4_6041613298510597879.mp3
7.18M
🎧 صوت کامل بیانات رهبر انقلاب در دیدار اعضای ستاد کنگره بزرگداشت شهدای استان آذربایجان شرقی. ۱۴۰۲/۹/۱۵
💻 Farsi.Khamenei.ir
📢 آیه نصب شده در محل سخنرانی رهبر انقلاب در دیدار اعضای ستاد کنگره بزرگداشت شهدای استان آذربایجان شرقی ۱۴۰۲/۹/۱۵
🔹«فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِه» سوره مبارکه آل عمران آیه ۱۷۰
🔹آنان (شهدا) به فضل و رحمتی که از خداوند نصیبشان گردیده شادمانند.
🖼 #لوح
💻 Farsi.Khamenei.ir
9.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 گزارش و تحلیل همراه با استیصال و ناراحتی رسانههای فارسی زبان از شکست اسرائیل در جنگ غزه
🔹فراموش نکنیم دیروز ارتش (اشغالگر)اسرائیل ده نفر از نخبگان خود را در جنگ از دست داده است!
🔹بعد از هلوکاست این شدیدترین ضربهای است که اسرائیل خورده است!
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❤️سایه ات از سر ما کم نشود حضرت عشق
خدایا تو را به دست های بریده قمربنی هاشم باب الحوائج علیه السلام ،خدایا تو را به فرق شکافته حضرت علی علیه السلام و گلوی پاره پاره حضرت علی اصغر علیه السلام ، قسم می دهیم....به رهبر عزیزمان امام خامنه ای سلامتی ، طول عمر ، عزت و عظمت عنایت بفرما .
خدایا دشمنان امام خامنه ای را خوار و ذلیل و نابود بفرما .
6.14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥این چهار دقیقه را ببینید تا باز هم کلاهتان را برندارند و واقعیتها را در روز روشن انکار نکنند.
🔹حتما جهت تبیین منتشر کنید .
🌏🌏🌏🌏🌏
👈 کانال شلمچه
https://eitaa.com/shalamchehh
کانال شلمچه را به دوستان خود معرفی کنید .
🔰ماجرای اسارت
تا گواهینامه و آرم جمهوری اسلامی را دیدند با تعجب گفتند: ایرانی؟!
بعد به عربی پرسیدند: از کجا آمدی؟ گفتم: (هذا القریه از این روستا) می خواستم به عربی صحبت کنم اما تصمیم گرفتم به فارسی حرف بزنم! آنها دیگر فهمیده بودند من ایرانی هستم. هر چه می پرسیدند یا به فارسی میگفتم یا با عربی مخلوط می کردم که چیزی نفهمند.
هر چه پرسیدند درست جواب ندادم تا اینکه چند نفری مرا به بیرون نفربر آوردند و به جان من افتادند و حسابی مرا کتک زدند. آنگاه لباس های مرا در آوردند و با یک شورت مرا به داخل نفربر بردند و با چشمان بسته حرکت کردیم.
وارد مقر شدیم با چشمان بسته مرا به جایی بردند که بازجویی کنند. به فارسی حرف میزدم آنها به دنبال مترجم زبان فارسی بودند که پیدا نکردند میخواستند مرا سریع تر تخلیه اطلاعاتی کنند که موفق نشدند.
لذا چند نفری دوباره به سراغ من آمدند و حسابی مرا زدند. به زمین افتادم ضربه ای به دهانم خورد و دهان و دندانهایم پر از خون شد. ضربه محکمی هم به چشمم خورد که تا مدت ها کبود بود.
بعد دستبند پلاستیکی خاصی را به دستان و پاهایم بستند که با تکان خوردن های من محکم تر میشد و خیلی اذیتم می کرد. بعد از یک کتک خوردن مفصل مرا داخل یک ماشین جیپ نظامی انداختند و سه نفر به عنوان حفاظت از من سوار شدند.
📙برگرفته از کتاب اسرائیل اسیر
💠شهید داوود حنیفه
🔰ماجرای اسارت
یک روز صبح در اواخر مرداد، زمانی که در روستا مستقر بودیم به سمت رودخانه رفتیم. همراه برادر حمید که ظاهراً از نیروهای لبنانی است شنا کردیم و از رودخانه رد شدیم برادر حمید باور نداشت که ما وارد منطقه دشمن شدیم، اما من گفتم بله ما از رودخانه رد شدیم و الان در منطقه دشمن هستیم.
من به سمت بالا و به سوی درختان رفتم. به محض اینکه لابه لای درختان را نگاه کردم ده ها نظامی مسلح را دیدم که روبروی من ایستاده اند هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم. من هیچ سلاحی نداشتم و نتوانستم از خودم دفاع کنم. آنها مرا بازداشت کردند. بعد هم به سوی رودخانه شلیک کردند و رگبار بستند. اما خبر ندارم به سوی چه کسی بود و چه شد. از آن برادری که با من به آن سوی رودخانه آمد هیچ خبری ندارم. بلافاصله مرا داخل یک نفربر بردند و مشغول گشتن لباسهای من شدند.
ابتدا از جیب من یک نارنجک اسرائیلی در آوردند که در شناسایی قبلی در همین نقطه پیدا کرده بودم. بعد اوراق داخل جیب مرا بیرون ریختند که گواهینامه رانندگی من داخل آنها بود. اصلاً تصور نمی کردم اسیر شوم و گرنه مدارک خودم را مخفی می کردم.
📙برگرفته از کتاب اسرائیل اسیر
🌷شهید داوود حنیفه
🔰اردوگاه انصار
بعد از آن راهی اردوگاهی یا بازداشتگاهی به نام انصار شدیم.
اردوگاه انصار در جنوب لبنان محل نگهداری زندانیان و اسرای فلسطینی و لبنانی و دشمنان اسرائیل بود. انواع و اقسام شکنجه ها و روشهای اعتراف گیری در این زندان به کار برده می شد.
در آنجا مرا وارد یک اتاق کردند و چند بازجوی عرب وارد شدند و شروع به پرسیدن سوالات کردند.
کجا مستقر بودید؟ فرمانده شما کیست؟ و....
من به فارسی حرف میزدم و به آنها میگفتم:نمیدانم چه میگویید؟؟
بازجو ها رفتند و مرد درشت هیکل و سیه چرده ای وارد شد! لباس پلنگی نظامی تنش بود و مقابلم نشست.
خوب مرا نگاه کرد و شروع کرد به فارسی حرف زدن با ته لهجه عربی.
چند سوال پرسید و من پرت و پلا جواب دادم.
تا جایی که مم از او سوال می کردم و ار را بازی می دادم!
عصبانی شد و با آن قد و هیکل به جان من افتاد و حسابی مرا کتک زد.
با کمک چند نفر دیگر اینقدر مرا زدند که بیهوش شدم. مرا به هوش آوردند. بدنم خیس بود. همان شورتی که پایم بود را در آوردند و این بار با کابل و چوب و چند وسیله مخصوص شکنجه به جان من افتادند. اینقدر زدند که دیگر رمقی برای خودشان باقی نمانده بود. من هم دوباره بیهوش شدم .
ادامه دارد...
ادامه داستان قبل
ساعتی بعد دوباره به هوش آمدم مرا با همان وضعیت برهنه، اما با چشمان باز حرکت دادند.
همینطور که در محوطه حرکت می کردیم، به اطراف نگاه کردم. در اطراف ما سلولهایی کوچکی قرار داشت که پر از زندانی بود. بعضی از سلولها جای نشستن نبود دیوارهای فلزی و سیم های خارداری که روی آنها را پوشانده و مأمورینی که همگی دست روی ماشه داشتند، مرا نگاه می کردند.
ارودگاه پر از اسیر بود و در چهره بسیاری از آنها ناامیدی موج می زد.
فکر کردم که دیگر تمام شد و الان به من لباس می دهند و در کنار این زندانی ها توی یک سلول قرار می دهند.
اما مرا جایی بردند که دور از بقیه و یک اتاق کوچک بود. زندانبان درب سلول را باز کرد نگاهی به داخل آن انداختم. کف زمین یک بلوک سیمانی بزرگ به ابعاد دو در یک متر بود که روی آن چهارحلقه قرار داشت.
دیوارها هم آهنی و پر از سیم خاردار بود و سقف بلندی داشت به زور مرا وارد کردند و روی زمین و روی همان بلوک سیمانی انداختند! بعد مچ دست و پای مرا داخل آن حلقه ها کردند. حلقه ها محکم شد و حالا من کف زمین خوابیده و چند مأمور اسرائیلی بالای سرم بودند. هوا هم به شدت گرم بود. یکدفعه دیدم دوباره همان کابل و چوب را آوردند و حسابی مرا زدند. تمام بدنم سرخ شده بود اینقدر درد داشتم که توان فریاد زدن هم از من گرفت شده بود!
با خودم گفتم کاش در زیر این شکنجه ها بمیرم که اینقدر اذیت نشوم. بار دیگر از حال رفتم کاملاً بی هوش بودم که یک سطل آب
روی من ریختند. دوباره به هوش آمدم و دوباره.....
📙برگرفته از کتاب اسرائیل اسیر
💠شهید داوود حنیفه
🔰شکنجه عجیب
....آن روز خبر خوشی به من داد و گفت: امروز آخرین روز بازجویی توست. دیگر کار ما با تو تمام شد. نمی دانید چقدر خوشحال شدم در درونم خدا را شکر کردم. سرباز اسرائیلی دست مرا گرفت و پس از طی مسافتی، وارد یک اتاق بزرگ کرد.
آنجا یک فیلمبردار در کنار من بود و تمام حالات مرا تصویر برداری می کرد.روی دیوار، تابلوهای زیادی بود. آرم های سازمانهای آزادی بخش در سوریه و لبنان و فلسطین و حتی آرم سپاه و تصاویری ازسران و مسئولین آنها نصب شده بود.
فهمیدم ماجرا چیست. آنها از من در زمانی که به این تصاویر نگاه می کنم
فیلم می گرفتند تا ببینند به کدام تابلو و تصویر علاقه بیشتری دارم ، من هم بی خیال تابلوها و آرم سازمان ها، به جای دیگری از در و دیوار نگاه کردم و با سرباز همراه خودم بیرون آمدم.
البته دوست داشتم با دقت تابلوها را ببینم اما فهمیدم که این هم روشی برای شناسایی وابستگی ماست. آنها از نگاه من به تابلوها میزان عشق یا نفرت را می خواستند حدس بزنند که خدا را شکر به خیر گذشت.
بعد از تمام شدن این مرحله بازجوی من گفت: ما شما را به یک سلول دیگر میبریم که شرایطش از قبلی بهتر است و یک نفر آنجاکنار شما هست.
📙برگرفته از کتاب اسرائیل اسیر
💠شهید داوود حنیفه
🔥 وقوع جنگ بزرگ #قرقیسیا در حومه #دیرالزور سوریه، بر سر #گنج_فرات
🟢 امام علی علیهالسلام فرمودند:
⚪️ #سفیانی بر شام چیره میشود، آنگاه در قرقیسیا نبردی بین آنان (بین سفیانی و ترک و روم) رخ میدهد، تا حدی که پرندگان آسمان و درندگان زمین از کشتههای آنان سیر میشوند!
🔴 الفتن ابنحماد حدیث ۸۳۸ ص۲۰۸
💚 اللهم صل علی محمد و آل