هدایت شده از دین شناسی|عباس مریدی✍️
✍دیروز شهدا
در شوق زیارت ڪربلا بودند ...
و امروز ما
در انتـظار نیابت از شهدا ...
#اربعین
#هر_زائر_نائب_یڪ_شهید
iD ➠ @ramzeamaliyat
هدایت شده از بیداری ملت
1_28224877.mp3
4.19M
🎵 شور #شهدایی
✨حال و هوای شهدا به ما میده راهو نشون
🎤🎤 سیدرضا #نریمانی
#بسیارزیبا👌👌
🍃🌹🍃🌹
🔴به کمپین #بیداری_ملت بپیوندید👇
http://eitaa.com/joinchat/963837952Cb758f6bd13
هدایت شده از مشقِ عشق ٬ دمشق
شھــرِ این روزها
رنگارنگ شده...
آنان ڪہ
دلھایشان رابہ خدا قرض نداده اند..
در زرق و برقِ شـھر،
رنــگ مےبازند..
پس فڪر شهدایے داشتہ باش، تا شهیــد شــوے.
#سلام_بر_شهدا
#سلام_بر_حسین_ع
شهید صحبت الله #خدادادی پری. 22آذر 1327، در ملایر به دنیا آمد. پدرش عزت الله، کشاورزی می کرد و مادرش مریم نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. مدتی کارگر کارخانه چیت سازی بود. سال 1349 ازدواج کرد و صاحب سه پسر و دو دختر شد. به عنوان نیروی واحد ترابری ارتش در جبهه حضور یافت. بیستم مهر 1359، در جاده ماهشهر - آبادان بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. اثری از پیکرش به دست نیامد. @shohadayemalaye
«شیما» خورشید کوچک شمس آباد
نام و نام خانوادگی: شیما زندوکیلی
ولادت: 16/3/1361
شهادت: 28/10/1365
نحوه شهادت: بمباران ملایر
شهیده «شیما زندوکیلی» در بمباران مناطق مسکونی شهر ملایر در حالی که 4 سال بیشتر نداشته، همراه مادرش به شهادت می رسد. پیکر مطهر این کودک خردسال در گلزار شهدای شمس آباد ملایر به خاک سپرده شده است. @shohadayemalayer
پاوه
شهری جدای از ان چیزی بود که می پنداشتیم. شهری در آغوش تپه ها و کوهستان ، خیابانهایی سوار بر هم و جوی که برای ما غیر قابل اعتماد بود.در راه آمدن از روستای قوری قلعه گذشته بودیم که می گفتند ضد انقلاب جنگ کردستان را از آنجا آغاز کرده است.برای رسیدن به ساختمان اعزام نیرو هم از جاده جلوی بیمارستان گذشتیم که هنوز غبار مظلومیت شهدایش چشم را می گرفت.ساختمان ترکش خورده اعزام نیرو که در و دیوارش پر از جای گلوله و ترکش دوران درگیری های پاوه بود پذیرایمان شد. معاون جدید گردان ، برادر حجت شاهیوند از نهاوند بطور جدی به عبدالله عابدینی کمک می کرد.قبلا او را در اعزام نیروی همدان دیده بودیم اما نمی دانستیم چکاره است.حسین سلامی هم با پیراهن مانتیگول زردش و موهای بلنو مجعدش به راحتی خودش را در دلهایمان جا کرده بود.حبیب ترکاشوند و حسن اکبری و حسن رضا
تکلو و بقیه بچه ها را در آنجا بهتر شناختیم.زیر زمین اعزام نیرو با پله هایی سیمانی به اتاقهای تعاون منتهی می شد که تعدادی تابوت نئوپانی در جلوی آنها جلب توجهمان را کرد و از همان اول هول و نگرانی در دلمان جا کرد که نکند قرار است با اینها برگردیم .این نگرانی وقتی بیشتر شد که برادر همت فرمانده سپاه پاوه و چند نفر دیگر همان شب اول به جمعمان آمدند وقبل از دعای توسل برایمان از حساسیت منطقه گفت و از سر بریدن تعدادی از بچه های بسیج و جهاد و بهداری و...و گفت اگر شل بجنبید سر همه تان رفته است!و ما هم حسابی دعای توسل را پر اشک کردیم. همان شب اول بچه هااز سر و صدا و خش خش از کوههای بالای اعزام نیرو گفتند و حسین سلامی با کلاش تنهایی از سنگها و صخره ها بالا رفت و بعد از نیم ساعتی برگشت و گفت هیچ خبری نیست و برای اولین بار به شجاعت او هم پی بردیم و اینکه بدون ترس به دل خطر می زد و همیشه پیشرو بود.بچه ها به هم دلداری می دادند اما برای ما که همگی کم سن و سال بودیم دل کندن از دنیا و ارزوها و درس و آینده و خصوصا مادر و سایر اعضای خانواده کار سختی بود . درست بود که باید خودمان را برای همه چیز آماده کرده بودیم اما در آن شرایط خصوصا هنگامی که گفتند چند شهید بدون سر را آورده اند کمی ترسیدیم و به هم دلداری می دادیم . صبحمان با صف کشیدن و برنامه صبحگاه شروع شد و بعد از دویدن در جاده آسفالته بیمارستان به خوردن صبحانه ختم شد . برای چای بایستی در صف با لیوانهای پلاستیکی قرمز می ایستادیم و نانی و پنیری اما حبیب با شلوغکاری و بذله گوییش سر پر کردن دوباره لیوانش لبخند را به لب همه می نشاند وهاب و ابوطالب وعبدی و شاهمراد هادیان و شاهسوند از نهاوند آمده بودند . شبها بچه های نهاوند وسط سالن حلقه می زدند و اشعار حماسی می خواندند که قوت قلبی برایمان بود: لر با ام یک / حمله ور می شود/ سوی دمکرات/ سوی کومله. عمده شان کاری و فعال بودند و تنبلی بینشان جایی نداشت و کارهای مربوط به جمع را داوطلبانه انجام می دادند. جلال و بابایی از همدان و حسین درهمی ،حسین حبیبیان ، بهمن فراهانی، مجید رفعت جو، حبیب ترکاشوند، قلعه ای، محمد رضا قیصری و حسین سلامی و حشمت پیر حیاتی و صالحی ، برزگر و حسن رضا تکلو و احمد شجاعتی و عباس آذر پوراز ملایر و حسن اکبری از تویسرکان و روزبهانی از بروجرد که چند روزی که در اعزام نیروی پاوه بودیم با آنها انس گرفتیم و آشنا شدیم . پیر جمع مان هم آقای ممیوند بود که از سامن امده بود . دوستیهایی که بعضیشان نهایتا با شهادتشان پایان گرفت. آخر سر هم وصیتنامه هایمان را نوشتیم و من و احمد رضا که با هم کنجی پاتوقمان شده بود به پیشنهاد من که آیه ای را در ذهن داشتم قرار شد یک آیه را هر دو بالای وصیتنامه مان بنویسیم و جالب اینکه احمد رضا همان ایه ای را پیشنهاد داد که من در ذهنم بود: رب انزلنی منزلا مبارکا و انت خیر المنزلین. و اولین پاکت نامه های تا شویی که برای نوشتن نامه بهمان داده بودند کاغذی شد برای نوشتن وصیتهایمان. بالاخره هم یک روز ابری و دلگیر سوار ایفا شدیم و چادر کشیده بدون اینکه مسیر را خوب ببینیم بطرف خط رفتیم:قله شمشی . خاطرات مهدی مسیبی @shohadayemalayer