eitaa logo
شهرزاد داستان‌📚📚
2.1هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
63 ویدیو
247 فایل
پاتوق دوستداران داستان نویسی استفاده از مطالب با حفظ لینک کانال آزاد است. مدیر کانال: فرانک انصاری متولد ۱۴۰۱/۷/۱۱🎊🎊🎉🎉 برای ارتباط با من @Faran239 لینک ناشناس https://harfeto.timefriend.net/17323748323533
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام دوستان ضمن تسلیت شهادت رئیس جمهور و همراهانش، هر کسی به گونه‌ای خودش را با این حادثه تسکین می‌دهد و نویسنده همیشه با نوشتن و قلم زدن آرام می‌شود. بیایید با رسالت همیشگی خود یعنی نوشتن برای تصویر بالا داستان یا داستانک بنویسیم. لطفا داستان‌ها را به آیدی زیر برایم بفرستید تا در کانال به اشتراک بگذارم. @Faran239 @shahrzade_dastan
ضامن حسین مجرد 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 هميشه دلم می خواست گنبد طلایی را از نزدیک ببینم، آرزو داشتم حداقل یک بار نزدیک آن گنبد شوم، اما تنها چیزی که نصیبم بود دیدن از فاصله دور و از پشت همین پنجره بود. یک روز صاحب خانه برای گرفتن چند کبوتر غریبه که به پشت بام آمده بودند رفت. وقتی برگشت یک کبوتر در دستش بود و چهره اش خیلی خندان بود، بال های کبوتر را چید تا فکر فرار نکند هر چند از ترس اینکه برویم و برنگردیم هیچ وقت نمی گذاشت در آسمان پرواز کنیم. کبوتر غریبه از کنار گنبد طلایی آمده بود، می گفت : کبوتر حرم بوده. آنجا همه چیز مهیاست، آقا بی نهایت مهربان است. مردم آقا را به امام رئوف می شناسند حتی می گویند یک روز ضمانت جان آهو را نیز کرده است و بعضی از مردم به او ضامن آهو بی گویند. کبوتر غریبه آنقدر از مهربانی آقا حرف زد که دل بی قرارم بی قرار تر شد. در تاریکی شب به گنبد طلایی که زیبایی اش چند برابر می شد خیره شدم و با خودم گفتم : کاش آقا ضامن کبوتر هم بود. با صدای مردی که داشت با صاحب خانه برای خرید همه کبوتر ها حرف می زد بیدار شدم. او خادم آقا بود. @shahrzade_dastan
مهربانو (زینب مرادی گردویی) 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 سید ابراهیم نه ابراهیم طور است نه یوسف مصر. تنها یک خادم مخلص و دلسوز است که چندین سال برای مردم ملتش جانفشانی کرده است.فقط یک شبانه روز است که بشریت از حال و روزش بی اطلاع هستند.دلهای دوستدارانش بیتاب و بی قرار، تمام شب را احیا گرفته اند ودست بر دعا ،مضطرب و عاجزانه بازگشتش را از خداوند طلب میکنند...... مهدی جان،یوسف غریب فاطمه!چقدر غم غریب بودنت، روی شانه های زمین و زمان سنگینی می‌کند. ۱۴۴۵ سال است که بشر هرگز اینگونه برای نبودن وبی خبری و آمدنت مضطرب نبوده است. مهدی جان! تو از حسین ع هم غریب تر و تنها تر هستی. کی ،کجا و چگونه اینگونه دلها برای آمدنت بی قرار ، شب را به صبح و صبح را به شب می‌رسانند! آقا جان! این دلهای دنیا دوست هنوز لذت دوستی با شما را نچشیده است.مولا جان ما گم شده ایم... مثل ابراهیم در دل کوه . هنوز دلهای تاریکمان برای آمدنت به اضطرار نرسیده است. مهدی جان من از تاریکی این شبهای ظلمانی میترسم .... این گم شدن برایمان روزمره شده .کسی برای پیدا کردن راه مضطرب نیست ،تو برای پیدا شدن ما دعا کن. این دلها، زنگار دنیا گرفته است. بارانی طوفانی می‌طلبد. اللهم عجل لولیک الفرج.🙏😭 @shahrzade_dastan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✅سفرهای استانی داستانک های جمال و جلال🤣🤣مسابقه داستان نویسی ۱۰۰ کلمه ای داریم چه مسابقه ای😅👆👆👆👆 هیات داوران هم هر سه از شهر ادیب پرور اردبیل🌺🌺🌺🌺 خانم ها و اساتید:👈توران قربانی صادق_ فرانک انصاری_ مبینا خلیل زاده مقدم... (داستانک ها میره اردبیل و چه شود... حواستون باشه قوی بنویسید. اونا سختگیرن ها) سفر بعدی داستان ها برای قضاوت سپرده می‌شه به داوران مشهدی و داوران شیرازی و داوران یزدی و داوران جاهای دیگه ایران عزیزمون... 🌺🌺🌺
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
حکایت 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 شنیدم که به روزگار خسرو در وقت وزارت بزرجمهر حکیم رسولی آمد از روم، کسری بنشست چنانک رسم ملوک عجم بود و رسول را بار داد و پادشاه را با رسول بارنامه می‌بایست کی کند به بزرجمهر، یعنی که مرا چنین وزیریست؛ پیش رسول با بزرجمهر گفت: ای فلان همه چیز که در عالم است تو دانی و خواست که او گوید دانم. بزرجمهر گفت: نه ای خدایگان. خسرو از آن طیره شد و از رسول خجل شد، پرسید که همه چیز که داند؟ گفت: همه چیز همگنان دانند و همگنان هنوز از مادر نزاده‌اند. پس ای پسر تو خود را از جمع داناتران مدان که چون خود را نادان دانستی دانا گشتی و سخت دانا کسی باشد که بداند که نادان است. 📚قابوس نامه @shahrzade_dastan
تقویم ایران این گونه رقم خورد 🌹 نوشته توران قربانی صادق 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 دیروز شیفت اول قرار بود در یکی از صحن ها دو ساعت خادم افتخاری بایستند و برای زائران خدمت رسانی کنند . گمشده ها را راهنمایی کنند ، کفشداری را نشان بدهند ؛ مانند یک سرباز در محضر فرمانده چون شمشاد بایستند و در دلشان آرزو کنند " آن دو ساعت کاش دو قرن بگذرد برای سربازی " آخر سر هم غبار دل پای ضریح بریزند و از آقا طلب توفیق خدمت بیشتر برای مردم بکنند ؛ که آقا خود آمدند و فرمودند : سید ابراهیم بیا به نزد ما که امروز حرم ما پر از خادم گریان است ؛ بیا که مادرمان در انتظارتان است و می خواهد به روز میلاد فرزندش تو را دیدار کند . @shahrzade_dastan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فضاسازی در داستان قسمت اول