eitaa logo
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
306 ویدیو
2 فایل
©️ عکس نوشت شهدا | استوری شهدا | برای شهدا | جهت عضویت در کانال روی گزینه پیوستن کلیک کنید. پشتیبانی کانال: @birangi
مشاهده در ایتا
دانلود
ریز به ریز اطلاعات و گزارش‌ها را روی نقشه می‌نوشت. اتاقش که می‌رفتی، انگار تمام جبهه را دیده باشی. چند روزی بود که دو طرف به هوای عراقی بودن سمت هم می‌زدند... بینِ دو جبهه نیرویی نبود... باید الحاق می‌شد و نیروها با هم دست می‌دادند. حسن آمد و از روی نقشه نشان داد. از شناسایی که می‌آمد، با سر و صورت خاکی می‌رفت اتاقش. اطلاعات را روی نقشه می‌نوشت. گزارش‌های روزانه را نگاه می‌کرد. 🆔️ @shahidemeli
| آدرس صفحات مجازی سامانه ملی شهدا: بله https://ble.ir/shahidemeli ایتا https://eitaa.com/shahidemeli وبسایت www.shohada.org تلگرام https://t.me/shahidemeli اینستاگرام http://www.instagram.com/shahidemeli.ir 🆔 @shahidemeli
یکی از ویژگی‌های بارز ایشان که در ما بسیار اثر گذاشت انس با قرآن بود. در بسیاری از مواقع که ایشان فرصت پیدا می‌کرد، قرآن کوچکی را برمی‌داشت و تلاوت می‌کرد. علی‌عباس با قرآن انس داشت و از خواندن آن لذت می‌برد. با آن سن کم، قلب بزرگی داشت. با همه‌ی وجود، قرآن را درک کرده بود. 🆔️ @shahidemeli
رفته بود تهران درس بخواند. سال آخر دبیرستان، دوستش از یک کوچه می‌رفته مدرسه، علی از یک کوچه‌ی دیگر. دوستش بهش می‌گفته: چرا از اون‌جا می‌ری؟ بیا از این کوچه بریم، پر از دختره. علی می‌گفته: شما می‌خوای بری، برو. به سلامت. من نمیام. 🆔️ @shahidemeli
تلفنی به من گفتند: یک مشت لات و لوت اومدن، می‌گن می‌خوایم بریم ستاد جنگ‌های نامنظم. رفتم و دیدم. ردشان کردم. چند روز بعد، اهواز، با موتور سیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکیشان گفت: آقای دکتر خودشون گفتن بیاین. می‌پریدند؛ از روی گودال، رود، سنگر، آرپی‌جی‌زن‌ها را سوار می‌کردند ترک موتور، می‌پریدند. نصف بیشترشان همان وقت‌ها شهید شدند. 🆔️ @shahidemeli
هنوز انقلاب پیروز نشده بود. درس نمی‌خواندیم. به خیالِ خودمان فکر می‌کردیم مبارزه کردن واجب‌تر است. محمد با ما حرف می‌زد: این چه حرفیه افتاده توی دهن شماها؟ یعنی چی درس خوندن وقت‌مون رو تلف می‌کنه؟ باید هم درس بخونید، هم مبارزه‌تون رو بکنید. آدمِ بی‌سواد که به درد انقلاب نمی‌خوره. 🆔️ @shahidemeli
| بعضی هفته‌ها بعد از پایان دعای ندبه به همراه احمد آقا با موتور می‌رفتیم اطراف چهارراه سیروس. آنجا برای بچه‌ها عدسی می‌خریدیم. خدا را شکر به خاطر صبحانه هم که شده بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند. احمد آقا از هزینه‌ی شخصی خودش برای بچه‌ها صبحانه تهیه می‌کرد. کار‌های مختلف انجام می‌داد تا بلکه معنویت و ارادت به امام زمان (عج) در بچه‌ها تقویت شود. در همین برنامه دعای ندبه بسیاری از بچه‌ها را برای آینده تربیت کرد و دستشان را در دست مولایشان قرار داد. 🆔️ @shahidemeli
شخصیتش نجیب بود و آرام. هیجانی و اهل تعریف و تمجید بی‌مورد نبود. با تمام حیایی که داشت، اما پای حق ایستاده بود. در یکی دو مورد بنده با ایشان اختلاف نظر داشتم. ایشان قاطعانه و با استدلال، پای حرف خودش ایستاد. از روی نتیجه‌ و فکری که مطمئن بود حق است کوتاه نیامد. 🆔️ @shahidemeli
| در کنار مسجد جامع، یک کتابخانه‌ای بود به نام آیت الله طالقانی که از ابتدای انقلاب فعال بود. تقریبا ۵۰ نفر از شهدای شهر بهار در این قطب فرهنگی رشد پیدا کردند. مکان بسیار فرهنگی و تاثیرگذاری بود. ما در گروه سرود و هیئت کتابخانه عضو بودیم و کم کم بزرگ شدیم. نیروهایی که در کتابخانه تربیت می‌شدند، در آینده افراد تاثیرگذاری می‌شدند. بعد از آن، سید در پایگاه مالک اشتر به عنوان مسئول تربیت‌بدنی و عضو شورای پایگاه، مشغول شد. اولین سفر راهیان نور را با همین کتابخانه رفتیم. از آنجا پای سید به مناطق راهیان نور باز شد. یکی دو سال در پادگان شهید حبیب‌اللهی خادم بودیم. بعد پایگاه شهید درویشی. 🆔️ @shahidemeli
گفتم: دکتر جان! جلسه رو می‌ذاریم همین‌جا، فقط هواش خیلی گرمه. این پنکه هم جواب نمیده. ما صد، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم. اگه یکیش را بذاریم این اتاق ... . گفت: ببین اگه میشه برای همه‌ی سنگر‌ها کولر بذارید، بسم الله. آخریش هم اتاق من. 🆔️ @shahidemeli
معمولا بچه‌هایی که شهرستان پزشکی می‌خواندند، دوره‌ی انترنی‌شان را می‌رفتند تهران. می‌خواستند هر جور شده، سریع‌تر خودشان را برسانند تهران. آنجا هم امکاناتش بیشتر بود، هم بیمارستان‌هایش تر و تمیزتر، اما محمد ماند اهواز که محروم‌تر بود. دوره‌اش را همان جا گذراند. 🆔️ @shahidemeli
| یکی از بچه‌ها مزاحم نوامیس مردم می‌شد. به سید میلاد ماجرا را شرح دادم. گفت تو کارت نباشه وایسا کنار. من گفتم الآن است که بزند توی گوش آن پسر، ولی با صحنه عجیبی مواجه شدم! سید طوری با این نوجوان صحبت کرد که من جا خوردم. روز بعد گفتم: سید چی شد؟ من گفتم الآن طرف رو چنان می‌زنی که دیگه نتونه بلند شه. خندید و گفت: یه جور دیگه زدمش!! راست می‌گفت. چنان زده بود که من از فردا آن جوان را در مسجد می‌دیدم. بله. سید میلاد، شیطان درون آن نوجوان را زده بود. سید برای آن شخص وقت گذاشت. آن پسر را در طی یک ماه چنان تغییر داد که من کم آوردم! آن سال همان پسر را با خودش برد و خادم‌الشهدا کرد. 🆔️ @shahidemeli