eitaa logo
شمیم ملکوت
388 دنبال‌کننده
4.8هزار عکس
292 ویدیو
125 فایل
ساده و صمیمی با ملکوتیان
مشاهده در ایتا
دانلود
استاد تراشیون ، امروز در سخنرانی شبکه ۲ می گفتند: ما جمعی از جوانان را به اردو برده بودیم . موقع بریدن هندوانه، دیدیم چاقو یادمان رفته! از بچه ها پرسیدیم: کی چاقو داره ؟! یک جوانی، چاقوی ضامن داری از جیبش درآورد و بعد چسبی را که دور تیغه چاقو پیچیده بود، باز کرد و بهم داد!! ضمن تعجب از چاقویش ، ازش پرسیدم : چرا چسب پیچیدی؟! گفت : حاج آقا! موقع دعوا آدم گرم میشه و نمیفهمه چیکار می کنه، لذا من کل تیغه چاقو را به جز کمی از سر تیغه، چسب پیچیدم که ضربه کاری به کسی وارد نکنم !! بعد استاد می گفت : این جوان با اون مرام لات بازی اش، باز اندازه نگه میداره !! منم خواستم بگم : وقتی حرف می زنیم و خدای ناکرده در گناهان زبان می افتیم، دور زبان مان یک چسبی بزنیم که با غیبت و...، ضربه کاری به کسی نزنیم !!اندازه نگه داریم !!
شمیم ملکوت
#دانشمندان_گمنام وقتی مستند « داستان آینده» را در مورد شهید آشتیانی می دیدم ، دوست داشتم یک روضه بزا
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا باید «دردت» بیاد...! دکتر حسین بهاروند: بهار سال ۸۲، اواخر فروردین آمدیم ساختمان جدید. برای این کار یعنی کشت و تکثیر سلول‌های بنیادی انسانی. 🔸یادم می‌آید جنین دو سلولی وقتی به مرحله ای به نام بلاستوسیست رسید، من یک سوزن خیلی باریک با شیشه درست کردم و وقتی نگاهش که می‌کنید انگار یک نگین دارد و یک ده روز بعد از اینکه این اتفاق افتاد دیدیم قیافه این سلول شبیه سلول‌های بنیادی رویانی شد. چقدر زیبا بود بریدمش و تکثیرش دادم. از این ظرف ریختم توی دو سه تا ظرف دیگر و اینها هم تکثیر پیدا می کردند… 🔹یک روز حال سلول‌ها خیلی بد شد و من هم خیلی حالم گرفته بود. رشد و قیافه‌شان به هم ریخته بود. نگران بودم. 🔸دکتر کاظمی هر روز وضعیت سلول‌ها را از من پیگیری می‌کرد و می‌پرسید: اوضاع چطور است؟ سلول ها خوب هستند یا نه؟ 🔹روزی به ایشان گفتم: دکتر سلول‌ها اصلاً حالشان خوب نیست و ممکن است آنها را از دست بدهیم. 🔸با اینکه ایشان خودش از من نگران تر بود گفت: بهار! ناراحت نباش، حتماً درست می‌شود. ما موفق می‌شویم. 🌹نمی‌دانم همان موقع بود یا چند لحظه بعدش زنگ زد و َگفت: بهار بیا صلوات بفرستیم. صلوات نذر کنیم. گفتم: خوب می‌فرستیم چقدر؟ گفت: ده هزار تا. با تعجب گفتم: ده هزار تا؟ کی می‌خواهد این همه صلوات را بفرستد؟ من نمی‌توانم سرم خیلی شلوغ است. 👌گفت: بابا ما داریم کار بزرگی می‌کنیم و باید نذرش هم بزرگ باشد. ده هزار تا که چیزی نیست. اگر سخت است، هفت هزار تا من می‌فرستم سه هزار تا هم تو بفرست. 🔹قبول کردم و از همان موقع شروع کردم به صلوات فرستادن، معمولاً توی راه که می رفتم و می آمدم توی ترافیک ها از فرصت استفاده می کردم و صلوات های سهم خودم را می فرستادم. 🔸از آن طرف هم هر روز محیط های کشتشان را عوض می کردم و یک سری کارهای خاصی انجام می دادم و منتظر بودم نتیجه را ببینم. دیگر هیچ کاری نمی توانستم بکنم. 👌الحمدلله بعد از چند روز نذرمان جواب داد و دیدیم حال سلول ها بهتر شده است.... 📚داستان رویان، تاریخ شفاهی دکتر سعید کاظمی آشتیانی در پژوهشگاه رویان. (با تلخیص). هدیه به دکتر آشتیانی
نقل می کنند هارون الرشید ، عادت به خوردن خاک داشت و این عادت بد ، برای او بسیار عوارض بدی داشت و با این حال او نمی توانست دست از این عادت بد بردارد!! روزی به وزیر دربار خود گفت : به نظرت چگونه می توانم این عادت بد را ترک کنم؟! او هم بی درنگ پاسخ داد : یک جو غیرت شاهانه !! و این حرف خیلی به او‌برخورد و عادتش را کنار گذاشت !!
خدایا!! من تازه فهمیده‌ام که این چشم‌ها را برای ندیدن به ما داده‌ای، و این گوش‌ها را برای نشنیدن، این دهان را برای سکوت، و این دل را برای صبوری آفریــــده‌ای! ما فقط باید بنشینیم تا «تو» حرف بزنی! به قول شمس تبریزی: ای سخن بی‌حرف! اگـــــــــــر تو سخنی، پس اینها که ما می‌گوییم چیست؟؟!!!
۱ شنیدم در کتاب یکی از بزرگان انگلیس است که سفیرش در ایران گفت: روزی سواره در خیابان طهران می گذشتم، دیدم امیر باکوکبه جلالش می گذرد. پیاده شدم. امیر ملتفت شد. ایستاد تا به او رسیدم. با یکدیگر به بازدید ساختمان قراول خانه ها رفتیم. دیدم بالای هر قراول خانه پرچم ایران است. پرسیدم: مگر اینجا طهران و مرکز ایران نیست؟ گفت: چرا! گفتم: برای نشان دولت یک بیرق کافی است. این همه بیرق از چیست؟ گفت: آن قدر بیرق از ایران بلند کنم که بیرق شما در آن میان گم شود، دیدم عجب کلّه غیور و بلند همتی دارد. @shamimemalakut
۲ ( پیرامون دستور امیر کبیر برای اجباری شدن واکسن آبله) امیر به شفقت عمومی قدرت یافته. روزی پاره دوزی را که طفلش مرده آوردند. امیر به او فرمود: ما که آبله کوبِ مجانی فرستاده ایم! مرد گفت: ندانستم. امیر فرمود: پنج تومان جریمه دهد. مرد گفت: ندارم. امیر دست در جیب کرده پول به او داد و فرمود: به صندوق جریمه بده. حکم بر نمی گردد! چنان کرد. چند دقیقه دیگر بقالی را آوردند که طفلش مرده بود. به او نیز هم چنین مقابله و همان معامله شد. پس از رفتن آن دو فقیر، امیر مانند زن جوان مرده زار زار گریست! در آن حال میرزا آقاخان رسید. سبب گریه پرسید. امیر فرمود: خبر مرگ دو اولادم را آورده اند. میرزا آقاخان مُتوحّش شده که میرزا احمدخان پسر امیر مرده. ملا زمان به او گفتند: دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از آبله مرده. میرزا آقاخان جسورانه گفت: این گریه برای دو شیرخوار بقال و چقال است؟! آن شیرمرد فرمود: " تمام ایرانی ها اولاد حقیقی منند و من می خواهم نسل ایرانی چندان شود که زمین را فرو گیرد، چرا باید جاهل باشند که به اثر نکوبیدن آبله بمیرند." @shamimemalakut
۳ در مراجعت به طهران، اردو از روستایی می گذشت. زارعی نزد امیر به تظلّم آمد که توپخانه را از روی کِشتِ من بردند و یک جریب محصولم از میان رفت. امیر غرامت حاصلش را دوبرابر داده و از توپچی بازخواست کرد. توپچی گفت: شاه با سوار زیاد رسید و تعجیل فرمود و جاده تنگ بود، من توپ ها را از جاده در کشت بردم. امیر گفت: شاه می خواست با وقار باشد. نیم ساعت صبر کند تا توپخانه به جاده وسیعی برسد و او هم بگذرد، نه زرع رعیّت را فاسد کند و این حرکت، عموم ایرانی را از زراعت باز می دارد. آن گاه توپچی را سیاستی سخت نمود که عبرت ستمکاران و غیرت کشاورزان به آبادی املاک شد! @shamimemalakut
۴ امیر چنین ملّت دوست بود که گزارش همه مدارس ایران را بِدو می دادند. فلان طلبه چراغ شبش به مطالعه می سوزد یا خاموش است تا هر عالِمی را به میزان علم و عملش بشناسد. محاکمه یکی از خویشانش را با بیگانه، به عالمی بزرگ محترم رجوع نموده بود. عالمْ ،جاهل از دیانت واقعی امیر بود. برای خوش آمد امیر رفته ،نظریه اش را در آن محاکمه محرمانه پرسیده بود. آن گاه امیر بی اعتنایی کرده و او را از حکومت منع فرمود. هدیه به روح بلند امیر کبیر و همه سرداران شجاع شیعه بویژه الفاتحه مع الصلوات @shamimemalakut