10.05M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سپردمت به خدا و....
#کربلایی_نریمان_پناهی
#استاد_میرزا_محمدی
صدقه برای سلامتی و تسلی قلب داغدار امام زمان فراموش نشود
#حضرت_زینب_سلام_الله_علیها
#اسارت
#کوفه
#چارپاره
روضه خوانی نشست بر منبر
گفت هرگز نمیرود از یاد
اهل روضه مرا حلال کنید
دَخَلَت زَینَبٌ عَلَی بنَ زِیاد
روضه خوان گفت روضه ای را که
بکند آب سینه ی فولاد
کاش این جمله جعل بود و دروغ
دَخَلَت زَینَبٌ عَلَی بنَ زِیاد
از زمین و زمان صدا خیزد
جبرئیل است میزند فریاد
غیرتی ها همه به هوش به هوش
دَخَلَت زَینَبٌ عَلَی بنَ زِیاد
روضه خوان گفت و مادرش غش کرد
گفت در کربلا چه ها رخ داد
ناگهان صیحه ای زد و گفتا
دَخَلَت زَینَبٌ عَلَی بنَ زِیاد
زینب و مجلس شراب کجا
معجرش دستِ کوفیان افتاد
ای امام زمان ، ببخش مرا
دَخَلَت زَینَبٌ عَلَی بنَ زِیاد
کوفه دام بلای زینب شد
روبرویش جماعتی صَیّاد
چه گذشته به حال او وقتی ...
دَخَلَت زَینَبٌ عَلَی بنَ زِیاد
دل زینب پر از غم و درد است
دور او مردمان تماماً شاد
کوفیان گرم هلهله وقتی ...
دَخَلَت زَینَبٌ عَلَی بنَ زِیاد
#یونس_وصالی
🔻مقدمتان را به این کانال 13 هزار نفری
✅ خوب
✅ پرمحتوا
✅ و ارزشمند گرامی می داریم
╔═💎💫═══╗
➡️ www.mesf.ir/s
╚═══💫💎═╝
💠 اللّٰهمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّكَ ٱلْفَرَجَ 💠
#حضرت_زینب_س_مصائب؛ #حضرت_زینب_س_اسارت؛ #حضرت_زینب_س_روز_یازدهم
با احترام آمد و بیاحترام رفت
با صدسلام آمد و با والسلام رفت
آتش دوباره پا روی کاشانهاش گذاشت
با روضهی شکستنِ در از خیام رفت
بعد از عطش، فرات به پابوسیاش رسید
در اشکِ شرم، غرق شد و تشنهکام رفت
خلوتنشینِ پردهی ناموسِ کبریا
همراه شمر و حرمله در ازدحام رفت
دَه روز پیش کعبهی در انحصار بود
با آن مقام آمد و با این مقام رفت
مبعوث شد به گریه برای برادرش
پیغمبری که با سرِ سرخِ امام رفت
پایش رمق نداشت، نمازش نشسته بود
در حالت رکوع، به قصدِ قیام رفت
داغ حسین، روضهی یک خانواده بود
این داغدار، با تبِ چند انتقام رفت
زینب عقیلةالعرب آمد به کربلا
آیینهدار فاطمه، حیدر به شام رفت
خونگریههای ناحیه از این مصیبت است
سرچشمهی حلال، به بزم حرام رفت
✍ #رضا_قاسمی
🔻مقدمتان را به این کانال 13 هزار نفری
✅ خوب
✅ پرمحتوا
✅ و ارزشمند گرامی می داریم
╔═💎💫═══╗
➡️ www.mesf.ir/s
╚═══💫💎═╝
💠 اللّٰهمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّكَ ٱلْفَرَجَ 💠
#امام_سجاد_ع_شهادت
#امام_سجاد_ع_مصائب
نشستم یه گوشه با حال خراب
شدم نی که از غم حکایت کنم
گلومو گرفته یه بغض غریب
میخوام قصهای رو روایت کنم
ابوحمزه میگه که وارد شدم
توی خونهی سیدالساجدین
دیدم آسمون چشاش ابریه
بازم خیسه سجاده روی زمین
تحمل نکردم به حرف اومدم
با یه حالی گفتم که جونم فدات
چهل ساله که حال و روزت اینه
چقد گریه آخه فدای چشات
شده زخم پلکات بمیرم برات
چقد گریه آخه گل فاطمه
شهادت که ارث تبار شماست
شهادت که ارث بنی هاشمه
مگه حمزه کشته نشد تو اُحُد
مگه سجدهگاهِ علی خون نشد
نیفتاد زهرا مگه پشت در
مگه مجتبی تیر بارون نشد
رسید اینجا تا حرف، دیدم امام
هنوزم دلش انگاری کربلاست
صدا زد ابوحمزه رحمت به تو
شهادت همیشه تو تقدیر ماست
ولی میدونی تا که یادم میاد
میگم کاش عمرم به فردا نبود
شهادت آره ارث ما طایفهست
اسارت ولی ارث ماها نبود
✍ #سیدمیلاد_حسنی
📝 #اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید👇
https://eitaa.com/joinchat/525729794C288420984e
#امام_سجاد_ع_شهادت
#امام_سجاد_ع_مصائب
آزار دیدم
خود را میان معرکه بیمار دیدم
در خیمه بودم
هفت آسمان را برسرم آوار دیدم
در بین گودال
آیینۀ جسم پدر را تار دیدم
بابای خود را
دربین یک لشکر بدون یار دیدم
اینها بماند
از شام دیدم هرچه من آزار دیدم
شبهای بسیار
در بین صحرا عمه را بیدار دیدم
صد بار مُردم
وقتی به پای خواهرانم خار دیدم
ای وای از شام
گهواره را در بین یک بازار دیدم
بزم شراب و...
بی حرمتی در مجلس اغیار دیدم
نامحرمان را
نزدیک مَحرمهای خود بسیار دیدم
✍ #مجید_تال
📝 #اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید👇
https://eitaa.com/joinchat/525729794C288420984e
در روضه اش قمار مرا غم حساب کرد
قد مرا ز داغ غمش خم حساب کرد
ما را بقیه پس زده بودند چند بار
ما را حسین بود که آدم حساب کرد
امسال هم دوباره مرا برد کربلا
نا گفته مزد اشک مرا هم حساب کرد
من هی دروغ گفتم و او هی قبول کرد
من گفتم عاشقم، روی حرفم حساب کرد
یک کیسه قند نذر حسینیه کردم و
آن را به قدر بخشش حاتم حساب کرد
خیلی به او ضرر زده بودم تمام عمر
هر بار پای حال خرابم حساب کرد
خیلی گناه کردم و خیلی نگاه کرد
خیلی ولی زیاد مرا کم حساب کرد
یک عالمه برای غمش اشک ریختم
یک عالمه برای دو عالم حساب کرد
یک روضه ی علی بدهی داشت مادرم
سال گذشته هشت محرم حساب کرد
جعفر ابوالفتحی
السلام ای بدن بی سر گرما دیده
السلام ای سر مجروح کلیسا دیده
با چه وضعی ته گودال کشاندند تورا
ما شنیدیم ولی زینب کبری دیده
ای به قربان نگاهش که از این دشت بلا
هر بلایی به سرش آمده زیبا دیده
زینت دوش نبی بودی و بی وجدان ها
سر بریدند و گرفتند تو را نادیده
ای که شد مهریه ی مادر تو آب فرات
ترک روی لبت را لب دریا دیده؟!
خنجر انداخت مسیحی و مسلمان برگشت
به گمانم ته گودال مسیحا دیده
ای عزیزی که تنت پیش همه عریان شد
بر سر پیرهنت فاطمه دعوا دیده
دختری که همه ی دلخوشی اش بابا بود
عوض دیدن بابا ، سر بابا دیده
#شعر امام سجاد علیه السلام
چه جوری خاطره هام یادم بره
سنگای به روی بام یادم بره
سی سالِ دیگم اگه گریه کنم
محاله بازارِ شام یادم بره
****
خرابه برامون آشیونه بود
ماجرای غربتِ زمونه بود
حرفی از گرسنگی نمیزنم
توی "شام" شامِ ما تازیونه بود
*
آتیشِ قلبِ کباب حرمله بود
باعث رنج و عذاب حرمله بود
توی راه رباب به آب لب نمیزد
مأمورِ تقسیمِ آب حرمله بود
*
کسی میشه ببینه و جون نده؟
آه و ناله شو به آسمون نده؟
میدیدم ربابو گِریه ام میگرفت
دستاشو بسته بودن تکون نده
***
سنگِ غم شکسته بال و پرم و
تا دیدم آتیش و اهلِ حرم و
روزی صدبارمیمیرم زنده میشم
که گذاشتم توی خاک خواهرم و
🔸شاعر: محمدحسن بیات لو
https://eitaa.com/joinchat/2396127234C1e79c91b0f
آیینه دار زینب و زهرا رقیه
کوچکترین انسیة الحورا رقیه
پشت سرش بی شک دعای پنج تن بود
آدم اگر می گفت اول یا رقیه
خورشید در منظومهی عشق حسینی
صد سال نوری راه دارد تا رقیه
سنش اگر کم هم طراز انبیا بود
مانند کوثر آیت العظمی رقیه
جا داشت روی شانهی کعبه اباالفضل
جا داشت روی شانهی سقا رقیه
آرام تر از هر زمانی بود اصغر
می خواند تا بالا سرش لالا رقیه
تنها نَه سال شصت و یک تا روز محشر
هر فتنه ای را می کند رسوا رقیه
پا بر مغیلان می نهد اما محال است
روی سر موری گذارد پا رقیه
این طفل بی آزار را آزار دادند
زجر بدی را دید در دنیا رقیه
زینب ز پا افتاد وقتی دید در راه
طفلان همه بر ناقه اند اِلّا رقیه
مقتل که می خواندم شبی با خویش گفتم
پیدا نمی شد کاش در صحرا رقیه
وقتی که پیدا شد خمیده راه می رفت
شد پیرتر از زینب کبری رقیه
حتی در اوج ضعف هم چیزی نمیخواست
جز دست گرم و بوسهی بابا رقیه
دیدار حاصل شد ولی دستی نیامد
تنها سر آمد دیدنش اما رقیه...
حیرت زده پرسید عمه این سر کیست؟
یاللعجب نشناخت بابا را رقیه!
قلبش ندا سر داد این سر کعبهی توست
پروردگارت آمده اینجا رقیه
خود را مرتب کرد تا در چشم بابا
باشد همان دردانهی زیبا رقیه
از بوسه اش جان میگرفت، اینبار اما
جان داد با بوسیدن لب ها رقیه
علی ذوالقدر
روز عید سرخ خون اتمام یافت
کار عاشورائیان انجام یافت
بر اسیران دیار رنج و درد
گشت شهر کوفه میدان نبرد
کاروان اشک از نو تاختند
کوفه را بر خویش سنگر ساختند
سرّ دشمن بر ملا کردند باز
کوفه را کبر و بلا کردند باز
هر اسیری پای جان در پیش داشت
یک جهان آزادگی با خویش داشت
راه عاشورائیان را کرده طی
تن سپر کرده به سنگ و کعب نی
بر جبین کوفه داغ ننگ بود
جوی خون جاری زقلب سنگ بود
شهر با ننگ ابد آمیخته
کوفه دیگر آبرویش ریخته
گرد ذلت بر رخش بنشسته بود
کوه رسوائی به پشتش بسته بود
اهل آن از مردگان بی دردتر
وز رنان روسپی نامردتر
بر سر راه اسیران صف زدند
پای سرهای بریده کف زدند
آل عصمت همچنان پیروز بود
داغ هاشان برق ظالم سوز بود
نور حق می تافت از دلهای شان
سنگر فریاد، محمل هایشان
زینب آن احیاگر خون حسین (ع)
برترین پیغمبر خون حسین (ع)
آن که خطّ سیر حیدر یافته
بعثت از دامان مادر یافته
ناگه از سر تا قدم فریاد شد
ناله اش از حبس دل آزاد شد
کربلای دیگری آغاز کرد
مشت دشمن را بهع کلی باز کرد
رعد آس داشت فریادی مهیب
خواب غفلت بردگان را زد نهیب
کای سراپا رنگ از نیرنگ ها
ننگ را از ننگ هاتان ننگ ها
ای زخار زیر پا هم خارتر
وز همه بی عارها بی عارتر
از چه می خندید ای بی دردها
رزل ها، ناپاک ها، نامردها
سیل خون از چشم خود جاری کنید
تا ابد بر خویشتن زاری کنید
رشتۀ ایمان زهم بگسیختید
کافران، خون خدا را ریختید
آتش ظلم و ستم افروختید
جان ختم الانبیا را سوختید
می سزد از این جنایت در جهان
خون ببارد بر زمین از آسمان
آب را در کام، اشک و خون کنید
خنده را کم، گریه را افزون کنید
زین جنایت باد بر سر خاکتان
ننگ آن بر دامن ناپاکتان
خلق را آهسته بر لب زمزمه است
کیست این بانو علی یا فاطمه است؟
کوفه برده سر به جیب غم فرو
نه شرف مانده بر او نه آبرو
خنده ها تبدیل بر فریاد شد
ناله ها از سینه ها آزاد شد
کوفه دیگر شهر بغض و خشم بود
مرد و زن را سیل خون در چشم بود
آن زبان حق به کام بوالحسن
گر نمی گردید خاموش از سخن
شهر جا، در موج طوفان می گرفت
کربلا در کوفه پایان می گرفت
فاش میگویم که اینجا دو امام
کرد بر خاموشی زینب قیام
این جا بر نی سر سلطان دین
یک طرف بر ناقه زین العابدین (ع)
دو امام یک طرف به هم دادند دست
تا سخن در سینۀ زینب شکست
کوفیان انگشت حیرت بر دهن
کز چه زینب ماند خاموش از سخن
زنگ اشترها فتادند از صدا
در هوای خطبۀ شیر خدا
شهر کوفه پای تا سر گوش شد
حیف دیگر آن صدا خاموش شد
او که اعجاز امامت کرده بود
با سکوت خود قیامت کرده بود
باز، لب بشکفت همچون لاله اش
سر زد از محمل صدای ناله اش
دیگر این جا با کسی کاری نداشت
بین آن نامردها یاری نداشت
شعله اش در سینه آهش در نفس
با هلال خود سخن می گفت و بس
کای هِلال من به بالای سنان
از چه وقت ظهر گردیدی عیان
این همه انگشت ها بالا زچیست
روز روشن وقت استهلال نیست
روز روشن روی نی وقت زوال
کس ندیده خون بریزد از هلال
ای تو خود قرآن و زینب آیه ات
ای من و محمل خجل از سایه ات
با سرت شمع دلم گردیده ای
سایبان محملم گردیده ای
چند با سنگ غمت دل بشکنم
رخصتی تا سر به محمل بشکنم
یاد داری در میان آفتاب
نیمروزی بود چشم من به خواب
تو رسیدی با عبای خویشتن
سایه افکندی به سرو قدّ من
دِین احسانت بود بر گردنم
آمهد وقت تلافی کردنم
عفو کن ای یادگار مادرم
سایبانی نیست جز موی سرم
ای جمالت را جمال داوری
وی سر نورانی ات خاکستری
ما زطفلی هر دو با هم همدمیم
دور یا نزدیک باشد باهمیم
تو به چشم من بده از نیزه نور
من گلوی پاره می بوسم زدور
من نه آن هستم که از پا اوفتم
هر چه آمد پیش در هم کوفتم
صبر، در موج بلا رام من است
بحر غم در قلب آرام من است
من به اقیانوس خون بشتافتم
من امام خویش را دریافتم
من به مقتل خصم را دادم شکست
من گرفتم پیکرت را روی دست
من کتک خوردم کنار پیکرت
تا کنم دفع خطر از دخترت
این من این داغ تو این ظلم عدو
گر سخن با من نمی گوئی مگو
ای مسیح فاطمه اعجاز کن
با یتیم خود سخن آغاز کن
بین چگونه چشم بر تو دوخته
شمع گشته آب گشته سوخته
تا ندادی بر حیاتش خاتمه
یک تبسم کن صدا زن فاطمه
یاد داری در میان آفتاب
نیمروزی بود چشم من به خواب
تو رسیدی با عبای خویشتن
سایه افکندی به سرو قدّ من
دِین احسانت بود بر گردنم
آمهد وقت تلافی کردنم
عفو کن ای یادگار مادرم
سایبانی نیست جز موی سرم
https://rubika.ir/hosenih#حضرت_زینب_س_در_مسیر_کوفه_و_شام
#حضرت_زینب_س_اسارت
دست منو زنجیر، فکرش را نمیکردم
چه زود گشتم پیر، فکرش را نمیکردم
بالای تل بودم، خودم دیدم که شد خنجر
باحنجرت درگیر، فکرش را نمیکردم
من باتو بودم، بی تو از عمرِ بدون تو...
...اینقدر باشم سیر ! فکرش را نمیکردم
مسمار و پهلو و غلاف و شعله را دیدم
اما گلو و تیر، فکرش را نمیکردم
دیدم برادر اصغرت را پیش چشمانت
تیری گرفت از شیر، فکرش را نمیکردم
بی دست شد سقا و پرچم بر زمین افتاد
آن دستِ پرچمگیر...، فکرش را نمیکردم
تا بود عباسم کنارم، شمر میلرزید
حالا که گشته شیر...، فکرش را نمیکردم
شمشیر بالا رفت و پایین آمد و اکبر...
مُردم از آن تصویر، فکرش را نمیکردم
در کوچههای کوفه در پیشِ کنیزانم
خیلی شدم تحقیر، فکرش را نمیکردم
حالا فقط من ماندم و رأس تو بر نیزه
ای وای از این تقدیر، فکرش را نمیکردم
✍ #مهدی_نظری
📝 #اشعار_آیینی_حسینیه | عضو شوید👇
https://eitaa.com/joinchat/525729794C288420984e