eitaa logo
💟 شاخه نبات 💟
8.3هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
159 ویدیو
19 فایل
کانال تخصصی ازدواج و خانواده ادمین: @shakhehnabat_admn تبلیغ وتبادل @shakhehnabat_ads ⛔استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز است⛔ تلگرام،سروش، بله: @shaakhehnabaat فهرست مطالب مهم👇 eitaa.com/shakhehnabat/3140
مشاهده در ایتا
دانلود
#ازدواج_به_سبک_شهدا (شهید مهدی باکری) هردوتامون اهل سادگی بودیم و بیزار از تجملات. اول زندگیمون بود و این خصلت خوش می‌درخشید. دوتا اتاق از خونه پدریش خالی بود که فرششون کردیم. جهیزیه‌م رو هم با مهدی بردیم و چیدیم. اونقدر کم بود که کلش پشت یه پیکان استیشن جا شد! فقط وسایل ضروی زندگی رو داشتیم، و به همین سادگی زندگیمون شروع شد. #کانال_شاخه_نبات ⚫️ @shakhehnabat
✨کارگاه ✨ ‌ سرکار خانم ۳ آبان پنجشنبه ساعت ۱۰_۱۱:۳۰ هزینه ۱۵تومان ۶۲۲ ۱۰۶ ۱۲ ۰۳۶۵ ۱۸ ۶۶ بنام امیری سرای محله فدک تهران نارمک خیابان جانبازان غربی(گلبرگ غربی) ضلع شمالی میدان هلال احمر سرای محله فدک 🚃 دسترسی از مترو ۵ دقیقه 🚶♂دسترسی پیاده از میدان نبوت و رسالت ۱۵ دقیقه در "میدان رسالت" تاکسی های خیابان شیرمرد سوارشوید
tahkimkhanevade 02.mp3
20.01M
🍃🍂🍁 🌾 🔊 صوت (19.1mb): موضوع : 💟تحکیم خانواده (2) ⚫️ @shakhehnabat
#زوج‌های_جوان 🌀اگه فکر می‌کنید گفتن #اسرارتون ضرورتی نداره و نگفتنش هم آینده شمارو تهدید نمی‌کنه، اصراری به گفتنش نداشته باشید. 🔰ولی اگر قصد گفتن راز رو دارید، اول یه بخش #کوچک و کم اهمیت‌ترش رو بگید و اگه دیدید همسرتون #ظرفیت پذیرش اون رو داشت، #به_تدریج مسائل مهم‌تر رو پیش بکشید. #کانال_شاخه_نبات ⚫️ @shakhehnabat
#فوت_و_فن‌های_خواستگاری ✅تو جلسه گفتگو نمیشه #خوش‌اخلاق بودن طرف رو فهمید، اما میشه #بداخلاق بودنش رو متوجه شد! 🔰مثلا اگه یهو داد زد و لحنش تند شد، یعنی عصبیه، ولی اگه لبخند زد دلیل نمیشه آدم خوش‌اخلاقی باشه. ❗️اخلاقیات رو فقط باید تو #تحقیق بدست بیارید. #کانال_شاخه_نبات ⚫️ @shakhehnabat
@shakhehnabat ✍آخر شب 💐فصل اول: (1) زمستان سرد سال نود، چند روز مانده به تحویل سال، آفتاب گاهی می تابد گاهی نمی تابد. از برف و باران خبری نیست، آفتاب و ابرها با هم قایم باشک بازی می کنند. سوز سرمای زمستانی قزوین کم کم جای خودش را به هوای بهار داده است، شبهای طولانی آدمی دلش می خواهد بیشتر بخوابد یا نه شبها کنار بزرگترها بنشیند و قصه های کودکی را در شب نشینی های صمیمی مرور کند. چقدر لذت بخش است تو سراپا گوش باشی، دوباره مثل نخستین باری که آن خاطرات را شنیده ای از تجسم آن روزها حس دل نشینی زیرپوستت بدود وقتی مادرت برایت تعریف کند: «تو داشتی به دنیا می‌اومدی همه فکر می کردیم پسر هستی، تمام وسایل و لباساتو خریدیم، بعد از به دنیا اومدنت اسمت رو گذاشتیم فرزانه، چون فکر می کردیم در آینده به دختر درس خون و باهوش میشی». همان طور هم شد، دختری آرام و ساکت، به شدت درس خوان و منظم که از تابستان فکر و ذکرش کنکور شده بود. درس عربی برایم سخت تر از هر درس دیگری بود، بین جواب سه و چهار مردد بودم، یک نگاهم به ساعت بود یک نگاهم به متن سؤال، عادت داشتم زمان بگیرم و تست بزنم، همین باعث شده بود که استرس داشته باشم، به حدی که دستم عرق کرده بود، همه فامیل خبر داشتند که امسال کنکور دارم، چند ماه بیشتر وقت نداشتم، چسبیده بودم به کتاب و تست زدن و تمام وقت داشتم کتاب هایم را مرور می کردم، حساب تاریخ از دستم درآمده بود و فقط به روز کنکور فکر می کردم. نصف حواسم به اتاق پیش مهمانها بود و نصف دیگرش به تست و جزوه هایم، عمه آمنه و شوهرعمه به خانه ما آمده بودند، آخرین تست را که زدم درصد گرفتم شد هفتاد درصد جواب درست. با اینکه بیشتر حواسم به بیرون اتاق بود ولی به نظرم خوب زده بودم، در همین حال و احوال بودم که ابجی فاطمه بدون در زدن، پرید وسط اتاق و با هیجان در حالی که در را به آرامی پشت سرش می بست، گفت: «فرزانه خبر جدید!»، من که حسابی درگیر تستها بودم متعجب نگاهش کردم و سعی کردم از حرف های نصف و نیمه اش پی به اصل مطلب ببرم. گفتم: چی شده فاطمه؟» با نگاه شیطنت آمیزی گفت: «خبر به این مهمی رو که نمیشه به این سادگی گفت!» میدانستم آبجی طاقت نمی آورد که خبر را نگوید، خودم را بی تفاوت نشان دادم و در حالی که کتابم را ورق میزدم گفتم: «نمی خواد اصلا چیزی بگی، میخوام درسمو بخونم، موقع رفتن درم ببند» آبجی گفت: «ای بابا همش شد درس و کنکور، پاشو از این اتاق بیا بیرون ببین چه خبره! عمه داره تو رو از بابا برای حمید آقا خواستگاری می کنه» توقعش را نداشتم، مخصوصا در چنین موقعیتی که همه می دانستند تا چند ماه دیگر کنکور دارم و چقدر این موضوع برایم مهم است. جالب بود خود حمید نیامده بود، فقط پدر و مادرش آمده بودند. هول شده بودم، نمی دانستم باید چکار کنم، هنوز از شوک شنیدن این خبر بیرون نیامده بودم که پدرم وارد اتاقم شد و بی مقدمه پرسید: «فرزانه جان تو قصد ازدواج داری؟» با خجالت سرم را پایین انداختم و با تته پته گفتم: «نه کی گفته؟ بابا من کنکور دارم، اصلا به ازدواج فکر نمی کنم، شما که خودتون بهتر میدونین»... بابا که رفت، پشت‌بندش مادرم داخل اتاق آمد و گفت:.... ⚫️ @shakhehnabat
امام کاظم(ع): سه کس‌اند که در آن روزی که سایه‌ای جز سایه‌ی عرش خدا نیست، در سایه‌ی عرش خدا هستند: مردی که برادر مسلمانش را همسر بدهد، یا به او خدمت کند، یا رازی از او را پوشیده بدارد. #کانال_شاخه_نبات ⚫️ @shakhehnabat
💟احسنت به این جهادگران خاموش... 👏👏 ⚫️ @shakhehnabat
💜اگه فکر می‌کنید برای ازدواج بیاید تو بحث شرکت کنید 👇👇 http://eitaa.com/joinchat/2406154253C5b4cecca1b
@shakhehnabat 💟مدیریت خونه برعهده‌ی هست. لذا شما باید این مهارت رو تو خونه‌ی تمرین کنید؛ 💜رابطه‌ی خودتون با پدر و مادرتون رو و مدیریت کنید، 💚تلاش در اصلاح رابطه پدر و مادر خودتون با هم داشته باشید، 💛و اعضای خونه شما رو بعنوان یه آرامش و احساسات امن بشناسن. 💔 لذا غر زدن، قهر کردن، لج‌بازی و رفتارهای زننده، نمیتونه شما رو فرد ماهر در خونه نشون بده. ⚫️ @shakhehnabat