#اطلاع_رسانی📣
#نشر_دهید
به مناسبت ۴۲مین سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران، ۲۱ بهمن، مطابق رسم هر سال، رأس ساعت ۲۱ تا ۲۱:۱۰ هر جای شهر و کشور که هستیم، در خانه یا خیابان، پرشور و کوبندهتر از هر سال، بانگ تکبیر سر خواهیم داد...
✨✌️
#دوشنبه_های_امام_حسنی
🌿حسن اقامه
💚حسن رویامه
🌱حسن دنیامه
بابی انت و امی یا حسن مجتبی 💚
@Shohada27
#رفیق_آسمونی. 🕊
رفیق اسمانی صدایم کن که دلم برای آسمان پر می کشد ...🕊
🕊
🕊
🕊 🕊
#رفیق_شهید. 🕊
#شهیدت_میکنه
🕊 🕊
🤚سلام بر ابراهیم
✨قسمت یازدهم : ماجرای مار🐍
راوی:مهدی عموزاده
ساعت ده شب بود.تو کوچه فوتبال بازی می کردیم.اسم آقا ابراهیم را از بچه های محل شنیده بودم.اما برخوردی با او نداشتم.
مشغول بازی بودیم. 🥅⚽️
دیدم از سر کوچه شخصی با عصای زیر بغل به سمت ما می اید. از محاسن بلند و پای مجروح فهمیدم خودش است!
کنار کوچه ایستاد و بازی ما را تماشا
کرد .
یکی از بچه ها پرسید:آقا ابرام بازی میکنی؟
گفت:من که با این پا نمی تونم ،اما اگر بخواهید تو دروازه می ایستم.
بازی من خیلی خوب بود.😎
اما هر کاری کردم نتوانستم به او گل بزنم! مثل حرف ای ها بازی می کرد.
نیم ساعت بعد،وقتی توپ زیر پایش بود گفت:بچه ها فکر نمی کنید آلان دیر وقته،مردم می خوان بخوابن!
توپ و دروازه ها را جمع کردیم.بعد هم نشستیم دور آقا ابراهیم.
بچه ها گفتند:اگر می شه از خاطرات جبهه تعریف کنید.
آن شب خاطره عجیبی شنیدم که هیچ وقت فراموش نمی کنم.اقا ابراهیم میگفت:
در منطقه غرب با جواد افراسیابی رفته بودیم شناسائی .نیمه شب بود و ما نزدیک سنگر های عراقی مخفی شده بودیم.
بعد هوا روشن شد.ما مشغول تکمیل شناسائی مواضع دشمن شدیم.
همینطور که مشغول کار بودیم یکدفعه دیدم مار🐍 بسیار بزرگی درست به سمت مخفیگاه ما آمد!
مار به آن بزرگی تا حالا ندیده بودم.نفس در سینه ما حبس شده بود.هیچ کاری نمی شد انجام دهیم.
اگر به سمت مار شلیک می کردیم عراقی ها می فهمیدند،🙁 اگر هم فرار می کردیم عراقی ها ما را می دیدند. مار هم به سرعت به سمت ما می امد.
فرصت تصمیم گیری نداشتیم.😟
اب دهانم را فرو دادم.در حالی که ترسیده بودم نشستم و چشمانم را بستم.
گفتم:بسم الله و بعد خدا را به حق زهرای مرضیه (ع)قسم دادم!🤲
زمان به سختی میگذشت. چند لحضه بعد جواد زد به دستم. چشمانم را باز کردم.
با تعجب دیدم 😳مار تا نزدیک ما آمده و بعد مسیرش را عوض کرده و از ما دور شده!😍
آن شب آقا ابراهیم چند خاطره خنده دار هم برای ما تعریف کرد. خیلی خندیدیم😂😂
بعد هم گفت:سعی کنید آخر شب که مردم میخواهند استراحت کنند باری نکنید .😊
از فردا هر روز دنبال آقا ابراهیم بودم .حتی وقتی فهمیدم صبح ها برای نماز مسجد میرود. من هم به خاطر او مسجد می رفتم.
تاثیر آقا ابراهیم روی من و بچه های محل تا حدی بود که نماز خواندن ما هم مثل او آهسته و با دقت شده بود.
مدتی بعد وقتی ایشان راهی جبهه شد ما هم نتوانستیم دُوریش را تحمل کنیم و راهه جبهه شدیم.
@Shohada27.