خواهر ۱۲ ساله شاگردم گفت وای خاله شما از دست اینا خسته نمیشی
نه عزیزم من عاشق این شلوغ بازیاشونم🙂↔️
حاج خانوم
اگر عمری باقی بود،فردا: ۱.ده صفحه از اون کتاب جدیده ۲.کلاس کوچولو ها ۳.خوندن نصف فصل اول تاریخ هنر ۴
اگر عمری باقی بود،فردا:
۱.ده صفحه دیگه از اون کتابه
۲.کلاس کوچولو ها
۳.جلسه تربیت مربی
۴.فصل اول تاریخ هنر تکمیل
امروز
این خانم مهربونه از پنجره کلید و میندازه برام.همیشه هم تو کیسه کلیدا برام آبنبات و شکلات میزاره:*)
یه مهمونی و دورهمی دعوت شده بودم برای امروز.کلی خوشحال بودم.چون ادمای مثل خودم اونجا بودن.
خلاصه امروز کلی شیتان پیتان کردم و رفتم دسته گل خریدم.رفتم جلوی خونشون و بوم.
فهمیدم مهمونی افتاده فردا و من نفهمیده بودم.
انقدر که نفهمم.نشستم تو خیابون و تا بیان دنبالم که برگردم گریه کردم.
من بخاطر مهمونی گریه نکردم.این یه فرصت بود تا آدمایی که مثل خودمن و ببینم
آدمایی که مثل خیلی از بچه های دانشگاه نیستن
دین و اعتقاداتشون براشون مهمه،خط قرمز دارن.
خلاصه قسمت نشده دیگه😂ولی خیلی وقت بود اتاقم همزمان بوی عطر و سشوار و لوازم ارایشی نگرفته بود.انرژی زنانه م کمی رفت بالاتر😂
خانومه خودش نبود و دخترش خونه بود.
وقتی من و دید کلی اصرار کرد که فردا بیا و اینطوری نمیشه.دسته گل و بهش دادم.
ولی خب فردا میریم بهشت زهرا،چون تولد مهدیِ:)✨