هدایت شده از - ایهــام⭑𓂃
⋆ - #نـِوشتـــهایدِلنشیـــن :
ــــــــ ــــــ ـــ ـ
گاهی فکر میکنم چند نفر در من زندگی میکنند .
یکی که همه چیز را میداند و یکی که به دنبال ِقلبش راه میرود .
یکی که میداند نباید و یکی که میخواهد بداند .
یکی که به دنبال شادی است و دیگری که غم را در زیر و بم خانه میکاود ..
یکی که همیشه چمدان به دست درحال رفتن و فرار کردن است و دیگری که فکر میکند میتواند و اگر نمیتواند هم باید بماند .
یکی میگوید همیشه کم است و آن یکی کل زندگی را از سرش زیاد میبیند .
منها آنقدر زیادند که گاهی به سرم میزند از همهی ِشان فرار کنم و ادامهی ِزندگیام را در جهان دیگری نفس بکشم .
من یک نفر بودم ، روزهایی بود که از خودم خسته میشدم ، از صداهای ِتوی ِسرم و از من هایی که هیچ کدام نمیدانستند نیاز به یک همفکری دارم و نمیتوانم خواسته هایشان را باهم زندگی کنم .
دلم میخواست سر همهی ِشان فریاد بکشم و بهشان بفهمانم نمیتوانم خوب و بدشان را از هم تشخیص بدهم .
دلم میخواست ساعتها به آدم توی آیینه نگاه کنم و منتظر دویدن عقربههای ِساعت بر روی ِدیوار خانه باشم .
از یک جایی به بعد دیگر این زمان نبود که میگذشت ،
عمرم بود و لحظههایی که میتواند بهتر باشند .
میخواستم همهچیز را بگذارم و بروم . میخواستم دور شوم .
آنقدر دور که دیگر خودم هم نتوانم به دنبال تکههای ِگم شدهام بگردم .
حالا ولی آن شب طولانی رنگ طلوع به خود دیده است ..
حالا وجود دارم .
نه مردهام و نه فرار کردهام .
نه از غم زانو بغل کردهام و نه حتی از شادی اشک گوشهی ِچشمانم جمع شده است .
من های ِدرونم حالا آرامترند ، نه اینکه فکر کنید بار و بندیل جمع کردهاند و از من رفتهاند .
نه . ولی حالا میدانم باید کنارشان زندگی کنم ؛
و نه فقط گذراندن ثانیهها و دویدن تا خط پایان زندگی .
من را دوست داشتن کار سادهای نیست .
نمیشود یک باره بلند شد و منی را که هرروز درحال اشتباه کردن است دوست داشت .
باید تنبیهاش کرد ، باید ادبش کرد ، باید سرزنشاش کرد و باید اشتباهش را به رویش آورد ،
و درکنار همهی ِاینها باید دوستش داشت .
من نباید بزرگترین دشمن شود و یک تنه شادی و آرامش را به نیستی بکشاند ،
من باید خواستنی باشد و آرام و نه متلاطم و در معرض شکست .
بعد از همهی ِآن شبهایی که امیدت ته کشید و هیچکس نفهمید چگونه صبح شد ؛
باید من جدیدی که میخواهد دوباره شروع کند را در آغوش کشید و راه افتاد .
باید بلند شد و حرکت کرد و باید زندگی کرد .
باید من را دوست داشت ،
که این بزرگترین انقلاب است !
تکهای از قلم ِریحا ..
「 ᒪᑌᑎᗩ 」
عکس های فرح بخشی دارم که میخواهم بفرستم که در واقع چند روز پیش باید اقدام می کردم اما به علت ندانم کاری هایم نکردم اما الان آمدم بدانم کاری کنم🪿