eitaa logo
شهدای غریب شیراز
3.3هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
2.9هزار ویدیو
42 فایل
❇ﻛﺎﻧﺎﻝ ﺭﺳﻤﻲ هیئت ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاز❇ #ﻣﺮاﺳﻢ_ﻫﻔﺘﮕﻲ_ﻣﻴﻬﻤﺎﻧﻲﻻﻟﻪ_ﻫﺎﻱ_ﺯﻫﺮاﻳﻲ ﻫﺮ ﻋﺼﺮﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ/ﻗﻂﻌﻪ ﺷﻬﺪاﻱ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺷﻴﺮاﺯ ⬇ انتشارمطالب جهت ترویج فرهنگ شهدا #بلامانع است.... به احترام اعضا،تبادل و تبلیغات نداریم ⛔ ارتباط با ادمین: @Kh_sh_sh . . #ترک_کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
فردا اول ماه قمری هست .. و طبق سنت هر ماهه قربانی اول ماه داریم 🛑انشاالله همه اعضای کانال همت کنند و در صدقه و قربانی اول ماه مشارکت کنند .... 🚨برای صدقه اول ماه و همچنین قربانی جهت رفع بلا خیلی سفارش شده ... 👈👈هر مبلغ هرچند ناچیز مشارکت کنید... 💢توزیع بسته های گوشت هم بین نیازمندان شناسایی شده انجام می‌شود ⬇️⬇️⬇️ شماره کارت جهت مشارڪت(روی شماره بزنید کپی میشه):
6037997950252222
بنام مرکز نیکوکاری شهدای گمنام 💢💢💢💢💢💢💢
🌷🕊🍃 چشم هایت کلاس درسی است که... باید پای نگاهت بنشینم و بیاموزم که چگونه میشود... دنیا تا این حد در نظرت پایین بیفتد.! 🕊 🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷 https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
🚨 در استان فارس 🔻یک شهید و سه زخمی در تیراندازی کور به نیروهای مدافع امنیت در نورآباد ممسنی معاون سیاسی و امنیتی استانداری فارس: 🔹در تیراندازی کور ۲ نفر ناشناس به سمت نیروهای بسیجی مدافع امنیت در شهرستان نورآباد ممسنی، یک نفر شهید و سه نفر زخمی شدند. 🔹حدود ساعت ۱۹:۵۰ شنبه ۲۵ شهریور ۲ نفر راکب موتور سیکلت اقدام به تیراندازی کور با سلاح شکاری ساچمه زن به سمت نیروهای بسیجی مدافع امنیت که در ضلع جنوبی میدان معلم شهرستان نورآباد ممسنی مستقر بودند، می‌کنند‌. 🔹ضاربان پس از این حمله کور که موجب آسیب رسیدن به ۴ نفر می‌شود، بلافاصله از محل متواری می‌شوند. 🔹در این حادثه یکی از مدافعان امنیت به دلیل شدت جراحات وارده، به شهادت رسید و ۳ نفر دیگر به یکی از بیمارستان‌های شیراز اعزام شدند و حال همه مجروحین پایدار و تحت کنترل است. 🔹دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی و انتظامی استان در پی دستگیری ضاربان هستند. ، شهید حمله تروریستی دیروز بوده است 🏴🏴🏴🏴🏴 https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
🕊به مناسبت سالروز ولادت و شهادت مدافع حرم " " 🔰تصمیم گرفتیم به روستا برویم. در حال آماده شدن بودیم که گوشی اش زنگ خورد. از من پرسید «در خانه چقدر پول داریم؟» گفتم: «بیست هزار تومان» به فردی که آن طرف گوشی بود گفت «بیا به منزل ما، منتظرت هستم.» من خیلی راضی نبودم که پول را به دوستش بدهد زیرا باید دو روز را با 20 هزار تومان می گذراندیم. در جوابم گفت «خدا بزرگ است». 15 هزار تومان به دوستش داد و 5 هزار تومان برای خومان نگه داشت. به روستا که رسیدیم، دیگر پولی نداشتیم. ایشان از روستا عسل می خرید و در جهرم می فروخت. یکی دو روز بعد یک از اقوام تماس گرفت و سفارش عسل داد، پولش را هم به کارت همسرم واریز کرد. درست می گفت؛ به سرعت پول به دستمان رسید راوی: همسر شهید جهانپور شریفی🌷 🕊 🌱🌷🌱 : https://eitaa.com/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀 * * 🎙️به روایت سعید افسریان خبر شهادت ناصر ،جوانمردی خیلی زود به جبهه مخابره شد و شاید تنها کسی که از اهواز خود را برای تشییع در شیراز ،رساند سید شمس الدین غازی .بود رابطه ی عاطفی غریبی که سید شمس الدین با نیروهای زیر دست خود پیدا میکرد در اینجا تبلوری مؤمنانه داشت. پیش از این خود از شمس سراغ داشتم شوخی و بذله گویی و خوش مشربی باور نداشتم که از او گریه و زاری ببینم. باور نمیکردم که این زار پریشان گریان که ضجه میزند و زنجموره میکند همان شمس شوخ شنگ و شیرین کار است در کنار آن روحیه جدیت و صلابت در کار هم ویژگی دیگر شمس بود او که آنقدر خلاقیت و ابتکار داشت که به شوخی و جدی دکتر «شمس» خوانده میشد در حالی که امکانات فراوانی نیز در اختیار نداشت و اگر تجهیزات و تدارکات امروز در اختیار شمس بود، یکی از مخترعان معروف می.شد هم از ابتکارات او ساخت بمب های صوتی بود که وقتی از بالا به پایین پرت می شدند. منفجر میشدند و تنها صدایی مهیب ایجاد میکردند. در حالی که هیچ آسیبی نداشتند و این اسباب بازیهای پر سروصدا برای گروههای آموزشی بسیار مناسب بودند. خلاصه این که سید شمس الدین غازی هم جذبه ی خوش خویی و طنز پردازی داشت و هم جذبهی مدیریتی و اجرایی و در آن روزگار که به عنوان مربیان آموزشی در پادگان جمع بودیم هروقت فرمانده پادگان سردار شیخ زاده میخواست بچه ها را یک جا ببیند بی درنگ می آمد سراغ اتاق سیّد چون میدانست که همگی بر گرد شمع وجود شمس جمع هستیم حق این است که کار شبانه روزی در آن ایام با جمعیت فراوان نیروی آموزشی حسابی ما را خسته میکرد .ضمن این که وقتِ سرکشی به خانه را هم نداشتیم و گاهی تا یک ماه به منزل سر نمیزدیم در این جا نقش شهید غازی مهم بود که با شوخی ها و رفتارهای دل انگیزش به ما روحیه میداد. از شهادت سید شمس الدین بیخبر بودم. از مأموریت که بر می گشتم مستقیم به پادگان بعثت ،محل خدمت رفتم. وقتی عکس او را جلو در پادگان دیدم، از حال طبیعی خارج شدم برای لحظاتی بهت زده بودم توان حرکت نداشتم. حالی داشتم که وقتی خبر شهادت برادرم را شنیدم این گونه نبودم. .. : ﺩﺭ ایتا : https://eitaa.com/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📹 کلیپ | شوخی دو شهیدمدافع حرم در وسط معرکه جنگ😇😂 💠 شهید عطایی با نام جهادی ابوعلی و شهید سنجرانی با نام جهادی کرار به فاصله یک سال از هم در سوریه به شهادت رسیدند. فیلمی به تازگی از این شهدا منتشر شده است که این دو را در حال شوخی در میدان نبرد نشان می دهد. 🔆🔅🔆🔅🔆🔅 https://eitaa.com/golzarshohadashiraz
⭐️یادی از سردار شهید حاج موسی رضا زاده⭐️ 🌹هنوز یک هفته از آغاز جنگ نگذشته، یک اکیپ 15 نفره از سپاه نورآباد به سمت خوزستان حرکت کردیم. با تدبیر حاج موسی کامل و مجهز حرکت کردیم، همه چیز داشتیم از کپسول آتش نشانی بگیر، تا تفنگ و آذوقه ، حتی آمبولانس و بیسیم. کامل ترین اکیپی که وارد اهواز می شد. نیمه های شب هنوز به امیدیه نرسیده بودیم که گفت: «آقا جعفر [سردار اسدی] بایست برای نماز!» - «هنوز که وقت نماز صبح نشده.» - « اشکال نداره، تا آماده شویم برای نماز، اذان صبح هم می گویند.» با شناختی که این چند سال از مصاحبت با حاج موسی پیدا کرده بودم می دانستم، نماز شبش ترک نمی شود و الان هم بهانه نماز شب دارد. کنار مسجدی ایستادیم. در بسته بود، برادرم که همراه ما بود از دیوار مسجد بالا رفت و درب را باز کرد. حاج موسی سریع مشغول نماز شب شد. 🌹🍃🌹🍃 : ﺩﺭ ایتا : https://eitaa.com/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سخن فرمانده: اگر درست معرفی شوند، جوانان آنها را به عنوان الگو انتخاب میکنند. ‎‎‌‌‎‎🌹🍃🌹🍃 https://eitaa.com/shohadaye_shiraz نشردهید
🎞اشک های مادر و دختر شهید مدافع امنیت بسیجی یاسر شجاعیان😭 💢این شهید بسیجی دیشب در حمله تروریستی دیروز در نورآباد استان فارس شهید شد... 💢عکس منزل شهید شجاعیان نشان دهنده این است این انقلاب ، انقلاب مستضعفان هست ... 🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸 https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
🌷🕊🍃 طلوع 🌤خورشید که ملاک صبح بودن نیست خورشید مـا از پشتِ پلکهای "شما" طلوع میکند ... 🌷 🕊 🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷 https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
📝وصیتنامه شهید: 📌زندگی و مرگ را یک امتحان الهی می دانست و در وصیت نامه اش با پروردگار این گونه راز و نیاز می کند: الهي در اين امتحان بزرگ پيروزمان کن.  بار خدايا با چه روئي تو را ملاقات کنم من بيچاره که نامه عملم تاريک است ؛ راه دراز و توشه ام ناچيز است؛ اکنون که چنين است به درگاه جلالت آمرزش مي طلبم.  بار خدايا هر چند که خواسته تو خواسته من است و در برابر مشيت تو تسليم محض خواهم بود ولي عاجزانه از تو مي خواهم که بر اين عبد عاصي منت گذاشته و از شربت شهادت در راه خويش سيرابم گرداني که چيزي جز شهادت در راه تو سيرابم نمي گرداند. شهيد درويش علي زارع سالروز تولد:۱۳۴۹ روستاي بيزجان عليا. سالروز شهادت ۱۳۶۵/۰۶/۲۷ : ﺩﺭ ایتا : https://eitaa.com/shohadaye_shiraz شوداجرشهادت ببرید.
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀 * * 🎙️به روایت محمد غازی در نماز بودم که کاپشن را روی دوشم انداخت و اصرار کرد که مال تو خداییش فقط به دلم گذشته بود که ای کاش از این کاپشنهای کره ای که تازه مُد شده است ،من هم داشته باشم و این برای نوجوانی من امری طبیعی بود .وقتی سید شمس الدین به خانه آمد ،درست همان جور کاپشنی به تن داشت و همان طور که گفتم در حالی که من در نماز بودم آن را روی دوشم انداخت به این معنی که مال تو بعد از نماز کاپشن را برداشتم و گفتم نه راستش من هوس چنین کاپشنی کرده بودم اما هم اینجا سرد است و تو بهش نیاز داری و هم در مسیر رفت و آمدی خلاصه هرچه اصرار کرد نپذیرفتم و جالب این جاست که من فقط به دلم گذر کرده بود ولی او انگار که ضمیر مرا خوانده باشد اصرار داشت که کاپشن را به من بدهد در نهایت این که قبول نکردم گفت پس من یک کاپشن برایت میآورم و قولش قول .بود دل رحم بود اساسی و این جور بود که من به یک آرزوی جوانانه و یک کاپشن کره ای نو رسیدم. شمس الدین عزیز طوری بود که با اعمالش ما را نصیحت میکرد. هیچگاه صراحتی در امر و نهی نداشت. با آن که اگر چیزی هم میگفت ما از او قبول میکردیم؛ با این حال به مصداق حدیث حضرت صادق (ع) : كونوا دعاه الناس بغير السنتكم واقعاً شمس الدین با رفتارش آدم را نصیحت میکرد و این بود که ما او را الگوی خود در زندگی میدانستیم و حتی بسیاری از دوستانش و آشنایان که صحبت میکنند به این نکته صراحت دارند که شمس الدین برای ما الگو بود. همچنین از روحیات متفاوت او میگویند که ما هم خود شاهدش بودیم؛ برای نمونه در آموزش نظامی جدی بود و سختگیر ولی در برخوردهای غیر آن شوخ طبع و شیرین و برای ما هیچ از برادری کم نمیگذاشت شمس برای ما چنان عزیز و دوست داشتنی بود که هر سال سالگردش را میگیریم سالهای اول در سالروز شهادتش مجلس یادبود میگرفتیم و در سالهای اخیر در روز تاسوعا و در منزل این کار را میکنیم تا عطر یاد شمس الدین همچنان در خانه ی ما جاری باشد‌ .. : ﺩﺭ ایتا : https://eitaa.com/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
🔴روابط عمومی ناحیه مقاومت بسیج سپاه ممسنی استان فارس اعلام کرد؛ دومین بسیجی حادثه تروریستی کور در ممسنی 🔰روابط عمومی ناحیه مقاومت بسیج سپاه ممسنی اعلام کرد: دومین بسیجی که طی درگیری اخیر در حادثه تروریستی کور مورد هدف قرار گرفته بود در بیمارستان شیراز به شهادت رسید... ...برادرعزیزم 🌱🌷🌱🌷 https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
شهدای غریب شیراز
🔴روابط عمومی ناحیه مقاومت بسیج سپاه ممسنی استان فارس اعلام کرد؛ #شهادت دومین بسیجی حادثه تروریستی ک
✅شهید خوشنامی که با اهدا عضو تا ابد نامش جاودانه شد 🔰خانواده پوریا خوشنام با اهدا اعضای بدن فرزندشان نام او را تا ابد جاودانه کردند. این شهید در حمله تروریستی روز شنبه مجروح و امروز به شهادت رسید شادی روحش 🍃🌷🍃🌷 https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دختر شهید مدافع امنیت بسیجی یاسر شجاعیان : بابام گفت شب میاد میبرمت شهربازی ولی نیومد 😭 پدر و مادر شهید:بچه مان را در راه خدا و امام حسین ع دادیم.... 🌱🍃🌱🍃 https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
⭐️یادی از سردار شهید حاج موسی رضا زاده⭐️ 🌹یکی دو هفته از شروع جنگ می گذشت که حفاظت از منطقه فارسیات نزدیک اهواز را به بچه های فارس سپردند. حاج موسی هم شد مسئول تدارکات گروه. غذای ما را ارتش تأمین می کرد،‌هر روز حاج موسی به اهواز می رفت و طبق آمار،‌غذای گرم می گرفت و می آمد. گاهی غذا می گرفت،‌اما خودش لب به غذا نمی زد. چند باری همراهش شدم. فهمیدم وقت برگشت،‌بچه های روستاهای اطراف که از فقر و گرسنگی بدن های نحیف و ضعیف و استخوانی داشتند کنار جاده می ایستند،‌هر بار که حاج موسی این بچه های گرسنه را می دید،‌لب به غذا نمی زد. چون غذا بر اساس آمار بود،‌نمی توانست از غذا ها به کسی بدهد. ارتش کنار غذا معمولاً یک دسر هم می داد،‌مثل ماست و چیزهای دیگر. مدتی که گذشت حاج موسی،‌از آقای اسدی اجازه گرفت و خواست این دسر را به کودکان گرسنه بین راه بدهد. همین کار را هم کرد،‌هم بچه ها خوشحال و سیر می شدند،‌هم حاج موسی دلش می کشید غذا بخورد. 🌹🍃🌹🍃 : ﺩﺭ ایتا : https://eitaa.com/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
شهدای غریب شیراز
✅شهید خوشنامی که با اهدا عضو تا ابد نامش جاودانه شد 🔰خانواده #شهید پوریا خوشنام با اهدا اعضای بدن ف
خبر آمد که پوریا خوشنام .. تازه داماد بوده 😭 ....چقدر برای هزینه باید داد... یکی یتیم ... یکی بی همسر یکی بی فرزند ....😔 🌱🍃🌱🍃🌱 https://eitaa.com/golzarshohadashiraz
✍قسمتی از وصیت نامه زیبای شهید: خدايا چگونه است كه اين بدن ضعيف و ناتوان را در آتش دوزخ بسوزانى در حالى كه از گذشته‌ام از غفلتهايم و گناهانم پشيمانم. خدايا تو غفورى، تو رحيمى، من تحمل آتش دوزخت را ندارم. ببخش مرا، مى‌دانم كه غافل بودم. بر خودم ستم كردم اما پشيمانم. خدايا تو گفتى اگر توبه كردى، شكستى توبه‌ات را بازهم بيا در توبه باز است. خدايا اگر گناه زشت است، عفو و رحمتت زيبا است. پس بيا از لطف و كرمت اين زيبايى را عطا فرما.... محمد صادق استعجاب 🌱🌷🌱🌷 https://eitaa.com/golzarshohadashiraz
🌷🕊🍃 هـر صبح🌤 زنـدگى براى ادامه پيدا كردن، به دنبـالِ بهانه ميگردد و چه بهانه اى زيبــاتـر از نگاهتان 🌷 🕊 🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷 https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
دنبال خانه اجاره ای بودم .خانه ی اجاره ای که به پول من بخورد پیدا نمیشد. یک روز که پریشان بودم حاج خلیل گفت چیه ناراحتی؟ جریان را گفتم.گفت: برو حاج کرامت(همسایه) را صدا بزن بیاد. وقتی حاج کرامت آمد، گفت: منزلی که می خواهی اجاره بدهی را به محمود بده! حاج کرامت که خیلی به حاج خلیل احترام می گذاشت گفت: هر چه شما بگید روی چشم می گذارم. خانه خیلی خوبی بود... از حاج کرامت پرسیدم اجاره اش چند است، گفت: ماهی دو هزارتومن! به حاج خلیل گفتم خانه خوبی است، اما من که حقوقم ماهی دوهزار و پانصد تومن است، چه طور می توانم ماهی دو هزار تومن اجاره بدهم، دیگر چه طور خرج زن و بچه ام را بدهم. خندید و گفت: اگر خوشت آمده است، خدا بزرگ است خانه را بگیر. راضی نشدم. دست آخر، روی شانه ام زد و گفت: برو قولنامه را بنویس، ماهی هزارتومنش را من می خواهم بدم! وقتی این حرف را زد، چشمانم پر اشک شد. سال ها با کرم حاج خلیل در آن خانه زندگی کردیم. خلیل طلایی 🍃🌷🍃🌷 : ﺩﺭ ایتا : http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75 یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✍روایت قاسم صادقی همرزم از زیارت خاص توسط و او گفتم شراب وصل به " اوباش" می‌دهند؟ با خنده گفت: بنده‌ی "او" باش، می‌دهند..! 🌱🍃🌱🍃🌱 https://eitaa.com/golzarshohadashiraz
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀 * * 🎙️به روایت فاطمه غازی خوابی که دختردایی دیده بود ،یک ماهی میشد که مرا عجیب کلافه کرده بود و نگرانی را در تمام وجودم تاب داده بود. با آن که در طول زندگی و دلهره ی زیاد داشتیم مثل شهادت شوهرم ، شهادت دایی ،شهادت برادر شوهرم، اما این بار چون این به عزیز دل خانواده یعنی شمس الدین ،بر می گشت بسیار آزاردهنده بود و داغ های قبل را هم تازه میکرد . بنابراین به محض این که پسر خاله ام با لباس مشکی از شیراز آمد بی آن که چیزی بگوید، فهمیدم که چه اتفاقی افتاده است نعره ای از ته دل کشیدم و بیهوش شدم یادم نیست که چند ساعت بعد بهوش آمدم ،ولی دانستم که گواهی دلم صحیح بوده است و عزیزترین برادر را از دست داده ایم چه گریه ها که نکردم .گفتم آخ که حامد من دوباره یتیم شد دختر دایی گفت خواب دیدم به ملاقات پدرم رفتم تیمور ترابی که در سال شصت و یک شهید شد که در باغ خیلی زیبا و بزرگی زندگی میکرد. در گوشه ای از باغ هم یک ساختمان بسیار مجلل و باشکوه .بود پرسیدم این خانه ی کیست؟ پدرم جواب داد این مال سید شمس الدین است و قرار است یک ماه دیگر ، بیاید اینجا و طولی نکشید که این خواب به واقعیت پیوست و شمس الدین در بهشت موعودش مسکن گرفت و ما را داغدار ،گذاشت شمس الدین مهربان بود با همه اما هوای مرا و بچه ی مرا زیاد داشت سرپرست ما حساب میشد .با شهادت پدر حامد سعی میکرد به او بیشتر مهربانی کند حتی به بچه هاش می گفت پیش حامد به من نگید بابا شمس الدین این قدر دوست داشتنی بود در خانواده که بچه های ما حتی آنهایی که اصلاً او را ندیده اند یا به خاطر ندارند هم از دایی شمس الدین یا عمو شمس الدین حرف میزنند. .. : ﺩﺭ ایتا : https://eitaa.com/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⭐️یادی از سردار شهید حاج موسی رضا زاده⭐️ 🌹13 فرودین سال 60 بود که به فرماندهی حاج جعفر اسدی از جبهه فارسیات به جبهه آبادان رفتیم. در محله ای که به خانه زرد ها معروف بود مستقر شدیم. اکثر خانه ها در اثر بمباران ویران شده و خراب بود. در یک خانه که سرپاتر بود ساکن شدیم. بچه ها مشغول استراحت شدند که دیدم حاج موسی بیرون رفت. فکر کردم کاری دارد، برای کمک دنبالش رفتم. به سمت خانه های ویران اطراف رفت. وارد یک خانه شد. شروع کرد کف یک اتاق را به اندازه یک مستطیل تمیز کردن و آوار و آشغال را کنار می زد. گفتم: حاجی کمک می خواهی؟ متوجه من شد.گفت: نه! گفتم: اینجا برای چه کاری هست؟ گفت: به درد می خوره! اصرار کردم بیشتر نگفت. اما فهمیدم محل نماز و عبادت شبش را آماده کرده است. تا آخر جنگ هر کجا مستقر شدیم، اول جای عبادت و نماز شبش را درست می کرد! 🌹🍃🌹🍃 : ﺩﺭ ایتا : https://eitaa.com/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
🔰فرازی از وصیتنامه سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی: عزت دستِ‌ خداست‌ و بدانید اگـر گمنام‌‌ترین‌ هم‌ باشید، ولی‌ نیتِ‌ شما یاری مردم‌ باشد میبینید خدٰاوند؛ چقدر با عزت‌ و عظمت‌ شما را در‌ آغوش‌ میگیرد... 🌷🍃🌷🍃 https://eitaa.com/golzarshohadashiraz
🏴 میهمانی لاله های زهرایی 💢و گرامیداشت شهید حسین کیانی 🔹با خانواده‌ معزز شهید 💢با : حجت الاسلام گودرزی 💢 : کربلایی محمد رنجبر : ◀️دارالرحمه_شیراز/قطعه شهدای گمنام : ◀️ پنجشنبه ۳۰شهریور/ از ساعت ۱۶.۳۰ 🔺🔺🔺🔺 🔺🔺🔺 http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb لطفا مبلغ مجلس شهدا باشید
🌷🕊🍃 كبوترانه🕊 پريدند عاشقان خدا به بی‌‌ كرانه ترين سمت آسمان خدا وعرش زير قدم هايشان به خود لرزيد چه سربلند گذشتند از امتحان خدا✨ 🌷 🌷 🕊 🌷🍃🌷🍃🌷🍃🌷 https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
پرونده بهنام را در ستاد نیروی انتظامی بندرعباس بررسی کرده بودیم. پرونده کاری او خیلی خوب و پرسابقه بود. خواستیم توی همان ستاد بندرعباس نگهش داریم که بهنام خودش درخواست داد به بشاگرد اعزامش کنیم. بعد که پیگیری کردیم ماجرا را فهمیدیم. شخصی که قرار بود به بشاگرد اعزام شود متاهل بوده و از اینکه قرار است به منطقه خطرناک و محرومی اعزام شود خیلی ناراحت بود. بهنام خودش داوطلب شد و به آن شخص گفت: «نگران نباش. من مجردم. داوطلبانه به جای تو می‌رم!» همینطور هم شد. جایگاه بهتر در یک ستاد مرکزی و مجهز را رها کرد و به بشاگرد رفت. از خدمت در آنجا تنها شش ماه مانده بود که شد! بهنام امیری 🌱🌷🌱🌷 https://eitaa.com/shohadaye_shiraz شوداجرشهادت ببرید
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀 * * 🎙️به روایت سید کمال الدین غازی گفتم حالا که خدا سر مویی ذوق در قلم موی من گذاشته، من هم کاری خاصه بکنم که همه را در تکاپو میدیدم. هرکس به نحوی دستی میرساند و کاری میکرد و عزت یعنی همین که به گرمای نفست همگان را در یکجا جمع کنی ،جمعی را بشورانی. حرکت و تکاپویی در دلها بیندازی ، شعله ای باشی که برافروزی یا حرارتی باشی که گروهی را پیرامون آن گرد کنی .خورشید وجود شمس دگرباره شوری در خاندان غازی در افکنده بود که آدم را پس هشت نه سال به یاد روزهای گرم جنگ میانداخت. چه شوری، چه شکوهی! آن همگرایی و همدلی و آن شورو شوق روزهای جنگ را می گویم. اگر امروز روزگار وجود داشت, ما خیلی از مصائب و مشکلات را نداشتیم. بحران جنگ مدیریت شد ،این مشکلات هم میتواند در پرتو آن جور همراهی چشمگیری حل شود. باری چه فایده که نیست !بگذریم خلاصه این که آن وجود نازنین ،یعنی برادرزاده ی عزیز و گرامی که در زمان حیات همه ی خانواده را دور هم جمع میکرد و فضایی سرشار از مهر و دوستی پدید میآورد این زمان بعد از شهادتش نیز چنین کرده بود و تلاشها بعد از مراسم مختلف بر روی چهلم شمس شهید متمرکز بود .من هم به لطف حق و به عنایت خود شمس الدین مشغول نقاشی چهره شدم تا در مراسم چله رونمایی شود. فرصت زیاد نبود. دست به کار شدم و شبانه روزی طراحی کردم تا این که کار به انجام رسید و شاید یک روز به مراسم مانده بود که تمام شد. تابلو بر سه پایه استوار بود کمی عقب رفتم و نگاهی اجمالی انداختم .به نظرم اندکی لغزش قلم مو در کار بود ،ولی هر چه می جستم کمتر می یافتم و روشنم نبود که این ایراد کجاست .خسته و کلافه شدم صندلی را گذاشتم و نشستم دستهایم قلاب به پشت سر بود شب هم تقریباً فراگیر شده بود بلکه ساعاتی از آن گذشته بود. فضای آتلیه هم آرام و ساکت بود. در پاییز سایه ی شب سنگین تر است و ورقه ی سرمای آن کوچه و خیابان را زودتر از وجود آدمها جارو میکند. این بود که خستگی چند ساعته ی کار و کلافگی ایراد ،چهره پلکهای مرا همان طور که روی صندلی قلاب دست نشسته بودم به هم آورد. چشمهایم که گرم شد ،شمس الدین از در وارد شد احساس خواب و رؤیا نداشتم گویی که شمس در حیات است و آمده به عمویش سری بزند. نگاهی به تابلو انداخت و زبانی به تشکر چرخاند. همانطور که چشمش روی نقاشی چهره ی خودش دور میزد خطاب به من کرد که چی شده چرا ناراحتی؟ بعد انگشتش را روی قسمتی از تابلو گذاشت که مشکل داشت و گفت: بیا اینجای گردنش را درست کنی مشکل حل میشود. در همین حال قلاب دستهایم از هم باز شد و بیدار شدم با آن که چرت کوتاهی زده بودم نمی دانستم چه ساعتی از شبانه روز است فقط جای انگشت سید شمس الدین را به خاطر داشتم. با عنایت شهید ایراد کار پیدا شد. قلم مو را برداشتم و آخرین اصلاح را با اشک و اشاره ی او به انجام رساندم. : ﺩﺭ ایتا : https://eitaa.com/shohadaye_shiraz یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید •┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*