eitaa logo
شمیم ملکوت
388 دنبال‌کننده
4.8هزار عکس
292 ویدیو
125 فایل
ساده و صمیمی با ملکوتیان
مشاهده در ایتا
دانلود
آقای عاملی در سمت خدا می گفتند: در روز قیامت ، از مؤمن می پرسند دنیا را چطور دیدی ؟ مؤمن می گوید : خدایا من دنیا را ندیدم ، همه ی تلاشم این بود که ادب حضور در محضر تو را رعایت بکنم !!! .
سرباز سید بود؛[سید حسن نصرالله]. خودش تعریف می‌کرد که چند سال قبل، آمد پیش آیت‌الله مصباح یزدی وقتی به لبنان سفر کرده بود. 🔸️از او پرسیدند: «حاج‌آقا چه توصیه‌ای کردند؟» گفت : «دستورالعمل دادن که روزی هزار بار سورۀ توحید رو بخونم» و.... 🔸️بعدا خودش را معرفی کرد و گفت : همانم که چند سال قبل مشرف شدم خدمت‌تان و گفتید روزی هزار بار «قل هو الله»‌ بخوانم. از خدا که پنهان نیست ... 🔸️ حاج‌آقا به‌خاطر مشغله‌های مقاومت خداقوت گفتند و از بین وسایل‌شان یک انگشتر در آوردند و گفتند: «نگران نباشید، ذکری یادتان می‌دهم که هم ساده‌تر باشد و هم فضیلت‌اش بیشتر.» چشم‌های سرباز سید از خوشحالی برق زد. علامه ادامه داد: «به جای آن‌که روزی هزار بار توحید بخوانی، روزی هزار بار بگو «السلام علیک یا صاحب الزمان»!
وقتی مستند « داستان آینده» را در مورد شهید آشتیانی می دیدم ، دوست داشتم یک روضه بزارم و یک دل سیر گریه کنم!!
استاد تراشیون ، امروز در سخنرانی شبکه ۲ می گفتند: ما جمعی از جوانان را به اردو برده بودیم . موقع بریدن هندوانه، دیدیم چاقو یادمان رفته! از بچه ها پرسیدیم: کی چاقو داره ؟! یک جوانی، چاقوی ضامن داری از جیبش درآورد و بعد چسبی را که دور تیغه چاقو پیچیده بود، باز کرد و بهم داد!! ضمن تعجب از چاقویش ، ازش پرسیدم : چرا چسب پیچیدی؟! گفت : حاج آقا! موقع دعوا آدم گرم میشه و نمیفهمه چیکار می کنه، لذا من کل تیغه چاقو را به جز کمی از سر تیغه، چسب پیچیدم که ضربه کاری به کسی وارد نکنم !! بعد استاد می گفت : این جوان با اون مرام لات بازی اش، باز اندازه نگه میداره !! منم خواستم بگم : وقتی حرف می زنیم و خدای ناکرده در گناهان زبان می افتیم، دور زبان مان یک چسبی بزنیم که با غیبت و...، ضربه کاری به کسی نزنیم !!اندازه نگه داریم !!
شمیم ملکوت
#دانشمندان_گمنام وقتی مستند « داستان آینده» را در مورد شهید آشتیانی می دیدم ، دوست داشتم یک روضه بزا
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا باید «دردت» بیاد...! دکتر حسین بهاروند: بهار سال ۸۲، اواخر فروردین آمدیم ساختمان جدید. برای این کار یعنی کشت و تکثیر سلول‌های بنیادی انسانی. 🔸یادم می‌آید جنین دو سلولی وقتی به مرحله ای به نام بلاستوسیست رسید، من یک سوزن خیلی باریک با شیشه درست کردم و وقتی نگاهش که می‌کنید انگار یک نگین دارد و یک ده روز بعد از اینکه این اتفاق افتاد دیدیم قیافه این سلول شبیه سلول‌های بنیادی رویانی شد. چقدر زیبا بود بریدمش و تکثیرش دادم. از این ظرف ریختم توی دو سه تا ظرف دیگر و اینها هم تکثیر پیدا می کردند… 🔹یک روز حال سلول‌ها خیلی بد شد و من هم خیلی حالم گرفته بود. رشد و قیافه‌شان به هم ریخته بود. نگران بودم. 🔸دکتر کاظمی هر روز وضعیت سلول‌ها را از من پیگیری می‌کرد و می‌پرسید: اوضاع چطور است؟ سلول ها خوب هستند یا نه؟ 🔹روزی به ایشان گفتم: دکتر سلول‌ها اصلاً حالشان خوب نیست و ممکن است آنها را از دست بدهیم. 🔸با اینکه ایشان خودش از من نگران تر بود گفت: بهار! ناراحت نباش، حتماً درست می‌شود. ما موفق می‌شویم. 🌹نمی‌دانم همان موقع بود یا چند لحظه بعدش زنگ زد و َگفت: بهار بیا صلوات بفرستیم. صلوات نذر کنیم. گفتم: خوب می‌فرستیم چقدر؟ گفت: ده هزار تا. با تعجب گفتم: ده هزار تا؟ کی می‌خواهد این همه صلوات را بفرستد؟ من نمی‌توانم سرم خیلی شلوغ است. 👌گفت: بابا ما داریم کار بزرگی می‌کنیم و باید نذرش هم بزرگ باشد. ده هزار تا که چیزی نیست. اگر سخت است، هفت هزار تا من می‌فرستم سه هزار تا هم تو بفرست. 🔹قبول کردم و از همان موقع شروع کردم به صلوات فرستادن، معمولاً توی راه که می رفتم و می آمدم توی ترافیک ها از فرصت استفاده می کردم و صلوات های سهم خودم را می فرستادم. 🔸از آن طرف هم هر روز محیط های کشتشان را عوض می کردم و یک سری کارهای خاصی انجام می دادم و منتظر بودم نتیجه را ببینم. دیگر هیچ کاری نمی توانستم بکنم. 👌الحمدلله بعد از چند روز نذرمان جواب داد و دیدیم حال سلول ها بهتر شده است.... 📚داستان رویان، تاریخ شفاهی دکتر سعید کاظمی آشتیانی در پژوهشگاه رویان. (با تلخیص). هدیه به دکتر آشتیانی
نقل می کنند هارون الرشید ، عادت به خوردن خاک داشت و این عادت بد ، برای او بسیار عوارض بدی داشت و با این حال او نمی توانست دست از این عادت بد بردارد!! روزی به وزیر دربار خود گفت : به نظرت چگونه می توانم این عادت بد را ترک کنم؟! او هم بی درنگ پاسخ داد : یک جو غیرت شاهانه !! و این حرف خیلی به او‌برخورد و عادتش را کنار گذاشت !!
خدایا!! من تازه فهمیده‌ام که این چشم‌ها را برای ندیدن به ما داده‌ای، و این گوش‌ها را برای نشنیدن، این دهان را برای سکوت، و این دل را برای صبوری آفریــــده‌ای! ما فقط باید بنشینیم تا «تو» حرف بزنی! به قول شمس تبریزی: ای سخن بی‌حرف! اگـــــــــــر تو سخنی، پس اینها که ما می‌گوییم چیست؟؟!!!