eitaa logo
شهدای ملایر
334 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
416 ویدیو
48 فایل
عکس، زندگینامه، خاطرات و وصیت نامه شهدای ملایر🍃🌷🍃 ارتباط با ما و ارسال عکس و خاطرات و وصیت نامه و ......به کانال شهدای ملایر 🍃🌷🍃
مشاهده در ایتا
دانلود
«شیما» خورشید کوچک شمس آباد نام و نام خانوادگی: شیما زندوکیلی ولادت: 16/3/1361 شهادت: 28/10/1365 نحوه شهادت: بمباران ملایر شهیده «شیما زندوکیلی» در بمباران مناطق مسکونی شهر ملایر در حالی که 4 سال بیشتر نداشته، همراه مادرش به شهادت می رسد. پیکر مطهر این کودک خردسال در گلزار شهدای شمس آباد ملایر به خاک سپرده شده است. @shohadayemalayer
پاوه شهری جدای از ان چیزی بود که می پنداشتیم. شهری در آغوش تپه ها و کوهستان ، خیابانهایی سوار بر هم و جوی که برای ما غیر قابل اعتماد بود.در راه آمدن از روستای قوری قلعه گذشته بودیم که می گفتند ضد انقلاب جنگ کردستان را از آنجا آغاز کرده است.برای رسیدن به ساختمان اعزام نیرو هم از جاده جلوی بیمارستان گذشتیم که هنوز غبار مظلومیت شهدایش چشم را می گرفت.ساختمان ترکش خورده اعزام نیرو که در و دیوارش پر از جای گلوله و ترکش دوران درگیری های پاوه بود پذیرایمان شد. معاون جدید گردان ، برادر حجت شاهیوند از نهاوند بطور جدی به عبدالله عابدینی کمک می کرد.قبلا او را در اعزام نیروی همدان دیده بودیم اما نمی دانستیم چکاره است.حسین سلامی هم با پیراهن مانتیگول زردش و موهای بلنو مجعدش به راحتی خودش را در دلهایمان جا کرده بود.حبیب ترکاشوند و حسن اکبری و حسن رضا تکلو و بقیه بچه ها را در آنجا بهتر شناختیم.زیر زمین اعزام نیرو با پله هایی سیمانی به اتاقهای تعاون منتهی می شد که تعدادی تابوت نئوپانی در جلوی آنها جلب توجهمان را کرد و از همان اول هول و نگرانی در دلمان جا کرد که نکند قرار است با اینها برگردیم .این نگرانی وقتی بیشتر شد که برادر همت فرمانده سپاه پاوه و چند نفر دیگر همان شب اول به جمعمان آمدند وقبل از دعای توسل برایمان از حساسیت منطقه گفت و از سر بریدن تعدادی از بچه های بسیج و جهاد و بهداری و...و گفت اگر شل بجنبید سر همه تان رفته است!و ما هم حسابی دعای توسل را پر اشک کردیم. همان شب اول بچه هااز سر و صدا و خش خش از کوههای بالای اعزام نیرو گفتند و حسین سلامی با کلاش تنهایی از سنگها و صخره ها بالا رفت و بعد از نیم ساعتی برگشت و گفت هیچ خبری نیست و برای اولین بار به شجاعت او هم پی بردیم و اینکه بدون ترس به دل خطر می زد و همیشه پیشرو بود.بچه ها به هم دلداری می دادند اما برای ما که همگی کم سن و سال بودیم دل کندن از دنیا و ارزوها و درس و آینده و خصوصا مادر و سایر اعضای خانواده کار سختی بود . درست بود که باید خودمان را برای همه چیز آماده کرده بودیم اما در آن شرایط خصوصا هنگامی که گفتند چند شهید بدون سر را آورده اند کمی ترسیدیم و به هم دلداری می دادیم . صبحمان با صف کشیدن و برنامه صبحگاه شروع شد و بعد از دویدن در جاده آسفالته بیمارستان به خوردن صبحانه ختم شد . برای چای بایستی در صف با لیوانهای پلاستیکی قرمز می ایستادیم و نانی و پنیری اما حبیب با شلوغکاری و بذله گوییش سر پر کردن دوباره لیوانش لبخند را به لب همه می نشاند وهاب و ابوطالب وعبدی و شاهمراد هادیان و شاهسوند از نهاوند آمده بودند . شبها بچه های نهاوند وسط سالن حلقه می زدند و اشعار حماسی می خواندند که قوت قلبی برایمان بود: لر با ام یک / حمله ور می شود/ سوی دمکرات/ سوی کومله. عمده شان کاری و فعال بودند و تنبلی بینشان جایی نداشت و کارهای مربوط به جمع را داوطلبانه انجام می دادند. جلال و بابایی از همدان و حسین درهمی ،حسین حبیبیان ، بهمن فراهانی، مجید رفعت جو، حبیب ترکاشوند، قلعه ای، محمد رضا قیصری و حسین سلامی و حشمت پیر حیاتی و صالحی ، برزگر و حسن رضا تکلو و احمد شجاعتی و عباس آذر پوراز ملایر و حسن اکبری از تویسرکان و روزبهانی از بروجرد که چند روزی که در اعزام نیروی پاوه بودیم با آنها انس گرفتیم و آشنا شدیم . پیر جمع مان هم آقای ممیوند بود که از سامن امده بود . دوستیهایی که بعضیشان نهایتا با شهادتشان پایان گرفت. آخر سر هم وصیتنامه هایمان را نوشتیم و من و احمد رضا که با هم کنجی پاتوقمان شده بود به پیشنهاد من که آیه ای را در ذهن داشتم قرار شد یک آیه را هر دو بالای وصیتنامه مان بنویسیم و جالب اینکه احمد رضا همان ایه ای را پیشنهاد داد که من در ذهنم بود: رب انزلنی منزلا مبارکا و انت خیر المنزلین. و اولین پاکت نامه های تا شویی که برای نوشتن نامه بهمان داده بودند کاغذی شد برای نوشتن وصیتهایمان. بالاخره هم یک روز ابری و دلگیر سوار ایفا شدیم و چادر کشیده بدون اینکه مسیر را خوب ببینیم بطرف خط رفتیم:قله شمشی . خاطرات مهدی مسیبی @shohadayemalayer
(خرداد62) آن روز تازه از خواب بعد از ظهر داخل سنگر بیدار شده بودم ، شب قبل و شبهای قبلترش ، هر شب پاسبخش بودم به غیر از شب اول که نگهبان بودم و پاسبخش کس دیگری بود. جبران کم خوابی های شب را با خواب یکی دو ساعته بعد از ظهر جبران می کردم. همانطور که به پشت خوابیده بودم روی دستهایم تکیه کردم و پشتم را به دیوار سنگر چسباندم و در جای خودم نشستم.حسین سلامی دم در سنگر میان چارچوب در چمباتمه زده و آرنجهایش را روی زانویش گذاشته بود.احمد رضا از کله قندی امده بود و با سعید داخل سنگر نشسته بودند که...صدای سوت خمپاره و بعد انفجار در محوطه و جاده پایگاه شنیده شد. همه بیرون پریدیم و حسین که وقت نکرده بود کتانیش را بپوشد پا برهنه می دوید. گرد و خاک همه جا را گرفته بود و صدای خالی شدن باد چرخ جیپ 106 رضایی همه مان را کمی خیره کرد که این صدای چیست؟ کمی هم ترسیدیم نکند شیمیایی باشد. خمپاره جلوی سنگر بیسیم زمین خورده بود و دو تا از چرخهای 106 ترکش خورده و بادشان خالی می شد. همه دست به کار شدند و مجروحها را جمع و جور کردند. من بالای سر مجید رفعت جو که پایش ترکش خورده بود نشستم واو را که درد می کشید دلداری می دادم. حسن اکبری که تازه از استراحت در روستایشان برگشته بود دوباره زخمی شده بود، همین چند وقت پیش بود که سر پست دستش روی ماشه رفته بود و ماهیچه پایش را سوراخ کرده بود. اولش فکر کرده بودیم شاید از جبهه آمدن پشیمان شده و خود زنی کرده اما وقتی زود برگشت و زخم پایش را که روی آن چسب زخم زده بود دیدیم، نظرمان عوض شد. حالا هم آن یکی پایش ترکش خورده بود.شلوارش را در آوردیم و بعد از پانسمان با شورت و یکپا یکپا و لنگان لنگان خودش را به آمبولانس که بعد چند دقیقه اماده شد، رساند و با خنده و شوخی و بدون کمک بچه ها سوار شد. بذله گویی هاش و وضع لباسش در آن شرایط لبخند را به لبهای همگی نشاند . آمبولانس جاده نودشه را پیش گرفت و بطرف پاوه رفت. احمد رضا هم با ماشینی که آنها را آورده بود رفت و ما ماندیم و جیپ 106 که دو تا از چرخهایش پنچر شده بود . فردایش چرخهارا به پاوه بردند و پنچریشان را گرفتند و فردای بعدی هم دوباره رضایی با آن می تاخت. خاطرات مهدی مسیبی @shohadayemalayer
شهیداحدی
هدایت شده از عمارآنلاین
خود را مسـافر آسمـان ڪردند ! تا گذرگاه بودن دنـیا را اثبات ڪنند... #مردان_بی_ادعا 🌷 @ammaronlin
🔴 از جهاد حسینی تا جهاد خمینی تجلی جنگ اراده ها 🆘کانال رسمی انقلابیون👇 http://eitaa.com/joinchat/2245328896C48e7560e93
مڹ هـــــر روز در انٺـــــظارِ نگاه هایـــــتاڹ مے نشینم ٺا صـــــبح ِ مڹ هم بخیـــــر شود .... 📎ســـلام،صبحتون شهدایی🌺 ❁↬ @ramzeamaliyat
شهدای ملایر
شهید حسین #سلامی @shohadayemalayer
خدایاستاره ها که رفتند، خورشیدرانگه دار.به یادشهیدحسین .‌‌‌ به راستی که ستاره ای هستی درراه شیری به جاودانگی رسیدن .برای ازتونوشتن شناختن می خواهد .برای شناختنت می خوانم خاطرات مردی ازجنس خودت را،شهید احمدرضااحدی، برای شناختنت می پرسم ازآنکس که هم قدمت بود وهمراهت همان رفیقی که رفیقش شدی زمانی که غربت رااحساس می کرد. دیرزمانیست ازروزگارشماشنیدن رویای شیرین زندگی ام شده است .به راستی که ستاره ای شدی برای رسیدن به اهل آسمانیان آن روز که آموزگاربرگی از درس زندگیت رابه من آموخت .میمک نقطه رهایی ات شد برای توکه خوب پرواز راآموخته بودی .دلم پروازمی خواهد هرچند که بال وپرمان سنگین وزمین گیرشده است .بال وپرم باش که نفسم بدجور گرفته است. می گویندراه آسمان راشما بهترمی شناسید ای راهنما ،برای گمشدگان جایی دارید؟؟ @shohadayemalayer
شهید نبی الله #ترکاشوند @shohadayemalayer
من هر چه ام با تو زیبا ترم❣ تو بر عاشقت 《آفرینی》 بگو... #غواص_شهیدرضا(داریوش) #ساکی❤️ 🌸….. @Karbala_1365
دلا در عاشقی ثابت قدم باش که در این ره نباشد کارِ بی‌اجر... #حافظ❣ ازچپ نفراول #غواص_شهیدرضاساکی 🌸….. @Karbala_1365