#استوری | به مهدی گفتم: حضرت علی را نمیدانم. اما امام بدون همسرشان سر سفره نمینشینند. مهدی آهسته و آرام گفت: کاشکی اتاق کار من هم کنار نشیمنمان بود. همیشه میآمدم پیش تو، کی بدش میآید؟ اما کار ما فرق دارد. این چیز ها را که میگفت، دلم غنج میرفت. مهدی ارزش هر سختی کشیدنی را داشت.
#شهید #مهدی_باکری
🆔️ @shahidemeli
خیلی مواظب برادر کوچکش، احمد، بود. نامه مینوشت، تلفن میکرد، بیشتر با هم بودند. حرف هایش را گوش میکرد. گردش میرفتند. درد دل میکردند. همیشه میگفت: فاصله ی سنی بابا و احمد زیاده. احمد باید بتونه به یکی حرف هاش رو بزنه. خیلی باید حواسمون به درس و کار هاش باشه.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli
#استوری | چند روزی بود که مریض شده بودم. هیچ کس هم خانه نبود. نه حاج آقا و نه بچه ها. خبری هم ازشان نداشتم. یک روز که چشمم به در بود، یک باره در باز شد و مهدی با لباس خاکی و عرق کرده آمد خانه. تا دید رختخواب پهن است و خوابیده ام، یک راست رفت آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال میآمد. چند لحظه بعد دیدم برایم آش پخته، ظرف های مانده را هم شسته و همه جا را مرتب کرده. همیشه این توجه را به من و پدرش داشت.
#شهید #مهدی_زین_الدین
🆔️ @shahidemeli
معمولا برای هر کار خیری که میخواست انجام بدهد، دو رکعت نماز میخواند. یادم هست یک بار میخواست برود با یکی از جوان هایی که خیلی اهل مسجد و ... نبود صحبت کند، آستین هایش را بالا زد وضو گرفت و رفت دو رکعت نماز خواند. بعد از نماز دعا کرد که خدا در کلامش تاثیر قرار بدهد و از خانه بیرون رفت. با این کارش میخواست اثر وضعی روی مخاطب و کار هایش بگذارد و همین طور هم شد.
#شهید #مدافع_حرم #سید_میلاد_مصطفوی
🆔️ @shahidemeli
از طرح ها و ایده های همه با روی باز استقبال میکرد. طوری که حتی نگهبان یا راننده ی جزء هم میآمدند پیشش و طرح و ایده میدادند. همه را میشنید و هر کدام چشم گیر بود را بررسی میکرد و به نتیجه میرساند.
#شهید #حسن_طهرانی_مقدم
🆔️ @shahidemeli
#استوری | به خودم دلداری میدادم غذا پختن که کاری ندارد، یاد میگیرم. هفته اول ناهار و شام میهمان مادرش بودیم. اولین شبی که میخواستم خودم غذا بپزم، برایمان مهمان رسید. دوستان مهدی آمده بودند دیدنمان. مهدی پرسید: میتونی شام درست کنی؟ نگهشون داریم؟ گفتم: آره درست کردم. برنج را کشیدم، رویم نشد بیاورم سر سفره. برنج خارجی را کته کرده بودم. شفته شده بود. مهدی دیس پلو را برداشت و گفت: بیا تو، کاریت نباشه. دیس را گذاشت وسط سفره و گفت: آشپزیِ خانم ما حرف نداره. اگه میبینید پلو خوب در نیومده، چون برنجش خوب نبوده.
#شهید #مهدی_باکری
🆔️ @shahidemeli
در دوران ابتدایی علیعباس نزدیک شب عید به بچه ها میگفت: هر کس هر اندازه که میتواند برای نیازمندان کمک کند. از لباس گرفته تا برنج و روغن و ... جمع آوری میشد. بچه ها هم وسایل را بستهبندی میکردند. شب عیدی کمک ها به دست نیازمندان میرسید.
#شهید #علی_عباس_حسین_پور
🆔️ @shahidemeli
اول حسن خودش را معرفی کرد. بعد مسائل کلی مطرح شد. ایشان در همه ی حرف ها، تاکیدش روی مسائل اخلاقی بود. یادم نمیرود، قبل از اینکه وارد این جلسه شوم، وضو گرفتم و دو رکعت نماز خواندم و گفتم: خدایا خودت از نیت من باخبری، هر طور صلاح میدونی این کار رو به سرانجام برسون. بعد ها در دستنوشته های او هم خواندم که نوشته بود: برای جلسه ی خواستگاری با وضو وارد شدم و همه ی کار ها را به خدا واگذار کردم.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli
خبر حمله ی منافقین را که شنید، خودش را به اسلام آباد غرب رساند. در عملیات مرصاد هم خدمه ی خمپاره ۱۲۰ شده بود. برایش فرقی نمیکرد در کجای سلسله مراتب سازمانی باشد. در عملیات مرصاد که آخر جنگ بود، مثل روز های اول جنگ دوباره شد خمپارهانداز.
#شهید #حسن_طهرانی_مقدم
🆔️ @shahidemeli