همهمهی فرماندهان در قرارگاه بلند بود که عملیات متوقف شود. حسن یک دفعه قرمز شد و با عصبانیت داد زد: خجالت نمیکشید؟ بیست روزه که به مردم قول دادیم خرمشهر آزاد میشه. ما تا آزادی خرمشهر اینجاییم. پسفرداش خرمشهر آزاد شده بود.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli
اگر با مهدی نشسته بودیم و کسی قرآن لازم داشت، نمیرفت این طرف و آن طرف را بگردد. میگفت: آقا مهدی! بی زحمت اون قرآن جیبیت رو بده.
#شهید #مهدی_زین_الدین
🆔️ @shahidemeli
#استوری | داشتیم با هم برمیگشتیم. من پشت فرمان نشسته بودم و مصطفی هم کنار دستم بود. در ترافیک بودیم و او هم مشغول صحبت کردن با تلفن. بنده خدایی آمد کنار دست ما ترمز کرد، نگاهی به داخل ماشین انداخت و دید خانمها همه چادری، مصطفی هم با پیراهن یقهآخوندی و ریش نشسته. طرف یک فحش رکیک داد و تا راه باز شد سریع گازش را گرفت و رفت. عصبانی شدم و پایم را روی گاز گذاشتم که جلویش بپیچم و از ماشین پیادهاش کنم. مصطفی مچ دستم را گرفت و گفت: داداش تو ماشین زن و بچه نشسته. اون بنده خدا هم از روی نفهمی یه حرفی زده، ما نباید آتش بیار معرکه باشیم که! همانجا مطمئن شدم که مصطفای پرشروشور دوران کودکی به مردی صبور تبدیل شده..
#شهید #مدافع_حرم #مصطفی_صدرزاده
🆔️ @shahidemeli
توی یکی از اتاقهای سه در چهارِ تاریک گلف جلسه داشتند؛ متوسلیان، خرازی، ردانیپور و همت و ... . خیلی سروصدا میکردند. از تدارکات بگیر تا طرح عملیات و گله از آموزش بسیجیها. حسن بهشان گفت: میخواید بریم آمریکا از تکاورهای آموزشدیدهی قویهیکلشون براتون بیاریم؟ بابا! با همین بچهبسیجیها کار کنید. اگه میتونید، اینها رو بسازید.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli
دو کوهه مسئول پشتیبانی بود و کارش سخت و پرتحرک بود. از هشت صبح تا هشت شب خادمی بود و از نه شب تا یازده شب هم بازدید از گردان تخریب بود که باید با زائران خواهر همراهی میکردیم و پای ثابت این کار، او و یکی از دوستان بودند. تازه ساعت دوازده شب تا چهار صبح کنار رادیو دو کوهه باید پست میدادیم. هیچوقت نمینالید و با عشق و علاقه خادمی میکرد، خلوص نیت در عملش بود و خستگی نداشت.
#شهید #مدافع_حرم #محمد_رضا_دهقان_امیری
🆔️ @shahidemeli
#استوری | مجالس مختلفی که با هم میرفتیم اصرار میکرد ساده برگزار شود. اگر میوهای قیمتش یک مقدار بالاتر بود، نمیخورد. به ما هم میگفت: بچهها سعی کنید خودتون رو به سادهزیستی عادت بدید. غذاها و میوههایی رو بخورید که مردم عادی هم به اونها دسترسی آسان داشته باشن.
#معلم #شهید #علی_محمد_صباغ_زاده
🆔️ @shahidemeli
با یک پیکان سفید به اصفهان آمده بود. قرار بود برای انجام کاری که مربوط به سپاه میشد ده روز در اصفهان بماند. برادرش میگفت: ماشین را در سپاه اصفهان گذاشت و با تاکسی و اتوبوس و ... به خانه آمد! وقتی هم قصد داشت به بستگان سر بزند موتور پسر همسایه که از دوستانش بود را گرفت! به او اعتراض کردیم که ماشینت کجاست؟ با لحنی آرام گفت: آن ماشین برای بیتالمال است. نباید کار شخصی با آن انجام داد.
#شهید #محمود_شهبازی
🆔️ @shahidemeli
جلسه که تمام شد، دیدیم تا وضو بگیریم و برویم حسینیه، نماز تمام شده است. اما مهدی از قبل فکرش را کرده بود. سپرده بود یک روحانی از روحانیهای لشکر آمده بود همانجا. اذان که تمام شد، در همان اتاق جنگ تکبیر نماز را گفتیم.
#شهید #مهدی_زین_الدین
🆔️ @shahidemeli
#استوری | کار کردن برایش عیب نبود. از جوانهایی که دنبال کار و تلاش نبودند بدش میآمد. میگفت من حتی حاضرم برم بار بزنم، حمالی کنم و ... اما مهم برای من اینه که فقط روزیام حلال باشه. مدتی توی کار خرید و فروش محصولات کشاورزی وارد شد. یک بار تخمه کدو معامله کردیم. به خاطر مشکلی که پیش آمد از حقش گذشت. میگفت: پول حلال ارزش داره، شُبهه که توش باشه بیبرکت میشه.
#شهید #مدافع_حرم #سید_میلاد_مصطفوی
🆔️ @shahidemeli
دو، سه روز مانده به عملیات، قرار شد یک بیمارستان نزدیک منطقهی عملیاتی راه بیندازند. کسی فکر نمیکرد بیمارستان راه بیفتد، خیلی هم بهش نیاز بود. رهنمون و دو، سه نفر دیگر شروع کردند به کار. درست قبل از عملیات بیمارستان را راه انداختند. وقتی که همه گفتند نمیشود، محکم گفت: میشه، خدا بزرگه. حالا شروع کنیم.
#شهید #محمد_علی_رهنمون
🆔️ @shahidemeli
استاد دانشگاه افسری بود. سر کلاس که میآمد، با تمام وجود درس میداد. طوری که نه سوال باقی میماند، نه مطلبِ ناگفته. اصرار داشت که دانشجو سر کلاس درس را بفهمد. اگر هم کسی درس را نمیفهمید، از وقت استراحتش میزد.
#شهید #علی_صیاد_شیرازی
🆔️ @shahidemeli
میگفت: نمیشه توی کار نیارید. زمین باتلاقیه که باشه، برید فکر کنید چطور میشه ازش رد شد. هر کاری راهی داره.
#شهید #حسن_باقری
🆔️ @shahidemeli