eitaa logo
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
306 ویدیو
2 فایل
©️ عکس نوشت شهدا | استوری شهدا | برای شهدا | جهت عضویت در کانال روی گزینه پیوستن کلیک کنید. پشتیبانی کانال: @birangi
مشاهده در ایتا
دانلود
هنوز انقلاب پیروز نشده بود. درس نمی‌خواندیم. به خیالِ خودمان فکر می‌کردیم مبارزه کردن واجب‌تر است. محمد با ما حرف می‌زد: این چه حرفیه افتاده توی دهن شماها؟ یعنی چی درس خوندن وقت‌مون رو تلف می‌کنه؟ باید هم درس بخونید، هم مبارزه‌تون رو بکنید. آدمِ بی‌سواد که به درد انقلاب نمی‌خوره. 🆔️ @shahidemeli
| بعضی هفته‌ها بعد از پایان دعای ندبه به همراه احمد آقا با موتور می‌رفتیم اطراف چهارراه سیروس. آنجا برای بچه‌ها عدسی می‌خریدیم. خدا را شکر به خاطر صبحانه هم که شده بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند. احمد آقا از هزینه‌ی شخصی خودش برای بچه‌ها صبحانه تهیه می‌کرد. کار‌های مختلف انجام می‌داد تا بلکه معنویت و ارادت به امام زمان (عج) در بچه‌ها تقویت شود. در همین برنامه دعای ندبه بسیاری از بچه‌ها را برای آینده تربیت کرد و دستشان را در دست مولایشان قرار داد. 🆔️ @shahidemeli
شخصیتش نجیب بود و آرام. هیجانی و اهل تعریف و تمجید بی‌مورد نبود. با تمام حیایی که داشت، اما پای حق ایستاده بود. در یکی دو مورد بنده با ایشان اختلاف نظر داشتم. ایشان قاطعانه و با استدلال، پای حرف خودش ایستاد. از روی نتیجه‌ و فکری که مطمئن بود حق است کوتاه نیامد. 🆔️ @shahidemeli
| در کنار مسجد جامع، یک کتابخانه‌ای بود به نام آیت الله طالقانی که از ابتدای انقلاب فعال بود. تقریبا ۵۰ نفر از شهدای شهر بهار در این قطب فرهنگی رشد پیدا کردند. مکان بسیار فرهنگی و تاثیرگذاری بود. ما در گروه سرود و هیئت کتابخانه عضو بودیم و کم کم بزرگ شدیم. نیروهایی که در کتابخانه تربیت می‌شدند، در آینده افراد تاثیرگذاری می‌شدند. بعد از آن، سید در پایگاه مالک اشتر به عنوان مسئول تربیت‌بدنی و عضو شورای پایگاه، مشغول شد. اولین سفر راهیان نور را با همین کتابخانه رفتیم. از آنجا پای سید به مناطق راهیان نور باز شد. یکی دو سال در پادگان شهید حبیب‌اللهی خادم بودیم. بعد پایگاه شهید درویشی. 🆔️ @shahidemeli
گفتم: دکتر جان! جلسه رو می‌ذاریم همین‌جا، فقط هواش خیلی گرمه. این پنکه هم جواب نمیده. ما صد، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم. اگه یکیش را بذاریم این اتاق ... . گفت: ببین اگه میشه برای همه‌ی سنگر‌ها کولر بذارید، بسم الله. آخریش هم اتاق من. 🆔️ @shahidemeli
معمولا بچه‌هایی که شهرستان پزشکی می‌خواندند، دوره‌ی انترنی‌شان را می‌رفتند تهران. می‌خواستند هر جور شده، سریع‌تر خودشان را برسانند تهران. آنجا هم امکاناتش بیشتر بود، هم بیمارستان‌هایش تر و تمیزتر، اما محمد ماند اهواز که محروم‌تر بود. دوره‌اش را همان جا گذراند. 🆔️ @shahidemeli
| یکی از بچه‌ها مزاحم نوامیس مردم می‌شد. به سید میلاد ماجرا را شرح دادم. گفت تو کارت نباشه وایسا کنار. من گفتم الآن است که بزند توی گوش آن پسر، ولی با صحنه عجیبی مواجه شدم! سید طوری با این نوجوان صحبت کرد که من جا خوردم. روز بعد گفتم: سید چی شد؟ من گفتم الآن طرف رو چنان می‌زنی که دیگه نتونه بلند شه. خندید و گفت: یه جور دیگه زدمش!! راست می‌گفت. چنان زده بود که من از فردا آن جوان را در مسجد می‌دیدم. بله. سید میلاد، شیطان درون آن نوجوان را زده بود. سید برای آن شخص وقت گذاشت. آن پسر را در طی یک ماه چنان تغییر داد که من کم آوردم! آن سال همان پسر را با خودش برد و خادم‌الشهدا کرد. 🆔️ @shahidemeli
وقتی می‌شنید کشوری کاری پیچیده را انجام داده است، خدا را شکر می‌کرد و می‌گفت: پس ما بهتر از اونا می‌تونیم همون کار رو انجام بدیم. خیلی قرص و محکم می‌گفت: به دو دلیل این کار برای ما راحت‌تره. یکی اینکه خیالمون راحته این کار شدنیه. دوم اینکه ما شیعه‌ایم و نصرت الهی هم ما را یاری می‌کنه. نصرت الهی یعنی اگر یک غیر مسلمان بیست بار باید دستگاهی را تست کند تا ایرادش را پیدا کند، ما که بچه شیعه هستیم دومین بار آن ایراد برایمان معلوم می‌شود. 🆔️ @shahidemeli
جای خیلی سختی را داده بودند به لشکر. بچه‌ها راهی نداشتند جز اینکه پیروز شوند. اگر خط را نمی‌شکستند، گردان‌ها می‌افتادند توی محاصره. صبح اول وقت با قایق رفتیم جلو. عراقی‌ها پاتک کرده بودند. احمد خودش اسلحه برداشت و تا وقتی مطمئن شود کاری از دست دشمن برنمی‌آید، مثل بقیه جنگید. 🆔️ @shahidemeli
| همیشه، اذان که از مأذنه مسجد الزهرا (س) پخش می‌شد، می‌توانستی در پیاده روی بلوار شهید مدرس سمنان نوجوانی را ببینی که به سمت مسجد در حرکت است. این، برنامه دائمی‌اش بود. گاهی با دوستانش همراه می‌شد و گپ و گفتی می‌کردند تا به مسجد برسند. اگر اذان به پایان رسیده بود، گام‌ها را بلندتر برمی‌داشت، مبادا که از نماز جماعت و فضیلت نماز اول وقت، جا بماند. بعد از نماز، با دوستانش در مسجد یا حیاط جمع می‌شدند و بگو و بخند داشتند. عباس در فضای معنوی و نورانی مسجد الزهرا (س) و بسیج راه عبودیت و حقانیت را پیدا می‌کرد و پله پله بالا می‌رفت تا آرزوی شهادت در وجودش جوانه بزند، آرزویی که وارستگان به دنبالش می‌روند و به دستش می‌آورند. 🆔️ @shahidemeli
آشنا که می‌دید، صورتش پر از خنده می‌شد. دست او را می‌گرفت بین دست‌هایش و پیشانیش را می‌بوسید. تا وقتی ایستاده بود و حال و احوال می‌کرد، دستش را رها نمی‌کرد. 🆔️ @shahidemeli
تازه خانه ساخته بودیم. حسابی رفته بودیم زیر قرض. یکی دو سال آخرش بود. می‌خواست دیپلم بگیرد. گفت: من می‌خوام کلاس باز کنم که لااقل خرج مدرسه‌ام رو دربیارم. خانه‌مان بزرگ بود. یک اتاق بهش دادیم. بچه‌ها را می‌آورد خانه، بهشان درس می‌داد. یک درآمدی هم داشت. 🆔️ @shahidemeli