eitaa logo
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
306 ویدیو
2 فایل
©️ عکس نوشت شهدا | استوری شهدا | برای شهدا | جهت عضویت در کانال روی گزینه پیوستن کلیک کنید. پشتیبانی کانال: @birangi
مشاهده در ایتا
دانلود
یک بار سر سفره‌ی شام بودیم که با ناراحتی گفت: توی یکی از عملیاتا یکی از مناطق رو از داعش پاکسازی کردیم. رسیدیم به خونه‌ای که احتمال دادیم خونه‌ی یه عروس و داماد باشه. نمی‌دونستیم براشون چه اتفاقی افتاده. برای احتیاط اتاق‌ها رو بررسی کردم تا به اتاق خواب‌شون رسیدم. لباس عروس هنوز آویزون و طلاهاش روی میز بود. در اتاق رو بستم و به بچه‌ها گفتم کسی حق نداره به این اتاق نزدیک بشه‌. شب مجبور به موندن شدیم و چون هوا سرد بود، باید از نفت همون خونه استفاده می‌کردیم. صبح موقع رفتن، پول نفت رو کنار طلاها گذاشتم و نوشتم این پول نفتیه که از سر ناچاری استفاده کردیم! 🆔️ @shahidemeli
یکی از کارهای محمود کوهنوردی بود. با دانشجویان جدید رفیق می‌شد و با هم به کوه می رفتند. می‌گفت در محیط باز کوه بهتر می‌توان با این دانشجویان جدید صحبت و بحث کرد. 🆔️ @shahidemeli
امکان نداشت امروز تو را ببیند و فردا که دوباره دیدت، برای روبوسی نیاید جلو. اگر می‌خواستی زودتر سلام کنی، باید از دور، قبل از این که ببیندت، برایش دست بلند می‌کردی. 🆔️ @shahidemeli
با هم زیاد فوتبال بازی می‌کردیم. بارها توی فوتبال به رفتار او دقت می‌کردم. هیچ‌گاه از محدوده‌ی اخلاق خارج نشد. بار اولی را که با هم فوتبال بازی کردیم فراموش نمی‌کنم. من هرچه می‌خواستم از او توپ را بگیرم نمی‌شد. آن‌قدر قشنگ دریبل می‌زد که همیشه جا می‌ماندم. من هم از قانون نامردی استفاده کردم! هر بار که به من نزدیک می‌شد، پایش را می‌زدم تا بتوانم توپ را بگیرم. از طرفی می‌خواستم ببینم این آدم خودساخته عصبانی می‌شود یا نه! یک بار خیلی بد رفتم روی پای سید. نقش بر زمین شد. وقتی بلند شد دیدم دارد ذکر می‌گوید! بعد از بازی رفتم پیش سید و از او معذرت‌خواهی کردم. خندید و گفت: مگه چی شده؟ خب بازیه دیگه، یک موقع من به تو می‌خورم، یک موقع برعکس. بعد هم خندید و رفت. 🆔️ @shahidemeli
یک روز قبل از اذان صبح رفتم وضو بگیرم. دیدم تنهایی دستشویی‌های مقر را می‌شست. گاهی هم دور از چشم همه، حیاط را آب و جارو می‌زد. 🆔️ @shahidemeli
| احمد آقا به عنوان یک عارف عاقل، به تمام وظایف زندگی توجه داشت. درس، کار، ورزش، نظافت، ارتباط با مردم، تحلیل سیاسی و اجتماعی و ... . این‌ها باعث شد که از او یک الگوی مثال‌زدنی ساخته شود. هنوز خاطره‌ی کارهای او در ذهن بچه‌های محل باقی مانده. زمانی که با آن‌ها فوتبال بازی می‌کرد. در آبدارخانه‌ی مسجد برای مردم چای می‌ریخت و ... .شناخت صحیح احمد آقا از زندگی و بندگی، او را به اوج قله‌های عبودیت رساند. او در سنین جوانی مانند یک مرد دنیا‌دیده با وقایع برخورد می‌کرد. 🆔️ @shahidemeli
با خودم گفتم پدرشم، با من این حرف‌ها را ندارد. گفتم: حسین، بابا! بده من لباس‌هات رو می‌شورم. یک دستش قطع شده بود. گفت: نه. چرا شما؟ خودم یه دست دارم با دوتا پا. نگاه کن. نگاه می‌کردم. پاچه‌ی شلوارش را تا زد بالا، رفت توی تشت. لباس‌هایش را پامال می‌کرد. یک سرِ لباس‌هایش را می‌گذاشت زیر پایش، با دستش می‌چلاند. 🆔️ @shahidemeli
گوشه‌ی خیابان نگه داشت و به خاله گفت: خاله جون! پیاده شو. خاله گفت: خاله جون! من توی تهران غریبم، چه‌جوری برم؟ محمد گفت: خاله جون! این وانت رو بیمارستان داده به من که باهاش مسیر بیمارستان تا خونه رو بیام و برم؛ نه بیشتر. تا اینجا مسیرم بود. بیشتر از این گناه داره. بیت‌الماله. پیاده شدند. برای خاله تاکسی دربست گرفت تا خانه‌ی پسرش. 🆔️ @shahidemeli
| اوایل انقلاب بود. ضعف ارتش را می‌دانست؛ بعضی‌ها را تسویه کرده بودند، بعضی‌ها خودشان می‌خواستند بروند، یک عده هم بازنشسته شده بودند. سپاه این طور نبود؛ پر بود از نیروهای مردمی. نیروهای تازه نفس، قبراق و باانگیزه، البته کم‌تجربه؛ آدم‌های غیرنظامی. آمد با فرمانده‌های سپاه جلسه گذاشت که ارتش و سپاه قرارگاه مشترک تشکیل بدهند. قرارگاه که تشکیل شد، اول اسمش را گذاشتند کربلا، بعد شد خاتم‌الانبیا. قبل از آن‌ هم سپاه و ارتش همکاری داشتند، اما صیاد برایش سیستم طراحی کرد. 🆔️ @shahidemeli
قسمت یازدهم مستند آنسوی آشوب امروز دوشنبه 1402/03/29 ساعت 19:10 از شبکه سه سیما پخش می شود. این قسمت تقدیم می شود به شهید مدافع امنیت فرید کرم‌پور 🆔 @shahidemeli
همهمه‌ی فرماندهان در قرارگاه بلند بود که عملیات متوقف شود. حسن یک دفعه قرمز شد و با عصبانیت داد زد: خجالت نمی‌کشید؟ بیست روزه که به مردم قول دادیم خرمشهر آزاد میشه. ما تا آزادی خرمشهر این‌جاییم. پس‌فرداش خرمشهر آزاد شده بود. 🆔️ @shahidemeli
اگر با مهدی نشسته بودیم و کسی قرآن لازم داشت، نمی‌رفت این طرف و آن طرف را بگردد. می‌گفت: آقا مهدی! بی زحمت اون قرآن جیبیت رو بده. 🆔️ @shahidemeli