بله دیگه...
منطق ۱۱.۱۲ساله های مملکتمون😎
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
❤️ #شهیده 🕊
❤️ #روایت_جاماندگی_دلدادگی 🦋
❤️ #معطر_به_عطر_شهادت 🌹
🌷 👈 عضو شوید :
🔴 https://eitaa.com/shahidgrl
هدایت شده از رفیقشهیدم🤍🕊️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
این کلیپ وبفرستبرای🤌
همه کسایی که به هر نحوی برای انتخابات🗳
تلاش کردند که یکم خستگیشون کم بشه😊✨
May 11
May 11
هدایت شده از رفیقشهیدم🤍🕊️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خاکم نکنید،بزارید اربابم برسه،اونی که واسم همه کسه😭💔
🥀🖤صلّیاللهعلیکیااباعبدالله✋
#شبزیارتیارباباباعبدالله
#شهیدجمهور
14.11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻داستان احساسی متحول شدن جوان معتاد در حرم امام حسین علیه السلام؛ حسینیه معلی شبکه سه
🔹زندگیم رو مثل یه فیلم بهم نشون دادن
🔹حضرت عباس به مادرم گفت ما بخشیدیم شما هم ببخشید
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
❤️ #شهیده 🕊
❤️ #روایت_جاماندگی_دلدادگی 🦋
❤️ #معطر_به_عطر_شهادت 🌹
🌷 👈 عضو شوید :
🔴 https://eitaa.com/shahidgrl
یهگوشهکناربهماجابده..
مارمدمایوونتراهبده..
یهنجفامشببهمابده..
بعدشمیهکربلابده…
اینجاشآدمروازدرونمیسوزونه:
رفقاخوابوخیالشدهکربلا..
انگارمحالشدهکربلا💔((:
چرا اینقدر ریزش؟؟؟؟🥲💔
خواهرای گل.رفقای عزیز اگه پیشنهاد یا انتقادی دارید یا هر حرف دیگه ای در خدمتتون هستیم
https://daigo.ir/secret/1196216626
@K_r_z8888
سلام خدمت تمام اعضای عزیز
همونطور که میدونین چندی پیش رمان «راض بابا» توی کانال بارگذاری میشد اما بخاطر دلایلی نتونستم ادامهاش بدم
ازتون حلالیت میخوام❤️🩹 از امروز هم قراره ادامه رمانمون بارگذاری بشه
ممنونم از همه عزیزایی که تو این مدت همراهمون بودن و ترکمون نکردن🤍
💫شهیده💫
#رمان #راض_بابا #قسمت_سی_و_یکم 🌿💞🌿 💞🌿 🌿 گفت:« بایستین اینجا. میخوام ازتون درس بپرسم.» صدای پچ پچ و
#رمان
#راض_بابا
#قسمت_سی_و_دوم
🌿💞🌿
💞🌿
🌿
مثل همان روزی که معلم پای تخته بود و راضیه از بیرون برگشت. سفیدی صورت و دستانش، از سردی آب وضوخانه به سرخی میرفت. روی صندلی که نشست، سرم را نزدیکش بردم.
-داری یخ میزنی! مگه مجبوری بری وضو بگیری؟
دستمالی از کیفش بیرون آورد و جلو دماغش گرفت.
-اینجوری درس رو بهتر میفهمم.
با هم قرار گذاشته بودیم که موقع درس خواندن و سر کلاس آمدن، با وضو باشیم. کلاس داشت به آخر میرسید که دبیر گفت:« حالا وقت امتحانه. یه نگاهی به کتاب کنیم تا برم برگهها رو از دفتر بیارم.»
همه محو کتابهایشان شده بودند. یا از هم سوال میپرسیدند یا جواب میدادند. یک لحظه نگاهم را به کتابش دادم.
-چرا برگههای کتابت چروک شده؟
دستی به برآمدگی و فرورفتگیها کشید و خندید.
- دیروز که طبق برنامهمون باید زیست میخوندیم، همزمان داشتم با مامانم ظرف هم میشستم. برای اینکه از برنامه عقب نمونم، کتابم رو گذاشتم پشت لوله سینک. هم ظرف میشستم و هم زیست میخوندم.
نگاهم با تعجب راضیه را دربرگرفته بود. معلم وارد شد و سریع برگههای امتحانی را بینمان پخش کرد. راضیه تا دقیقه آخر نشست و وقتی از کلاس خارج شد، سریع به سمتم آمد. پرسیدم امتحانت رو خوب دادی؟ که راضیه با جدیت جواب داد:« خوب بود.»
بعد نفس عمیقی کشید و گفت:« زهرا دیگه هیچوقت تقلب نکن! حقالناسه. همیشه با خدا باش، خودش کمکت میکنه.»
🌿💞🌿
•°به قلم: طاهره کوه کن°•
#فقطفور
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
❤️ #شهیده 🕊
❤️ #روایت_جاماندگی_دلدادگی 🦋
❤️ #معطر_به_عطر_شهادت 🌹
🌷 👈 عضو شوید :
🔴 https://eitaa.com/shahidgrl