shity summer
اسمش اومد مشتاق شدی و از سکوت در اومدی؟
اینکه امشب تو حال منو بد کردی
و باعث شدی بدترین شب عمرمو بگذرونم
و بعد ی غریبه منو خندوند
و ی رفیق ک کمتر از تو ادعا داشت باهام بود
باعث شد خیلی خیلی خیلی زیاد از اون جایگاهی ک تو قلبم داشتی افول کنی و هیچوقت مثل قبل نمیشم باهات.
من بهشون معتادم
ب اینکه قبل خاب کنارم باشن
و چند خطیشونو بخونم
یا حداقل نگاشون کنم و بخوابم
و امشب ک کتابام نیستن نمیتونم بخوابم.
همش میترسم برم خونه یکی از اقوام ک بدم میاد ازشون
بعد شب بخوابم
موقعی ک گیججججج خوابم اما هنوز بیدارم و تو ی خالتی مث خلسه ام ی ادم خبیثی پیدا شه ازم اعتراف بگیره
یا اصن خودم اعتراف کنم ب حسم نسبت ب اون خونواده و بقیه گند کاریام -_-
و بعد بیام اینجا مثلا رو اون هدفه ک برا دو س سال پیش بوده ریپ بزنم و بگم ''انجام شد''