eitaa logo
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
306 ویدیو
2 فایل
©️ عکس نوشت شهدا | استوری شهدا | برای شهدا | جهت عضویت در کانال روی گزینه پیوستن کلیک کنید. پشتیبانی کانال: @birangi
مشاهده در ایتا
دانلود
با خودم گفتم پدرشم، با من این حرف‌ها را ندارد. گفتم: حسین، بابا! بده من لباس‌هات رو می‌شورم. یک دستش قطع شده بود. گفت: نه. چرا شما؟ خودم یه دست دارم با دوتا پا. نگاه کن. نگاه می‌کردم. پاچه‌ی شلوارش را تا زد بالا، رفت توی تشت. لباس‌هایش را پامال می‌کرد. یک سرِ لباس‌هایش را می‌گذاشت زیر پایش، با دستش می‌چلاند. 🆔️ @shahidemeli
گوشه‌ی خیابان نگه داشت و به خاله گفت: خاله جون! پیاده شو. خاله گفت: خاله جون! من توی تهران غریبم، چه‌جوری برم؟ محمد گفت: خاله جون! این وانت رو بیمارستان داده به من که باهاش مسیر بیمارستان تا خونه رو بیام و برم؛ نه بیشتر. تا اینجا مسیرم بود. بیشتر از این گناه داره. بیت‌الماله. پیاده شدند. برای خاله تاکسی دربست گرفت تا خانه‌ی پسرش. 🆔️ @shahidemeli
| اوایل انقلاب بود. ضعف ارتش را می‌دانست؛ بعضی‌ها را تسویه کرده بودند، بعضی‌ها خودشان می‌خواستند بروند، یک عده هم بازنشسته شده بودند. سپاه این طور نبود؛ پر بود از نیروهای مردمی. نیروهای تازه نفس، قبراق و باانگیزه، البته کم‌تجربه؛ آدم‌های غیرنظامی. آمد با فرمانده‌های سپاه جلسه گذاشت که ارتش و سپاه قرارگاه مشترک تشکیل بدهند. قرارگاه که تشکیل شد، اول اسمش را گذاشتند کربلا، بعد شد خاتم‌الانبیا. قبل از آن‌ هم سپاه و ارتش همکاری داشتند، اما صیاد برایش سیستم طراحی کرد. 🆔️ @shahidemeli
قسمت یازدهم مستند آنسوی آشوب امروز دوشنبه 1402/03/29 ساعت 19:10 از شبکه سه سیما پخش می شود. این قسمت تقدیم می شود به شهید مدافع امنیت فرید کرم‌پور 🆔 @shahidemeli
همهمه‌ی فرماندهان در قرارگاه بلند بود که عملیات متوقف شود. حسن یک دفعه قرمز شد و با عصبانیت داد زد: خجالت نمی‌کشید؟ بیست روزه که به مردم قول دادیم خرمشهر آزاد میشه. ما تا آزادی خرمشهر این‌جاییم. پس‌فرداش خرمشهر آزاد شده بود. 🆔️ @shahidemeli
اگر با مهدی نشسته بودیم و کسی قرآن لازم داشت، نمی‌رفت این طرف و آن طرف را بگردد. می‌گفت: آقا مهدی! بی زحمت اون قرآن جیبیت رو بده. 🆔️ @shahidemeli
| داشتیم با هم برمی‌گشتیم. من پشت فرمان نشسته بودم و مصطفی هم کنار دستم بود. در ترافیک بودیم و او هم مشغول صحبت کردن با تلفن. بنده خدایی آمد کنار دست ما ترمز کرد، نگاهی به داخل ماشین انداخت و دید خانم‌ها همه چادری، مصطفی هم با پیراهن یقه‌آخوندی و ریش نشسته. طرف یک فحش رکیک داد و تا راه باز شد سریع گازش را گرفت و رفت. عصبانی شدم و پایم را روی گاز گذاشتم که جلویش بپیچم و از ماشین پیاده‌اش کنم. مصطفی مچ دستم را گرفت و گفت: داداش تو ماشین زن و بچه نشسته. اون بنده خدا هم از روی نفهمی یه حرفی زده، ما نباید آتش بیار معرکه باشیم که! همان‌جا مطمئن شدم که مصطفای پرشروشور دوران کودکی به مردی صبور تبدیل شده.. 🆔️ @shahidemeli
توی یکی از اتاق‌های سه در چهارِ تاریک گلف جلسه داشتند؛ متوسلیان، خرازی، ردانی‌پور و همت و ... . خیلی سروصدا می‌کردند. از تدارکات بگیر تا طرح عملیات و گله از آموزش بسیجی‌ها. حسن بهشان گفت: می‌خواید بریم آمریکا از تکاورهای آموزش‌دیده‌ی قوی‌هیکلشون براتون بیاریم؟ بابا! با همین بچه‌بسیجی‌ها کار کنید. اگه می‌تونید، این‌ها رو بسازید. 🆔️ @shahidemeli
دو کوهه مسئول پشتیبانی بود و کارش سخت و پرتحرک بود. از هشت صبح تا هشت شب خادمی بود و از نه شب تا یازده شب هم بازدید از گردان تخریب بود که باید با زائران خواهر همراهی می‌کردیم و پای ثابت این کار، او و یکی از دوستان بودند. تازه ساعت دوازده شب تا چهار صبح کنار رادیو دو کوهه باید پست می‌دادیم. هیچ‌وقت نمی‌نالید و با عشق و علاقه خادمی می‌کرد، خلوص نیت در عملش بود و خستگی نداشت. 🆔️ @shahidemeli
| مجالس مختلفی که با هم می‌رفتیم اصرار می‌کرد ساده برگزار شود. اگر میوه‌ای قیمتش یک مقدار بالاتر بود، نمی‌خورد. به ما هم می‌گفت: بچه‌ها سعی کنید خودتون رو به ساده‌زیستی عادت بدید. غذاها و میوه‌هایی رو بخورید که مردم عادی هم به اون‌ها دسترسی آسان داشته باشن. 🆔️ @shahidemeli
با یک پیکان سفید به اصفهان آمده بود. قرار بود برای انجام کاری که مربوط به سپاه می‌شد ده روز در اصفهان بماند. برادرش می‌گفت: ماشین را در سپاه اصفهان گذاشت و با تاکسی و اتوبوس و ... به خانه آمد! وقتی هم قصد داشت به بستگان سر بزند موتور پسر همسایه که از دوستانش بود را گرفت! به او اعتراض کردیم که ماشینت کجاست؟ با لحنی آرام گفت: آن ماشین برای بیت‌المال است. نباید کار شخصی با آن انجام داد. 🆔️ @shahidemeli
جلسه که تمام شد، دیدیم تا وضو بگیریم و برویم حسینیه، نماز تمام شده است. اما مهدی از قبل فکرش را کرده بود. سپرده بود یک روحانی از روحانی‌های لشکر آمده بود همان‌جا. اذان که تمام شد، در همان‌ اتاق جنگ تکبیر نماز را گفتیم. 🆔️ @shahidemeli