🌷🌷بیوگرافی شهید حمید سیاهکالی
نام و نام خانوادگی: حمید سیاهکالی مرادی
• نام پدر : حشمت الله
• محل تولد : قزوین
• تاریخ ولادت: ۱۳۶۸/۲/۴
• تاریخ شهادت : ۱۳۹۴/۹/۴
• محل شهادت: سوریه،جنوب غرب حلب
• مدت عمر: ۲۶ سال
• محل مزار : گلزار شهدای قزوین
• قطعه و ردیف و شماره : ------
• کتاب مربوط به این شهید: یادت باشد
حمید سیاهکالی مرادی ۴ اردیبهشت ماه ۱۳۶۸ در قزوین به دنیا آمد.
این شهید بزرگوار دانشجوی مقطع کارشناسی حسابداری مالی بود. در تاریخ دهم آبان ماه سال ۱۳۹۱ ازدواج کرد.
ایشان توسط سپاه صاحب الامر(عج) قزوین و به عنوان مدافع حرم و فرمانده مخابرات و بیسیم چی در جبهه دفاعی سوریه حضور یافت.
#سالروزشهادت
#مدافعان_حریم_آل_الله
#یادشهداباصلوات🥀
به کانال همراه باشهدا تا آسمان بپیوندید↙️↙️
@shohadabarahin_amar
11.98M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷🌷لحظه ی شهادت شهیدی که میگفت:شرمنده ام که یک جان بیشتر ندارمتا فدای ولایت فقیه کنم😭💔
شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی
#سالروزشهادت
#شهادت_هنرمردان_خداست
#یادشهداباصلوات🥀
به کانال همراه باشهدا تا آسمان بپیوندید↙️↙️
@shohadabarahin_amar
✨هوالمحبوب✨
🌷شهید علی چیت سازیان
🍀تاریخ ولادت : ۱۳۴۱
🌷تاریخ شهادت : ۱۳۶۶/۰۹/۰۴
🥀بخشی از وصیت #شهیدعلی_چیت_سازان
🌿خداوندا نعمت جنگ را برای ملت ما با پیروزی و سر بلندی مسلمین در عالم بر کفر به پایان برسان. و تو ای آمریکا ( به آمریکا که میگویم با دولت کثیف و خونخوار آن نیستم
با ملتی هستم که مسئولین آنهاوحشیانه زندگی میکنند, جهانی را چپاول میکنند و روزانه صدها زن ومرد و کودک و جوان در سراسر دنیا طعمه هوس بازی آنها میشوند و حتی یک عیرتمند در میان آنها نیست که علیه این ظلم بشورد .نابود باد آمریکای جنایت کار. ویران باد سازمان ملل فرمایشی ونابود و سرنگون باد پرچم نفرت انگیز آمریکا .
#روحشان_شاد
#سالروز_شهادت
#شهیدعلی_چیت_سازان
#یادشهداباصلوات🥀
به کانال همراه باشهدا تا آسمان بپیوندید↙️↙️
@shohadabarahin_amar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌷🌷🌷ملتی که عشق شهادت در دل کوچک و بزرگش موج میزند آسیب نخواهد دید.
#سلام_خدابرشهیدان
#باشهداگم_نمیشویم
#یادشهداباصلوات🥀
به کانال همراه باشهدا تا آسمان بپیوندید↙️↙️
@shohadabarahin_amar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌷سخن شهید حمید سیاهکالی 🌷
وای از آن روزی آنهایی که نعمت ولایت دارند و به بیراهه روند و...
#سالروزشهادت
#مدافعان_حریم_آل_الله
#باشهداتاآسمان
#یادشهداباصلوات🥀
به کانال همراه باشهدا تا آسمان بپیوندید↙️↙️
@shohadabarahin_amar
📢 صبح دوشنبه؛ پخش زنده سخنرانی رهبر انقلاب در دیدار بسیجیان
🔹️به مناسبت هفته بسیج، صبح دوشنبه ۵ آذرماه جمع کثیری از بسیجیان سراسر کشور با حضور در حسینیه امام خمینی(ره) با حضرت آیتالله خامنهای رهبر انقلاب اسلامی دیدار خواهند کرد.
✏️ سخنرانی حضرت آیتالله خامنهای در این دیدار، حوالی ساعت ۱۰:۱۵ صبح به صورت زنده و مستقیم از رسانه KHAMENEI.IR و شبکههای صدا و سیما پخش خواهد شد.
💻 Farsi.Khamenei.ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🥀به مادر قول داده بود برمی گردد....
🥀چشم مادر که به استخوان های بی جمجمه افتاد
لبخند تلخی زد وگفت : بچه ام سرش میرفت ولی قولش نمی رفت😭😭
🥀شادی روح پاک همه شهیدان وشهدای گمنام صلوات
#شهدای_گمنام
#شهادت_هنرمردان_خداست
#باشهداگم_نمیشویم🥀
به کانال همراه باشهدا تا آسمان بپیوندید↙️↙️
@shohadabarahin_amar
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 خاطره مهم حاج قاسم از روزهای سخت جنگ ۳۳ روزه صهیونیستها علیه مردم لبنان
#حزب_الله_زنده_است
#یادشهداباصلوات🥀
به کانال همراه باشهدا تا آسمان بپیوندید↙️↙️
@shohadabarahin_amar
🌷همراه باشهدا تا آسمان🌷
💥رمان #سپر_سرخ💥 🌿 قسمت 1⃣7⃣ ▫️میفهمیدم با همین حرفها چه آواری از دلهره و نگرانی را روی سرش
📕رمان #سپر_سرخ
🔻قسمت 2⃣7⃣
▫️زینب در آغوشم خوابش برده بود و مهدی تا دید دخترش از خستگی مظلومانه خوابیده، نگاهش غرق درد شد و با صدایی شکسته خواهش کرد: «من یه بار داغ عزیزم رو دلم مونده، باور کن طاقت ندارم یه بار دیگه.. قسمت میدم از این به بعد همه چی رو به من بگو!»
▪️حرارت لحنش به حدی بود که داغ حرفش روی دلم ماند و تا رسیدن به فلوجه، با خودم میجنگیدم که هنوز بخشی از حقیقت را نمیدانست و میترسیدم همین تکۀ گمشده کار دستم دهد.
▫️نزدیک غروب بود که وارد منزل پدرم شدیم و با تمام تشویشی که حالمان را زیر و رو کرده بود، تلاش میکردیم مقابل پدر و مادرم عادی باشیم.
▪️مهدی وانمود میکرد دوباره عازم مأموریت شده و باید من و زینب چند روزی اینجا باشیم اما نگاه من به ساعت بود که شاید الان مقابل منزلمان در بغداد منتظر موبایل مهدی بودند و نمیدانستم چه مجازاتی برایم در نظر میگیرند.
▫️مهدی ساعتی نشست و همینکه تلفنش زنگ خورد، از جا بلند شد. همانطور که روی پا ایستاده بود، به زبان فارسی چند کلمه صحبت کرد، سپس به سمت در رفت و من نمیخواستم به بغداد برود و باید همنیجا حرفم را میزدم که دنبالش دویدم و در پاشنۀ در، دستش را گرفتم.
▪️مادرم به زینب غذا میداد، پدرم تلویزیون نگاه میکرد و نمیخواستم مقابلشان خیلی با مهدی درگوشی صحبت کنم که تقاضا کردم: «میشه قبل از رفتن، یکم بریم بیرون؟»
▫️میدانستم اصلاً وقت مناسبی برای گشت و گذار در شهر نیست اما تنها بهانهای بود که میشد کمی با مهدی خلوت کنم و در برابر نگاه متعجبش، باز خواهش کردم: «حالم اصلاً خوب نیست.. یخورده تو خیابونها میچرخیم، بعد تو برو.»
▪️نگاهی به ساعتش کرد، مشخص بود عجله دارد و نمیخواست رویم را زمین بزند که با متانت جواب داد: «باشه عزیزم، آماده شو بریم. تا هر وقت خواستی من کنارتم، بعد میرم.»
▫️دلشوره حالم را به شدت به هم ریخته بود که تا لباس پوشیدم و با هم سوار ماشین شدیم، هزار بار حرفهایم را مرور کردم و به محض حرکت، با ترس پنهان در صدایم اعتراف کردم: «مهدی من در مورد دلیل ازدواجم با عامر همه چی رو بهت نگفتم.»
▪️همینکه لب از لب باز کردم فهمید، شبگردی بهانه بوده که نگران حقیقت مخفی دیگری، مستقیم نگاهم کرد و من حتی از ادای این کلمات، حیا میکردم که تمام ماجرا را در چند جمله خلاصه کردم: «۱۰ سال پیش، نامزدی من و عامر به خاطر اینکه میخواست بره آمریکا، به هم خورد ولی اون همچنان اصرار داشت با هم ازدواج کنیم. میدونست یه پسر ایرانی یه شب منو از دست داعش نجات داده و همیشه منو متهم میکرد که به خاطر اون ایرانی بهش جواب رد میدم.»
▫️سکوتش به قدری سنگین بود که تپشهای قلبم به گلو رسیده و به هر جان کندنی بود، ادامه دادم: «وقتی ابوزینب شهید میشه، میره خونه خواهرش سراغ گوشی ابوزینب، عکس تو رو از گوشی اون پیدا کرده بود و ...»
▪️به قدری حیرت کرد که کلامم را شکست: «عکس من؟!» و نمیدانست چاه جنون عامر انتها نداشت که سرم به زیر افتاد و صدایم به سختی بلند شد: «عکس منو هم شاید از گوشی نورالهدی برداشته بود... یه روز اومد پیش من و تهدیدم کرد اگه باهاش ازدواج نکنم این عکس رو پخش میکنه.»
▫️از شدت خجالت نتوانستم به درستی توضیح دهم و مهدی گیجتر شد: «عکس تو رو میخواست پخش کنه؟ مگه عکست چی بود؟»
▪️با دستم پیشانیام را گرفته بودم تا دردش کمتر شود و برای گفتن هر کلمه میمردم و زنده میشدم: «یه عکس افتضاح از یه زن و مرد... فکر کنم از اینترنت پیدا کرده بود... صورت من و تو رو گذاشته بود رو اون عکس... میخواست عکس رو روی اینترنت پخش کنه...»
▫️حرفم به حدی سنگین بود که نتوانست به مسیر ادامه دهد و همان حاشیۀ خیابان ترمز زد. کامل به سمتم چرخید و پیش از آنکه چیزی بپرسد، زخم کاری دلم را نشانش دادم: «من از عامر متنفر بودم ولی برای حفظ آبروی هر دومون مجبور شدم باهاش ازدواج کنم...»
▪️از آنچه به سرم آمده بود، پلکی نمیزد و آتش وحشت آنچه پیش روی هر دو نفرمان بود، غم گذشته را در قلبم خاکستر میکرد.
▫️میترسیدم عامر در عالم مستی همه چیز حتی همان عکس را به رانا داده باشد و حالا با همین بهانه، مهدی را تهدید کنند که نفسم از دلشوره میتپید: «میترسم اون امانتی که تو پیامکها میگفتن و تهدیدم میکردن، همون عکس باشه...»
▫️میدیدم از شنیدن این حرفها چه زجری میکشد و همین جمله آخرم نفسش را گرفته بود که با لحنی لرزان از خودم دفاع کردم: «وقتی خواستیم از هم جدا بشیم، عکسها رو جلوی خودم از روی لپتاپ و موبایلش پاک کرد...»
▪️و همان چیزی که تن مرا میلرزاند، کلمات مهدی را در هم خُرد کرد: «از کجا معلوم جای دیگهای ذخیره نکرده بوده؟ اگه رانا قبل از اون شب، حافظه لپ تاپ عامر رو منتقل کرده باشه، چی؟»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد