eitaa logo
شمیم ملکوت
387 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
292 ویدیو
125 فایل
ساده و صمیمی با ملکوتیان
مشاهده در ایتا
دانلود
۶ یک بار به من گفتند: بیایید این نامه را بردارید و به سفارت عراق ببرید! ( قضیه این بود که به یک ایرانی در عراق اهانت شده بود و ایشان اعتراض کردند.) در نامه نوشته شده بود:«احساسات و عواطف مردم مسلمان جریحه‌دار شده و قبل از اینکه حوادث غیره‌منتظره‌ای پیش بیاید، باید شخص اهانت کننده خلع شود». همراه با شهید واحدی رفتیم. شهید نواب به من سفارش کردند: «موقعی که با سفیر حرف می‌زنی، مستقیم به خود او نگاه کن و کاری به مترجم نداشته باش. جوری رفتار کن که انگار او حرف شما را می‌فهمد و شما هم حرف او را می‌فهمی!». ما رفتیم. اول راهمان نمی‌دادند، ولی وقتی فهمیدند نامه از طرف فداییان اسلام است، ما را راه دادند. من رفتم و به فارسی مطالب را گفتم و او هم عربی جواب داد. مترجم هم مطالب را ترجمه می‌کرد. کل مطلب این بود که باید به او می‌فهماندم که اگر شما آن شخص را بر کنار نکنید، ما به شیوه خودمان بر کنارش می‌کنیم! سفیر حسابی دستپاچه شده بود. موقعی هم که می‌خواستیم خداحافظی کنیم، روی شانه‌ سفیر دست زدم و تأکید کردم که این اخطار را جدی بگیرد...! @shamimemalakut
۷ می‌گفتند: در دادگاه، آزموده به ایشان می‌گوید که: علیه قانون‌ اساسی قیام کرده‌اید. شهید نواب می‌پرسد: این قانون‌اساسی متعلق به چه دوره‌ای است؟ آزموده جواب می‌دهد: دوره مظفرالدین شاه! شهید نواب می‌گوید:« پس اولین کسی که علیه آن قیام کرده، خود رضاشاه بوده است. محمدرضا شاه هم پسر اوست. اگر من به خاطر مخالفت با قانون‌اساسی مستحق اعدام هستم، این حکم باید درباره آنها هم اجرا شود ». @shamimemalakut
۸ وقتی نواب وارد محل استقرار شاه می شود، «محمود جم» به او می گوید: «تعظیم کن.» نواب به او می گوید: «خفه شو!» شاه می پرسد: «شما چه درسی می خوانی؟» نواب: «درس هستی! سیاه مشق زندگی!» شاه: «ما از فعالیت های شما در نجف باخبریم.» نواب: «برای مسلمان تکلیف شرعی او مطرح است و کربلا و نجف و تهران فرقی نمی کند.» شاه: «ما حاضریم هزینه ادامه تحصیل شما را بپردازیم.» نواب: «مردم مسلمان ما آن قدر غیرت دارند که خرج تحصیل یک سرباز امام زمان را بدهند.» ... سپس نواب با دست محکم به میز می کوبد و می گوید: «چرا در این مملکت باید کسانی باشند که اعتنا به تعالیم اسلامی ندارند؟» بعد از این ملاقات، شاه که از رفتار نواب شگفت زده شده بود، به محمود جم می گوید: "نه به آخوند دیروزی، نه به سید امروزی! آن آخوند مال عهد دقیانوس بود و این سید، مثل یک افسر که با زیر دستش حرف می زند، با من صحبت می کرد و اصلا انگار نه انگار شاهی وجود دارد. این چه کسی بود که این جا فرستاده بودی؟ " @shamimemalakut
۹ بعد از به قدرت رسیدن محمدرضا پهلوی در سال 1332، او پیشنهاد نایب تولیت آستان قدس رضوی با اختیارات کامل از طرف شاه، برای خرج در مصارف شرعیه را به نواب داد. نواب با شنیدن این پیشنهاد به دکترسیدحسین امامی (امام جمعه شاه) می گوید: «این که به شما می گویم مکلف هستید عینا به این توله سگ پهلوی برسانید. به او بگویید تو می خواهی مرا با دادن پست و مقام و پول فریب بدهی و خودت آزادانه هر کاری که می خواهی با دین خدا و مملکت اسلامی انجام دهی؟ این محال است و من، یا تو را می کشم و به جهنم می فرستمت و خودم به بهشت می روم و یا تو مرا می کشی و با این جنایت، باز هم به جهنم رفته و من به بهشت می روم و در آغوش اجدادم قرار می گیرم؛ در هر حال، تا زنده ام امکان ندارد ساکت باشم.» @shamimemalakut
۱۰ شهیدنواب مشغول سخنرانی بود که ناگهان درخواست شمع نمود. بعد از آوردن آن، او شمع را روشن کرد و گفت در اتاق را کمی باز کنند. شعله شمع در اثر ورزش بادی که از بیرون آمد، کمی خم شد. بلافاصله ایشان گفت: «مومن همانند این شمع است و معصیت و گناه، حتی اگر به اندازه وزش نسیمی باشد، مون را به طرف راست و چپ منحرف می کند و از صراط الهی دور می کند.» @shamimemalakut
هدیه به شهید نواب صفوی و و همه سرداران اسلام محمدی الفاتحه مع الصلوات @shamimemalakut
دو ماه پیش، حمیده خانوم بهم زنگ زد و برای پنج شنبه، دعوت گرفت جهت مجلس سوگواری خانم حضرت زهرا (س). از بس که خانم محجوب و متواضعی است، جرات نکردم بدلیل مشغله ی زیاد، دعوتش را رد کنم. وقتی چند روز پیش زنگ زدم آدرس بپرسم، بعد حال و احوالپرسی و دادن آدرس، بریده بریده گفت: یه چیزی می خواستم بگم! گفتم: بفرمایید. گفت: می خواستم مجلس خانوم به چهارشنبه موکول کنید، چون میخوام برم سرخاک! دخترم دو هفته پیش از دنیا رفتش! فکر کردم اشتباه شنیدم، مجددا پرسیدم: دختر شما فوت شده؟! گفت: بله! وحشت زده شدم! گفتم : وای چرا؟ و او برایم توضیح داد که چطور دختر سی ساله اش ،در کمتر از یک ماه بیمار شده و فوت کرده است! از پشت تلفن، ایمانش موج می زد، باور نکردم! وقتی خانه شان رفتم، مات و مبهوت شدم از صبر و ایمان این مادر، آن هم در عزای دختری مومن ، جزو هیئت علمی دانشگاه و خادمیار رضوی! عمه هایش می گفتند: وقتی ما ناله و زجه می کردیم، مادرش می گفت: قرآن بخوانید، تا دخترم رفعت مقام پیدا کند و آرام بگیرد و خودش هم مدام قرآن می خواند! یاد ام ایوب افتادم و قصه های صدر اسلام، که یکی یکی تعبیر می شوند! از همه قشنگ تر حس خوب خانه شان بود! تمام مطالبی که آماده کرده بودم، بی فایده بود، زیرا تمام حرفها، دست و پا می زدند که خودشان را از سینه ام آزاد کنند، همه احادیث و روایات، سبکبال جاری می شدند و من را با خودشان می بردند! رفته بودم دل داریش بدهم، ولی حال خودم خوب شده بود! وقت برگشتنی، می خواستم داد بزنم، از خودم متنفر شده بودم و از این اشتهار دروغین که دست و پایم را بسته است ! مادری و دختری، در گوشه ای از شهر اوج می گیرند و به خدا می رسند، بی آنکه کسی اسم و رسمشان را کسی بداند و آن وقت اسم و رسمش می ماند برای منِ بیچاره! هدیه به تمام مومنان عارف گمنام و این بانوی جوان الفاتحه مع الصلوات! @shamimemalakut
مدام می گفت : من نمی دونم چه صنمی با این شوهرم دارم؟! هیچ چیزمان بهم نمی خورد! گفتم: عزیزم، کفو بودن زوج ها خیلی خوب است، اما خیلی کم این اتفاق می افتد. خیلی زن و شوهرها هستند که اصلا به هم نمی خورند! کفویتِ واقعی، مال آخرت است. تمام ازواج بهشتی هم رتبه و هم شآن هم هستند. اینجا هم اگر زوج هم رتبه و هم شانی باشه، دنیا به کامشان نخواهد بود! این سنت روزگار است. زندگی ، فقط در آخرت! اینجا فقط دست گرمی است! @shamimemalakut
دلنوشته فرزند سردار سلیمانی با انتشار تصویری از دست پدر @shamimemalakut
شست باران همه کوچه خیابان ها را پس چرا مانده غمت بر دل بارانی من؟ @shamimemalakut