داستان: دل بکن
نویسنده : زهرا غفاری
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
حساب هایم را چک کردم. میخواستم برای عروس هایم هم روسری بخرم، دلم نیامد.گفتم ولشان کن پررو می شوند. یک روسری برای خودم و دو تل ارزان هم برای دخترهایم خریدم و از مغازه آمدم بیرون.
شوهرم گفته بود بیرون می روی دو جفت جوراب هم برای من بخر. گفته بود که گفته بود . بگوید...مگر هر چی گفت باید من آن را انجام بدهم؟اما من یک جفت خریدم. زیادی اش میشود .
به خانه که رسیدم همه ی خریدهایم را توی دفتر حساب کتاب هایم نوشتم. تا پولی را که از خودم خرج کرده بودم، را از همسرم بگیرم.
حتی بیشتر از آنی که خرج کرده بودم.
فردای آن روز قرار بود با دوستانم برویم دیدن یکی از بچه ها که عمل کرده واز بیمارستان مرخص شده بود. قرار بود نفری چهل هزار تومن روی هم بگذاریم ومیوه وگل وشیرینی بخریم. وقتی دیدم باید برای دیدن دوستمان این همه هزینه کنم ، بهانه آوردم که مهمان برایم آمده ومن نمی آیم. راستش دلم نیامد این همه پول بدهم. بی خیال شدم وهمراهی شان نکردم. خلاصه هردفعه به بهانه وترفندی سعی می کردم بیشتر پول جمع کنم .حتی یکبار که رفته بودم قشم.یک عالمه جنس ارزان آوردم و به سه برابر قیمت فروختم.همه ی پول هایم را هم پس انداز کردم. فقط پس انداز.... ولی استفاده نمیکردم.
@shahrzade_dastan
چند وقت پیش که زمین از اولین باران پاییزی شب گذشته حسابی خیس شده بود ، ضمن عبور از خیابان پاشنه ی کفشم لیز خورد ووسط خیابان به زمین خوردم وسمند سفید رنگی بهم زد ومرا دو سه متر آنورتر پرت کرد وبه شدت آسیب دیدم. ویک ماه توی بیمارستان بستری شدم . توی این مدت به جای اینکه به آسیب جسمانی ام فکر کنم به خودم فکر کردم .به اینکه تصادف یک اتفاق نیست .تصادف تلنگر است ،هشدار است ،تذکر است.
فهمیدم که زندگی پس انداز نیست ،زندگی دل کندن است وبه خودم گفتم دل بکن...
@shahrzade_dastan
هفت درس نویسندگی از گابریل گارسیا مارکز
قسمت دوم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
۲- از دوران کودکی خود استفاده کنید.
«متوجه شدم هر چیزی که در دوران کودکی برایم اتفاق افتاده بود، ارزشی ادبی داشت که فقط اکنون می توانستم آن را درک کنم.»
مارکز در روستایی کوچک در کلمبیا بزرگ شد، و در کتاب «صد سال تنهایی» و همچنین بسیاری از رمان ها و داستان های کوتاه دیگرش، از این محیط بهره برد. نکته ی مهم این است که نویسنده نباید هیچ یک از تجارب خود را کنار بگذارد، به خصوص تجاربی که در دوران کودکی داشته است. این تجارب می توانند منبع الهام اصلی شما به هنگام خلق آثار باشند.
@shahrzade_dastan
پلاک 🌷🌷🌷
من میان لالههای پرپر جنگ بودهام
پابهپای یار خود سرباز و سرهنگ بودهام
بغض من گر بشکند احساس باران میشوم
شاهد چشمان پر اشک با دلی تنگ بودهام
من زِپابوس قدمهای شهیدان آمدم
غرق خون افتاده در خاکریزی از سنگ بودهام
در میان جبههها گاهی اسیر دشمنان
در شکنجه زخمی از زندان نیرنگ بودهام
بال و پر با من نبود اما دلم پرواز کرد
آن زمانی که برای حق هماهنگ بودهام
#الهه_نودهی
#پلاکتنها
#شهیدانگمنام
شاعرانه
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد
گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت همان بینی
بیسر و پا گدای آن جا را
سر به ملک جهان گران بینی
هم در آن پا برهنه قومی را
پای بر فرق فرقدان بینی
هم در آن سر برهنه جمعی را
بر سر از عرش سایبان بینی
گاه وجد و سماع هر یک را
بر دو کون آستینفشان بینی
دل هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
هرچه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق
عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری
وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی
وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی
از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان
تا به عینالیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست
جز او وحده لااله الاهو
هاتف اصفهانی
@shahrzade_dastan
#چالش_هفته
نوشته هما ایران پور
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
کارمند شرکت نفت بود و دایی پولدارش دوست صمیمی بابا. من نبودم که پدرم نامزدیمان را اعلام کرد.
اما بعد از چند تماس تلفنیش و شنیدن صحبت هایش تصمیم گرفتم جلوی بابا قد علم کنم.
کیف، کفش، عطر، لباس، حلقه نشان و النگوها را پس فرستادیم اما او حلقه اش را پس نداد، به گمانم بخاطر وعده نهاری که دعوت خانه شان بودیم.
چون هم محلی بودیم می ترسیدم خود یا خانواده اش پشت سرم راه بیفتند و اذیت کنند، یک بار از تاکسی پیاده شدم تا به سمت خانه بروم، حس کردم پشت سرم راه می رود و خودم را زود به کوچه مان رساندم و پا تند کردم سمت خانه.
چند وقت بعد هم مادر سفید رو و تپلش را دیدم، در حمل خریدهایش کمکش کردم، به کوچه ما که رسیدیم گفت:
«_بیست کیلو وزن کم کرده، هر جا براش خواستگاری می ریم قبول نمی کنه»
برق گردن بند طلای گرد بزرگی که زنجیزش تا نزدیک شکمش می رسید چشمم را زد و فقط گفتم:
«_کم سعادتی من بوده حاج خانم »
خریدها را دستش دادم، خدا حافطی کردم، جلدی پیچیدم توی کوچه خودمان.
شب که از نیمه گذشت، با برادر کوچکم رفتیم کوچه کناری و روی دیوار سفید روبروی درب کوچک خانه شان با رنگ قرمز بزرگ نوشتیم
«دل بکن»
دیگر هیچ خبری از او نشد اما شنیدم که هرگز ازدواج نکرد.
@shahrzade_dastan
صحنهها در رمان و داستان
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
صحنه واحد اصلی داستان است. ضرب نیز کوچکترین واحد صحنه است. چهار نت داستان عبارت است از عمل، عکس العمل، مقدمه چینی و عمق بخشی.
نت اصلی رمانهای عامه پسند حادثه است. و این نت همان صحنهای است که در آن شخصیت اصلی هدف، درگیری و نوعی نتیجه درگیری معمولا بد دارد.
* عکس العمل بیانگر پاسخ احساسی شخصیت اصلی بعد از یک اتفاق است. از آنجا که این عکس العمل همان افکار و تاملات شخصیت است، سرعت حادثه را کم میکند. رمانهای ادبی بیشتر از این نوع صحنهها ( صحنههای عکس العمل) استفاده میکنند.
* مقدمه چینی ممکن است صحنه کوتاه یا یک واحد در داستان باشد. نویسنده از آنها استفاده میکند تا اطلاعاتی اساسی را درباره صحنههای بعد رمان به ما بدهد.
* عمق بخشی به رمان مثل چاشنی و ادویه زدن به غذاست و باید از آن به دقت و به اندازه برای مزه دادن به رمان استفاده کرد.
* در صحنهها از عناصر قات_ قلاب احساس قوی و ترغیب استفاده کنید. قلاب خواننده را از همان اول صحنه جذب و درگیر با روایت داستان میکند. در تک تک صحنهها باید نوعی احساس قوی یا تنش وجود داشته باشد. صحنه داستان را نیز باید با عامل ترغیب خواننده تمام کرد تا خوانندهها مجبور شوند به خواندن رمان ادامه دهند.
📚طرح و ساختار رمان
🖋جیمز اسکات بل
@shahrzade_dastan
کابوس بیداری۱.m4a
6.08M
داستان کابوس بیداری
نوشته حسین سناپور
قسمت اول
اجرا فرانک انصاری
@shahrzade_dastan