eitaa logo
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
306 ویدیو
2 فایل
©️ عکس نوشت شهدا | استوری شهدا | برای شهدا | جهت عضویت در کانال روی گزینه پیوستن کلیک کنید. پشتیبانی کانال: @birangi
مشاهده در ایتا
دانلود
ساعت دوازده شب بود که متوجه شد من مریض احوالم و حال خوشی ندارم، سریع خودش را رساند و با موتورش آمد دنبالم. تا نیمه شب مرا در خیابان‌ها چرخاند و گپ زد تا حالم بهتر شود، هوا سرد شد و یک تیشرت فقط تنش بود، داشت می‌لرزید اما خم به ابرو نیاورد و گله‌ای نکرد. بیشتر از اینکه به فکر خودش باشد به فکر دیگران بود. از معرفت چیزی کم نمی‌گذاشت. 🆔️ @shahidemeli
| سه نفرند. می‌گویند: پایگاه درمان سقوط کرد. از صد و بیست نفر فقط ما تونستیم فرار کنیم. می‌گویند: چهل و پنج نفر شهید، بقیه اسیر ... صدای بیسیم درمی‌آید. کومله‌ها آمده‌اند روی خط ما‌. می‌گویند: منتظر باشین. بقیه رو هم می‌گیریم ازتون. می‌گویم: پدرت رو درمی‌آرم. پوست از کله‌ی همه‌تون می‌کنم. محمد می‌گوید: این‌جوری حرف نزن. درست نیست. می‌گویم: دری وری می‌گه. کومله ست. نمی‌شنوی؟ می‌گوید: عیب نداره. تو درست صحبت کن. 🆔️ @shahidemeli
خیلی درس می‌خواند. هلاک می‌کرد خودش را. هر بار که بهش می‌گفتم بسه دیگه، چرا این‌قد خودت رو اذیت می‌کنی؟ می‌گفت: نه، اذیتی نیست. اولا که خیلی کیف می‌ده،دوما وظیفمونه. باید این‌قدر درس بخونیم که هیچ‌کی نتونه بگه بچه مسلمون‌ها بی‌سوادند. 🆔️ @shahidemeli
همت می‌گفت: روحیه‌ام خراب که می‌شد، می‌رفتم پیشش. ده دقیقه می‌نشستم. سر حال می‌شدم، می‌آمدم سر کارم. 🆔️ @shahidemeli
ما خریدی برای عقد نداشتیم. برای حاجی یک انگشتر عقیق به قیمت صد و هشتاد تومان خریدیم. ایشان هم برای من یک انگشتر هزار تومانی خرید. بعدها حاجی می‌گفت: وقتی مادرت می‌گفت که لباس و چیزهای دیگر هم بخر و تو می‌گفتی: نه همین‌ها بس است، برگردیم، نمی‌دانی که در دلم از خوشحالی چه خبر بود؛ از اینکه می‌دیدم شما الحمدلله همانی هستید که می‌خواهم. 🆔️ @shahidemeli
روزهای گرم تابستان، چند بار حمام می‌کرد. همیشه بوی عطر می‌داد. بیشتر لباس غیر نظامی می‌پوشید. خانه که بود اغلب لباس ورزشی تنش بود. مهمانی که می‌رفت، فقط کت و شلوار می‌پوشید، آن هم فقط کت تک. به وضع ظاهرش خیلی اهمیت می‌داد. خوش‌پوشی‌اش زبانزد همه بود. 🆔️ @shahidemeli
ماه رمضان بود و اول ترم. برنامه ریخته بود عصر از یزد حرکت کند تا نزدیکی صبح برسد اهواز دانشگاه، که روزه‌اش خراب نشود. آن روز خیلی اذیت شد. اهواز هوا گرم بود. همین طوری طاقت آدم طاق می‌شد، چه برسد به اینکه یک شب تا صبح هم توی اتوبوس بوده باشد. افطار یک کم هندوانه خورد و خوابید. 🆔️ @shahidemeli
| فوتبال او حرف نداشت. دریبل‌های ریز می‌زد و هیچ‌کس نمی‌توانست توپ را از او بگیرد. خیلی به بازی مسلط بود. از همه عبور می‌کرد. اما وقتی به دروازه‌ی حریف می‌رسید توپ را پاس می‌داد به یکی از نوجوان‌ها تا او گل بزند! احمد می‌رفت در تیم افرادی که هنوز با مسجد و بسیج رابطه‌ای نداشتند. از همان‌جا با آن‌ها رفیق می‌شد و ... . بعد از بازی گفتم: احمد آقا، شما کجا، اینجا کجا؟! گفت: یار نداشتند، به من گفتند بیا بازی، من هم قبول کردم. بعد ادامه داد: فوتبال وسیله‌ی خوبیه برای جذب بچه‌ها به سوی مسجد. 🆔️ @shahidemeli
ریز به ریز اطلاعات و گزارش‌ها را روی نقشه می‌نوشت. اتاقش که می‌رفتی، انگار تمام جبهه را دیده باشی. چند روزی بود که دو طرف به هوای عراقی بودن سمت هم می‌زدند... بینِ دو جبهه نیرویی نبود... باید الحاق می‌شد و نیروها با هم دست می‌دادند. حسن آمد و از روی نقشه نشان داد. از شناسایی که می‌آمد، با سر و صورت خاکی می‌رفت اتاقش. اطلاعات را روی نقشه می‌نوشت. گزارش‌های روزانه را نگاه می‌کرد. 🆔️ @shahidemeli
| آدرس صفحات مجازی سامانه ملی شهدا: بله https://ble.ir/shahidemeli ایتا https://eitaa.com/shahidemeli وبسایت www.shohada.org تلگرام https://t.me/shahidemeli اینستاگرام http://www.instagram.com/shahidemeli.ir 🆔 @shahidemeli
یکی از ویژگی‌های بارز ایشان که در ما بسیار اثر گذاشت انس با قرآن بود. در بسیاری از مواقع که ایشان فرصت پیدا می‌کرد، قرآن کوچکی را برمی‌داشت و تلاوت می‌کرد. علی‌عباس با قرآن انس داشت و از خواندن آن لذت می‌برد. با آن سن کم، قلب بزرگی داشت. با همه‌ی وجود، قرآن را درک کرده بود. 🆔️ @shahidemeli
رفته بود تهران درس بخواند. سال آخر دبیرستان، دوستش از یک کوچه می‌رفته مدرسه، علی از یک کوچه‌ی دیگر. دوستش بهش می‌گفته: چرا از اون‌جا می‌ری؟ بیا از این کوچه بریم، پر از دختره. علی می‌گفته: شما می‌خوای بری، برو. به سلامت. من نمیام. 🆔️ @shahidemeli