eitaa logo
✔ عکس نوشت شهدا | سامانه ملی شهدا
1.2هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
306 ویدیو
2 فایل
©️ عکس نوشت شهدا | استوری شهدا | برای شهدا | جهت عضویت در کانال روی گزینه پیوستن کلیک کنید. پشتیبانی کانال: @birangi
مشاهده در ایتا
دانلود
قبل از عملیات مشورت‌هایش بیرون سنگر فرماندهی بیش‌تر بود تا توی سنگر. جلسه می‌گذاشت با تیربارچی‌ها، امدادگرها را جمع می‌کرد ازشان نظر می‌خواست. می‌فرستاد دنبال مسئول دسته‌ها که بیایند پیشنهاد بدهند. 🆔️ @shahidemeli
| یک خانم معلم توی رزن داشتیم که حجاب خوبی نداشت، خیلی هم نسبت به مقدسات و حضرت امام و انقلاب توهین می‌کرد! گزارشش به گوش علی آقا رسید. از چند طریق خواست که این خانم را ارشاد کند اما بی‌فایده بود. علی آقا رفت و با کمک همکارانش این خانم را از آموزش و پرورش اخراج کرد. خانواده‌ی آن خانم خیلی به ما فشار آوردند، حتی چند بار پدرش رفته بود سراغ حاج رضا (پدر علی آقا) اما علی آقا مصمم کار خودش را انجام داد و آن خانم منحرف را اخراج کرد. 🆔️ @shahidemeli
رفتیم کنار دریا، اغلب بچه‌ها لباس‌هایشان را درآوردند و مشغول آب‌تنی شدند. جالب بود، سید تا دید در اطراف ما نامحرم هست، از ما دور شد و رفت گوشه‌ای با همان شلوار کردی و زیرپوش رفت توی آب که خیلی هم توی دید نباشد. توی فضای شمال، این‌طور مسائل خیلی عجیب بود! 🆔️ @shahidemeli
بی‌خوابی زده بود به سرم. رفتم توی محوطه‌ی پادگان دوکوهه قدم بزنم. از دور افرادی را دیدم که در حال شستشوی دستشویی‌ها بودند. با خودم گفتم: خدمتکارهای پادگان چرا نیمه شب مشغول کار شدند! نزدیک‌تر رفتم. خشکم زد! باور کردنش مشکل بود. احمد متوسلیان، حاج محمود و حاج ابراهیم همت بودند که در حال شستن دستشویی‌ها بودند! 🆔️ @shahidemeli
| کمک به آدم‌های مستحق، کار همیشگیش بود. یک سوم حقوقش را به من می‌داد برای خرجی، بقیه‌اش را صرف این‌جور کارها می‌کرد. چهل پنجاه روزی از شهادتش می‌گذشت که چند نفری آمدند خانه‌مان. می‌گفتند: ما نمی‌دونستیم ایشون فرمانده بوده. نمی‌شناختیمش. فقط می‌اومد بهمون کمک می‌کرد و می‌رفت. عکسش رو از تلویزیون دیدیم. 🆔️ @shahidemeli
اجازه نمی‌داد پشت سر کسی حرف بزنیم. می‌گفت: اگر مشکلی هست، روی کاغذ بنویس و به آن شخص برسان. 🆔️ @shahidemeli
هرگاه نوبت حضورش در محورهای پدافندی تمام می‌شد، به مقر می‌آمد و کارها را سر و سامان می‌داد. از شستن ظرف‌ها تا آب و جاروی محل استراحتمان. با این‌که لوح نظافتی برای تقسیم وظایف و کارهای خدماتی مقر تهیه کرده بودیم ولی نوید بدون توجه به نوبت، کارها را انجام می‌داد. 🆔️ @shahidemeli
| متوجه شدم می‌خواهد دفترچه‌ی سربازی پست کند. بهش گفتم بیا با بچه‌های لشکر صحبت کنم سربازی‌ات بیفتد نجف‌آباد؛ بعد از ظهرها هم بیا موسسه. زیر بار نرفت. گفت: می‌خوام برم یه جای سخت خدمت کنم. دوست داشت برود لب مرز. حالا چرا؟ قصه‌ی شهید حجتی را برایم یادآوری کرد که زمان شاه می‌گوید: می‌خوام برم سخت‌ترین جای کشور. او را می‌فرستند لامرد فارس؛ جایی که نه آب داشت، نه برق. محسن می‌گفت: شهید حجتی زمان شاه عقیده‌اش این بوده. من که توی جمهوری اسلامی هستم! 🆔️ @shahidemeli
وقتی ورزش تمام شد، ابراهیم اصلا احساس خستگی نمی‌کرد. انگار نه انگار که چهار ساعت شنا رفته! البته ابراهیم این کارها را برای قوی شدن انجام می‌داد. همیشه می‌گفت: برای خدمت به خدا و بندگانش، باید بدنی قوی داشته باشیم. مرتب دعا می‌کرد که: خدایا بدنم را برای خدمت کردن به خودت قوی کن. 🆔️ @shahidemeli
هیچ موقعی علی‌عباس را غمگین ندیدم، یعنی اگر غمی هم داشت در چهره‌اش هویدا نبود. چهره‌اش را همیشه شاداب و سر حال و با تبسم دائمی بر لب‌های نازنینش به یاد دارم. 🆔️ @shahidemeli
| طرف توپش پر بود. همه‌اش می‌گفت: من با این‌ها کار نمی‌کنم. اصلا هیچ کدومشون رو قبول ندارم. هر چی نیروی باتجربه‌ست، گذاشتن کنار. جواب سلام نمیدن به آدم. آرام که شد، حسن بهش گفت: نمی‌تونی همچین حرفی بزنی. یا بگی حالا که آقای ایکس شده فرمانده، ما نیستیم. اگه می‌خوای خدا توفیق کارهات رو حفظ کنه، هیچ کاری به این کارها نداشته باش. اگه گفتن برید کنار، می‌ریم. خدا گفت چرا رفتی؟ می‌گیم آقای ایکس مسئول بود گفت برو. رفتیم. دیگه عصبانی نبود. چیزی نگفت. پا شد و رفت. 🆔️ @shahidemeli
اعتقاد داشت که شهدا بهترین راهنما و الگو برای نسل جوان هستند. می‌دانست که اگر دست جوانی را توی دست شهدا بگذارد، آن جوان را بیمه کرده، برای همین بود که خودش و جوانی‌اش را وقف راهیان نور کرده بود. چه شب‌ها و روزهایی را توی این عرصه زحمت کشید. دست جوان‌ها را می‌گرفت می‌برد می‌انداخت توی دامن شهدا. 🆔️ @shahidemeli