#المراقبه
آقای عاملی در سمت خدا می گفتند:
در روز قیامت ، از مؤمن می پرسند دنیا را چطور دیدی ؟
مؤمن می گوید : خدایا من دنیا را ندیدم ، همه ی تلاشم این بود که ادب حضور در محضر تو را رعایت بکنم !!!
.
#المراقبه
سرباز سید بود؛[سید حسن نصرالله].
خودش تعریف میکرد که چند سال قبل، آمد پیش آیتالله مصباح یزدی وقتی به لبنان سفر کرده بود.
🔸️از او پرسیدند: «حاجآقا چه توصیهای کردند؟»
گفت : «دستورالعمل دادن که روزی هزار بار سورۀ توحید رو بخونم» و....
🔸️بعدا خودش را معرفی کرد و گفت : همانم که چند سال قبل مشرف شدم خدمتتان و گفتید روزی هزار بار «قل هو الله» بخوانم. از خدا که پنهان نیست ...
🔸️ حاجآقا بهخاطر مشغلههای مقاومت خداقوت گفتند و از بین وسایلشان یک انگشتر در آوردند و گفتند: «نگران نباشید، ذکری یادتان میدهم که هم سادهتر باشد و هم فضیلتاش بیشتر.»
چشمهای سرباز سید از خوشحالی برق زد. علامه ادامه داد:
«به جای آنکه روزی هزار بار توحید بخوانی، روزی هزار بار بگو «السلام علیک یا صاحب الزمان»!
#دانشمندان_گمنام
وقتی مستند « داستان آینده» را در مورد شهید آشتیانی می دیدم ، دوست داشتم یک روضه بزارم و یک دل سیر گریه کنم!!
#المراقبه
استاد تراشیون ، امروز در سخنرانی شبکه ۲ می گفتند: ما جمعی از جوانان را به اردو برده بودیم . موقع بریدن هندوانه، دیدیم چاقو یادمان رفته!
از بچه ها پرسیدیم: کی چاقو داره ؟!
یک جوانی، چاقوی ضامن داری از جیبش درآورد و بعد چسبی را که دور تیغه چاقو پیچیده بود، باز کرد و بهم داد!!
ضمن تعجب از چاقویش ، ازش پرسیدم : چرا چسب پیچیدی؟!
گفت : حاج آقا! موقع دعوا آدم گرم میشه و نمیفهمه چیکار می کنه، لذا من کل تیغه چاقو را به جز کمی از سر تیغه، چسب پیچیدم که ضربه کاری به کسی وارد نکنم !!
بعد استاد می گفت : این جوان با اون مرام لات بازی اش، باز اندازه نگه میداره !!
منم خواستم بگم : وقتی حرف می زنیم و خدای ناکرده در گناهان زبان می افتیم، دور زبان مان یک چسبی بزنیم که با غیبت و...، ضربه کاری به کسی نزنیم !!اندازه نگه داریم !!
#طرید
شمیم ملکوت
#دانشمندان_گمنام وقتی مستند « داستان آینده» را در مورد شهید آشتیانی می دیدم ، دوست داشتم یک روضه بزا
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
باید «دردت» بیاد...!
دکتر حسین بهاروند:
بهار سال ۸۲، اواخر فروردین آمدیم ساختمان جدید. برای این کار یعنی کشت و تکثیر سلولهای بنیادی انسانی.
🔸یادم میآید جنین دو سلولی وقتی به مرحله ای به نام بلاستوسیست رسید، من یک سوزن خیلی باریک با شیشه درست کردم و وقتی نگاهش که میکنید انگار یک نگین دارد و یک
ده روز بعد از اینکه این اتفاق افتاد دیدیم قیافه این سلول شبیه سلولهای بنیادی رویانی شد. چقدر زیبا بود بریدمش و تکثیرش دادم. از این ظرف ریختم توی دو سه تا ظرف دیگر و اینها هم تکثیر پیدا می کردند…
🔹یک روز حال سلولها خیلی بد شد و من هم خیلی حالم گرفته بود. رشد و قیافهشان به هم ریخته بود. نگران بودم.
🔸دکتر کاظمی هر روز وضعیت سلولها را از من پیگیری میکرد و میپرسید:
اوضاع چطور است؟ سلول ها خوب هستند یا نه؟
🔹روزی به ایشان گفتم:
دکتر سلولها اصلاً حالشان خوب نیست و ممکن است آنها را از دست بدهیم.
🔸با اینکه ایشان خودش از من نگران تر بود گفت:
بهار! ناراحت نباش، حتماً درست میشود. ما موفق میشویم.
🌹نمیدانم همان موقع بود یا چند لحظه بعدش زنگ زد و َگفت:
بهار بیا صلوات بفرستیم. صلوات نذر کنیم.
گفتم: خوب میفرستیم چقدر؟
گفت: ده هزار تا.
با تعجب گفتم:
ده هزار تا؟ کی میخواهد این همه صلوات را بفرستد؟ من نمیتوانم سرم خیلی شلوغ است.
👌گفت:
بابا ما داریم کار بزرگی میکنیم و باید نذرش هم بزرگ باشد. ده هزار تا که چیزی نیست. اگر سخت است، هفت هزار تا من میفرستم سه هزار تا هم تو بفرست.
🔹قبول کردم و از همان موقع شروع کردم به صلوات فرستادن، معمولاً توی راه که می رفتم و می آمدم توی ترافیک ها از فرصت استفاده می کردم و صلوات های سهم خودم را می فرستادم.
🔸از آن طرف هم هر روز محیط های کشتشان را عوض می کردم و یک سری کارهای خاصی انجام می دادم و منتظر بودم نتیجه را ببینم. دیگر هیچ کاری نمی توانستم بکنم.
👌الحمدلله بعد از چند روز نذرمان جواب داد و دیدیم حال سلول ها بهتر شده است....
📚داستان رویان، تاریخ شفاهی دکتر سعید کاظمی آشتیانی در پژوهشگاه رویان. (با تلخیص).
هدیه به دکتر آشتیانی #الفاتحه_مع_الصلوات
#المراقبه
نقل می کنند هارون الرشید ، عادت به خوردن خاک داشت و این عادت بد ، برای او بسیار عوارض بدی داشت و با این حال او نمی توانست دست از این عادت بد بردارد!!
روزی به وزیر دربار خود گفت : به نظرت چگونه می توانم این عادت بد را ترک کنم؟!
او هم بی درنگ پاسخ داد : یک جو غیرت شاهانه !!
و این حرف خیلی به اوبرخورد و عادتش را کنار گذاشت !!
#المراقبه
خدایا!!
من تازه فهمیدهام که این چشمها را برای ندیدن به ما دادهای،
و این گوشها را برای نشنیدن،
این دهان را برای سکوت،
و
این دل را برای صبوری آفریــــدهای!
ما فقط باید بنشینیم تا «تو» حرف بزنی!
به قول شمس تبریزی:
ای سخن بیحرف!
اگـــــــــــر تو سخنی،
پس اینها که ما میگوییم چیست؟؟!!!