eitaa logo
شهرزاد داستان‌📚📚
2.1هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
63 ویدیو
247 فایل
پاتوق دوستداران داستان نویسی استفاده از مطالب با حفظ لینک کانال آزاد است. مدیر کانال: فرانک انصاری متولد ۱۴۰۱/۷/۱۱🎊🎊🎉🎉 برای ارتباط با من @Faran239 لینک ناشناس https://harfeto.timefriend.net/17323748323533
مشاهده در ایتا
دانلود
نوشته فاطمه تقوی 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 از خواب پریدم... هنوز داشتم می لرزیدم... چه خواب عجیب و ترسناکی بود..! مادرم نگران بالای سرم ایستاده بود و میگفت:" چی شده ابراهیم؟! چقدر عرق کردی! نکنه کابوس دیدی؟!" سرم را تکان دادم و به زور ، اب دهانم را قورت دادم. دهانم انگار کویر شده بود... _جمیله؟! اماده شو بریم دیدار رئیس جمهور! شوکه شدم. ناخوداگاه ایستادم و گفتم:"مگه قراره بیاد اینجا؟!" پدرم پوزخندی زد و گفت: بله بچه جون. نکنه توهم میخوای بیای؟؟ هوا گرمه ها!! سینه ام را صاف کردم و گفتم:معلومه! منم میخوام بیام مادرم چادر رنگی اش را روی سر می اندازد و میگوید:" نه مادر، بچه بازی که نیست! میخواد بیاد سد رو افتتاح کنه و بره. تازه ، تو هنوز کامل خوب نشدی. نگاه به خودت بنداز! هنوز داری میلرزی... اوفف ، پاک اون خوابم رو فراموش کرده بودم. خواب دیده بودم توی هواپیمایی نشسته بودم و داشتم پایینو نگاه میکردم. یه عالمه ادم وایساده بودن و ازم خداحافظی میکردن. داشتم زمین خشک و داغمون رو میدیدم! مامانم از اون پایین برام دست تکون داد و منم ازش خداحافظی کردم ؛ اما... وقتی سرمو چرخوندم، دیدم داریم سقوط میکنیم! یهو خوردیم به صخره... به بقیه ادما نگاه کردم.. همشون داشتن میسوختن! دیدم خودمم دارم میسوزم... نه. ابراهیم فراموشش کن. الان باید برم دیدن اون مرد بزرگ!! از وقتی رئیس جمهور شده بود، من به اسمم افتخار میکردم که شبیه اسم اونه! من باید امروز ببینمش سریع اماده شدم و به بابا گفتم:" منم میام" *** خیلی شلوغ شده بود. من مثل یه موش زرنگ ، بین ادما میرفتم تا رسیدم جلوی جلو! اقای رئیسی و دوستاش داشتن سوار بالگرد میشدن. تا حالا از نزدیک یه شخصیت بزرگ ، مثلا یه شهردار رو هم از نزدیک ندیده بودم ، چه برسه به رییس جمهور مملکت!! همونجور که محو تماشای اقا بودم ، پدرم دستمو کشید و برد عقب. گفت:من میرم موتور رو بیارم. همینجا کنار مامان وایسا. مامان داشت برای بالگرد رئیس جمهور ، دست تکون میداد. به بالا نگاه کردم و... یا خدا! چقدر این صحنه شبیه خواب منه! نگاه به دور و برم کردم. همون ماشینا ، همون ادما ، شاید مسخره م کنین ،، ولی حتی آسمون هم همون رنگی بود! بالگردها داشتن میرفتن... همراه بالگرد ، منم میدویدم و هی اشاره میکردم که برگردن! اما اقا ،، فقط برام دست تکون می داد... گریه میکردم و صداشون میزدم که برگردن... مامان فریاد زد: سیدابراهیم! خشکم زد و سرم رو برگردوندم. صورتم خیس خیس بود. من که برگشتم، ولی سیدابراهیم بزرگ،، دیگه هیچ وقت برنگشت... @shahrzade_dastan
نوشتن از نگاه سال بلو قسمت سوم
نوشتن از نگاه سال بلو قسمت سوم 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 خیلی مهم نیست که من با قلم می‌نویسم یا با ماشین تحریر. مهم این است که چیزی می‌نویسم. روی نوشته‌ام خیلی کار می‌کنم. ویرایش می‌کنم. اول هم گفتم، هرچند سئوال شیوه نوشتن‌تان چیست را دوست ندارم، اما گفتم تا زمانیکه زمینه مناسب را پیدا نکنم نوشتنم پیش نمی‌رود. صبح‌ها کمی وقت تلف می‌کنم. در باغ خانه همراه همسرم گردش می‌کنم و بعد به اتاق کارم یا به قول خودم استودیو می‌روم. همه چیز را باید ساده گرفت یا اصلا کاری نکرد. زیر تک تک کلمات نوشته من می‌توانید صدای خنده بشنوید. اگر از چیزی خوشم بیاید که مثلا آن را جایی خوانده‌ام سعی می‌کنم از آن در نوشته‌ام بهره ببرم. من ساده می‌نویسم اگر کسی دوست داشته باشد جملات پیچ در پیچ بخواند باید به نویسندگان محبوبم یعنی ناباکوف و جویس سر بزند. شیوه من شبیه شیوه استاندال است. اینکه همه چیز را ساده می‌گیرم به این معنی هم نیست که در نوشتن وقفه نمی‌افتد و همه چیز پشت سر هم به ذهنم می‌آید و می‌نویسم. موقع نوشتن کلمات را با آوای ضربه بر حروف ماشین تحریر پیدا می‌کنم. معلوم شد با ماشین تحریر می‌نویسم. اغلب زمان نوشتن همسرم برای چای می‌آورد و روی آن کمی آب لیمو می‌چکاند. وقتی تاثیر قهوه اول صبح از بین برود شکر و کافئین چای نیروی لازم برای ادامه کار را به شما می‌دهند. گاهی همسرم از حجم کار من تعجب می‌کند چون خودم را مخفی نمی‌کنم و ممکن است کسی به دیدنم بیاید و کار متوقف شود، بعد دوباره در اتاق را می‌بندم و کار می‌کنم. گاهی که برای ناهار پیدایم نمی‌شود باز هم همسرم لقمه‌ای غذا برایم می‌آورد و مرا مشغول نوشتن می‌بیند. موقع نوشتن عرق به تنم می‌نشیند و لباسم خیس می‌شود. @shahrzade_dastan
گویند که رسم پرواز برای ادم ها نیست اما گاهی پرواز است که همه چیز را از یادت میبرد و کاری می کند در آسمان بال هایت رو بگشایی. بالگرد بهانه بود وقتی که گرد و خاک بال هایت را تکاندی و بار دیگر رسم پرواز کردن را به یادمان آوردی ... ارسالی آقای مهدی جمشیدی @shahrzade_dastan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
┈••✾• جشنواره فرهنگی و هنری ریحانه •✾••┈ به همت سازمان بسیج جامعه زنان و مرکز آفرینش های فرهنگی هنری بسیج سپاه روح الله 🔺در دو بخش: 1️⃣پویش «حجاب من» برای دختران زیر12 سال در قالب نقاشی و شعر خوانی 2️⃣مسابقه «مثل فاطمه معصومه(س)» در دو سطح دختران 12 تا 18 سال و 18 سال به بالا 🔺موضوعات مسابقه: 🔹نقش آفرینی علمی،سیاسی،فرهنگی،اجتماعی دختران و بانوان برمبنای الگو و سیره حضرت معصومه(س) 🔸روایت موفقیت و رشد دختران ایران در عرصه های ملی و بین المللی 🔹جایگاه دختران در تمدن نوین اسلامی و انقلاب 🔸عفاف و حجاب 🔹فرزند آوری و تربیت فرزند ❇️قالبهای هنری جشنواره: طراحی پوستر تصویر سازی داستان کوتاه گرافیک متحرک نقاشی رنگ و روغن پادکست شعر هنرهای بومی و صنایع دستی ساخت کلیپ نمایشنامه 🗓مهلت ارسال آثار31 خردادماه 📌آدرس ثبت نام در جشنواره : https://formafzar.com/form/bwds5 📌آدرس ارسال آثار در پیام رسان بله : https://ble.ir/join/BzXvdvcq98
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شاعرانه 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 سراپا وسعت دریا گرفتی مرد میدان ها میان قلب مردم جا گرفتی مرد میدان ها رجائی زنده شد در خاطرات مردم ایران تو هم در آسمان ماوا گرفتی مرد میدان ها کبوتروار در صحن حرم آموختی پرواز و قاف دل، عقاب آسا گرفتی مرد میدان ها در آغوش امام هشتمی در جنت الاعلی مقام و رتبه ی والا گرفتی مرد میدان ها تو خواندی سبح اسم ربک الاعلای قرآن را مقام وصل را اعلا گرفتی مرد میدان ها شهید خدمتی، پر هیبتی، نامت بلند آواست نشان از درک عاشورا گرفتی مرد میدان ها سوسوز سقانین عشقیلن تمام اردبیل آغلار وفا و غیرت سقا گرفتی مرد میدان ها غزل گنجایش نام تو را هرگز نخواهد داشت که در دیوان معنا جا گرفتی مرد میدان ها ✍سیدسعید اطهر نیاری تقدیم به روح ملکوتی رئیس جمهور شهید @shahrzade_dastan
نماد و نمادگرایی در داستان قسمت اول
نماد و نمادگرایی در داستان قسمت اول 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 بیان مفاهیم هنری همیشه به طور حقیقی و صریح صورت نمی‌گیرد. بعضی از هنرمندان شیوه استعمال غیر صریح و مجازی را بر سریع و حقیقی ترجیح می‌دهند. به شیوه‌های استعمال غیر صریح و مجازی عبارتند از نماد، تمثیل، استعاره، قیاس، طنز اغراق ،اطناب و مجاز مرسل. نماد شیوه غیرصریح هست که نویسنده با استفاده از آن موضوعی را تحت پوشش موضوع دیگر چیزی را بر حسب چیز دیگر عنوان می‌کند و معنا و مفاهیمی را با توسل به نشانه و نمونه پیش می‌کشد. مثلاً صحنه باران و باد طوفانی در داستان گیله مرد بزرگ علوی که غیر از چهره ظاهری چهره دیگری نیز دارد و در حکم نمادی است که از دنیای آشفته و طوفانی درون گیله مرد یا مفهوم قفس در داستانی به همین نام از صادق چوبک که غیر از نمایش نکبت بار زندگی مرغ و خروس‌های توی قفس غیر مستقیم نمادی از زندگی حیوانی آدمیان در این دنیا نیز هست. این صحنه‌ها و مفهوم‌های دیگر داستان را می‌توان عنوان ارائه سطح‌ها و ساحت‌های دیگری از واقعیت‌ها وضعیت و موقعیت‌ها به حساب آورد. مفهوم‌های هنری تعریف جامع و مانعی ندارد. اما نماد به عنوان چیزی تعریف می‌شود که به جای چیز دیگری قرار گرفته باشد. به عبارت دیگر چیزی است که هم معنای خود را بدهد و هم جانشین چیز دیگری باشد یا چیز دیگری را القا کند. مثلاً وقتی گل سرخی را با تایید و تکرار توصیف می‌کنیم؛ گلستان همان گل سرخ است . اما چیزی بیشتر از خودش نشان می‌دهد که ذهن ما را به آن جلب می‌کند. مثلاً ما را به یاد جوانی و زیبایی و عشق می‌اندازد. یعنی گل سرخ در عین اینکه گل سرخ است نماد جوانی زیبایی و عشق نیز است. وقتی از شب حرف می‌زنیم و تاریکی را توصیف می‌کنیم از آن معنای وسیع‌تر و عمیق‌تر از معنای ظاهری آن می‌گیریم و واژه شب غیر از تاریکی نماد خفقان و دیکتاتوری نیز است. در واقع در نمادگرایی از محسوس و عینی، مفهوم نامحسوس و ذهنی را اراده می‌کنیم. ادامه دارد 📚عناصر داستان ✍جمال میرصادقی @shahrzade_dastan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا