آسمانا رخصتی تا دست در خورجین کنم
واین شب خاموش را سرشار از پروین کنم
سکۀ ماهی کف دستم گذار ای روزگار
تا که من فکری به حال این شب مسکین کنم
گم شدم در شهر تودرتوی شب، تا خواستم
دست در آن زلف پیچاپیچ چین در چین کنم
بچه مرشد! چوب نقل قصههای من کجاست
تا که خونها در دل این پردۀ چرمین کنم
شاهبیت آتشین لب واکن از هم تا که من
چون غزل آغوش بگشایم، تو را تضمین کنم
جرعهای از بوی زلفِ شمس در جانم بریز
تا که این طبع سراپا تلخ را شیرین کنم
پایکوبان راهی بازار زرکوبان شوم
چرخ چرخان یاد مولانا جلالالدین کنم
در سماعی آتشین، در آسمانی از دعا
دستهای تشنهحالم را پر از آمین کنم
این دل صدپاره گر لختی به من فرصت دهد
وصلهای هم خرج این پیراهن خونین کنم
شعر دارم، شعر ناب و نور دارم، نور محض
آسمانا رخصتی تا دست در خورجین کنم...
#سعید_بیابانکی
پن: برای عشق مولوی و شمس
@Shere_farsi ⛵️
فکرم به مُنتهای جمالت نمی رسد
کز هرچه در خیالِ من آمد نکوتری...
- سعدی
@Shere_farsi
خدایا به هارت و پورتمون نگاه نکن
ما بدون تو دست و پا چلفتی تر از این حرفاییم....
رفقا 🌹❤️
@Shere_farsi
چون سلامت میفرستادم به دست بادِ صبح
راست گو: دشنام دادی؟ یا دعا میکردهای؟
- اوحدی
@Shere_farsi
جِد را بايد كه جان بنده بود
زآنكه جِدْ جوينده يابنده بود
#مثنوی_مولانا
📘روح آدمی باید غلام و بنده ی سعی و جدیت باشد،زیرا کسی که با جدیت به دنبال چیزی رود آنرا خواهد یافت.
#استاد_کریم_زمانی
@Shere_farsi
از خدا خواهم ز جان خوش دولتی با او نهان
جان ما اندر میان و شمس دین اندر کنار
شمس دین خوشتر ز جان و شمس دین شکرستان
شمس دین سرو روان و شمس دین باغ و بهار
#مـولانـا
#صـبح_بـخیـر👌🍂
@Shere_farsi
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم
کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم
سخن راست تو از مردم دیوانه شنو
تا نمیریم مپندار که مردانه شویم
در سر زلف سعادت که شکندرشکن است
واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم
بالوپر باز گشاییم به بستان چو درخت
گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم
گرچه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم
گرچه شمعیم پی نور تو پروانه شویم
گرچه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم
تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم
در رخ آینهٔ عشق ز خود دم نزنیم
محرم گنج تو گردیم چو ویرانه شویم
ما چو افسانه دل بیسر و بیپایانیم
تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم
گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم
ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم
مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند
شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم
نی خمش کن که خموشانه بباید دادن
پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم
#مولوی
@Shere_farsi ⛵️