سیزده سالم بود و معنی خون را میفهمیدم. معنی از دست دادن عزیزان را؛ بوی بدن مرده را میفهمیدم. شکل بدنی را که زیر تانک صاف و له بشود؛ خاک و غباری را که بولدوزر دیوانه بلند میکرد میفهمیدم.
Lجایی که خیابان ها نام داشت 🫒
یک نفر هست که خود نیست ولی خاطره اش؛ صبح هر روز مرا سخت بغل میگیرد...
Lصادق رمضانیان🫂
«عزیزمن!اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست بگذار یکی نباشد، بگذار فرق داشته باشیم. بگذار در عین وحدت، مستقل باشیم.بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.»
Lنادر ابراهیمی🌲