eitaa logo
شومینه
102 دنبال‌کننده
35 عکس
18 ویدیو
0 فایل
شومینه؛ فضایی گرم برای هنر، شعر، کتاب و نوشته‌هایم🙂 من👇 @mpz110
مشاهده در ایتا
دانلود
شومینه
به نام خدا. «من کی هستم؟» سوالی که شاید کمتر کسی به ذهنش خطور کند و بخواهد به دنبال جواب بگردد.
«هدف از وجود من چیست؟» می‌دانی… ذهنم مشغول این است که چرا تفکر دارم، اختیار دارم، چنین احساسات عمیقی دارم. به این فکر کرده‌ای؟ واقعاً شگفت‌انگیز است که انسان چنین سطحی از محبت و عشق در وجودش دارد. شاید درست متوجه نشوید… آری، در حیوان هم محبت هست، اما به انسان نگاه کنید که چگونه سطحی از احساسات در وجودش جریان دارد. یک انسان عاشق، تمام وجودش می‌شود معشوق؛ او چه دوست دارد، چه می‌خواهد، چگونه باشد، او می‌پسندد… و به نوعی عاشق، آینهٔ معشوق می‌شود. حالا سوال این است که چرا این‌ها در وجود ما هست؟ بیایید بپذیریم که هدفی از وجود این‌هاست. نمی‌شود همینطوری اتفاقی بگویید که: «آره بابا، ما اینگونه‌ایم و تمام!» @shominee
شومینه
«هدف از وجود من چیست؟» می‌دانی… ذهنم مشغول این است که چرا تفکر دارم، اختیار دارم، چنین احساسات عمیق
بی‌انتها به آسمان نگاه می‌کنم. طبق نظریه‌ای، تمام جهان به خاطر یک انفجار به وجود آمده و بر اثر آن، جهان همچنان در حال گسترش است. عظمت و زیبایی آسمان واقعاً دیدنی است؛ ستاره‌ها، سیاره‌ها، کهکشان‌ها، ماه و زمین. حالا ما، بر روی کرهٔ خاکی، خیره به تمام عظمت جهان، انگشت به دهان گرفته و حیرت‌زده‌ایم. انسانی که در برابر جهانی به این عظمت، هیچ به حساب می‌آید. چیزی که ذهنم را قلقلک می‌دهد این است: خداوند گفته که انسان بهترین آفریدهٔ من است و اینکه همه‌چیز را برای انسان خلق کرده. واقعاً چرا من؟ منی که در برابر عظمت آفرینش خداوند هیچ هم به حساب نمی‌آیم؛ منی که روی کرهٔ زمین به دنیا آمده‌ام و بعد از مدتی هم می‌میرم. واقعاً چرا من؟ خدایا چرا؟ کاش می‌شد خدا را دید و به او بگوییم چرا. اما به خود می‌گویم که شاید خدا جوابش را جلوی چشمان‌مان قرار داده؛ فقط باید کمی دقت کنیم. آیا می‌توان خدا را در بوییدن یک گل تصور کرد؟ یا حرکت آب دریاچه‌ها؟ یا نسیم خنک صبحگاه؟ می‌دانی… شاید نشود خدا را دید، اما می‌شود آفریده‌های خدا را دید. آری، پس من هم در میان آفریده‌های خدا هستم. چی بگم… بعد از این‌ها خداوند می‌گوید: «من انسان را برای خود آفریده‌ام.» حالا که تمام آفرینش را خدا برای انسان آفریده و انسان را برترین مخلوقات قرار داده، می‌گوید انسان را برای خودش آفریده. بعضی جاها مغز انسان قفل می‌کنه که چنین تعبیری را خدا برای انسان به کار می‌برد. چه چیزهایی در زندگی‌مان هست که ارزش فکر کردن دارد؟ که بنشینیم و خیره به آن بیندیشیم؟ شاید بشود این‌گونه به هدف انسان پی برد. واقعاً هدف ما از زندگی روی این کرهٔ خاکی چیست؟ @shominee
بشر زندگی اش را با تمام درد و رنجش می‌پذیرد @shominee
(زنده شدن) به ساعت روی دیوار خیره شدم. تیک‌تاک، تیک‌تاک… چند ثانیه گذشت. می‌شود آن را برگرداند؟ (فکر نمی‌کنم). اما می‌توان زمان‌های بعدی را مدیریت کرد. (شاید) در طول زندگی‌مان خیلی چیزها یاد می‌گیریم، می‌فهمیم و در وجودمان جایی برایش پیدا می‌کنیم. گاهی با یاد گرفتن، برای خودمان اتفاقات را ساده نشان می‌دهیم یا این‌گونه به نظر می‌رسد. مثلاً می‌دانیم تمام کرهٔ زمین را هوا پوشانده است. همین‌طور می‌دانیم در هوا اکسیژن هست. می‌دانیم با آن نفس می‌کشیم. چیزهای دیگری مانند جاذبه را می‌دانیم؛ می‌دانیم به لطف جاذبه است که پاهایمان به زمین چسبیده . می‌دانیم که به لطف نور است که چشمانمان می‌بیند و کلی چیزهای دیگر که می‌دانیم. آن‌قدر دانسته‌ها تکرار شده که دیگر هیچ شگفت‌زدگی‌ای برایمان نمانده. کاملاً برای ما تکراری شده؛ دیگر شگفتی ندارد که درخت برگ دارد، زمین جاذبه دارد، خورشید نور دارد. آره دیگه… همشون یه چیزی دارن؛ عادیه ، چون می‌دونیم . اما تنها لازم است ببینیم که یک انسان پایش از زمین جدا شود و در آسمان قدم بزند. اگر در ابتدا سکته را نزنیم، قطعاً تعجب و حیرت‌مان دیدنی می‌شود. حالا اگر همین هم چند وقتی رخ بدهد، آن هم تکراری می‌شود. نمی‌دانم چرا همه چیز تکراری می‌شود، عادی می‌شود. این حجم از اتفاقات اطراف‌مان رخ می‌دهد، اما دیگر هیجان‌زده نمی‌شویم؛ شگفتی برای ما ندارد، فکری در موردشان نمی‌کنیم، تصوری در موردشان نداریم. چرا؟ من دوست دارم تکراری نشود؛ جور دیگری به اطراف‌مان نگاه کنیم، طور دیگری زندگی‌مان را ببینیم. تصور کنید هوا برای مدتی دیگر نبود… حتی هوا هم نه، اکسیژن. تنها بعد از مدتی هیچ چیز دیگری در این کرهٔ خاکی جان ندارد. میلیاردها انسان دیگر نیستند که بخواهند یک‌بار دیگر نفس بکشند. @shominee
به نام خدا ◽مزرعه گندم هوووووو، هوووووو زوزه باد را می تونی این موقع خوب بشنوی، آرام در گوشت می پیچد و بدون هیچ آزاری از کنارت می گذرد تا سهمی هم نصیب دانه های گندم بکند. حالا گندم ها زیر نور نارنجی رنگ خورشید همراه با باد می رقصند. هیچ وقت تکراری نمی شه وقتی که گندم ها با درخشش طلایی رنگشان به من فخر می فروشند. نیما، نیما کجایی؟ اوه، دوباره حواسم پرت شد. باید برم، فعلا خداحافظ. نیما از درخت گردو پایین آمد و از بالای تپه به سمت مزرعه گندمشان دوید. همیشه وقت استراحتش را بین علفزارها، بالای تپه، روی یک شاخه ی ضخیم درخت گردو می گذراند. شاید با درخت گردو دوست شده بود. وقتی به پدرش رسید، سرعتش را کم کرد و دست هایش را روی پاهایش گذاشت تا نفسی دوباره بگیرد. نیما، عجله کن تا شب نشده گندم ها رو سوار گاری بکنیم، زوزه گرگ ها را میشه از همین الان شنید. نیما که داشت نفسی چاق می کرد، با هن و هن گفت: ببخشید، مشغول صحبت کردن و تماشای غروب خورشید بودم، قشنگه مگه نه؟ آره، قشنگه، با کی داشتی صحبت می کردی؟ عه، هیچ کس، فکر کنم خودم. پدرش نگاه معناداری به نیما کرد و گفت: باشه، بار کن بریم، دیر شد. دسته گندم ها را بار کردند و سوار بر گاری شدند که یک الاغ آن را می کشید. نیما دست نوازشی به سرش کشید و افسارش را گرفت. در میانه راه، خورشید خودش را پشت کوهی بلند که کمی برف روی نوکش دیده می شد مخفی کرد و تنها اندکی از تاثیرش را می توانستید بین پاره ابرهای پراکنده در آسمان پیدا کنید. در انبار را باز کردی؟ آره. خیل خب، بگیرش و گوشه انبار خرمن کن، فقط به پا نیفتی. بابا، چرا باید بیفتم؟ نیما که هنوز حرفش تمام نشده بود، پایش بین چند ریزه سنگ لغزید و افتاد. بیا بذار ما بگیم، بعد پخش زمین شو، چیزیت نشد که؟ نیما که زیر لب سر ریزه سنگ ها غرغر می کرد، گفت: نه، یکم پام چیز شد، خراشیده شد. نیمه شب، بعد از صرف شام با خانواده، از پله های چوبی بالا رفت و وارد اتاقش شد. تخت کنج اتاق و پنجره ای که در کنارش بود بیشترین جلوه را داشت. چند کتاب روی میز، یک چراغ قوه و یک آینه ی کوچک هم کنار تخت دیده می شد. نیما خسته بود، حوصله ورق زدن کتاب ها را نداشت، هرچند دلش می خواست. روی تخت نشست و پارچه ای که روی زخمش بسته بود را سفت کرد و ولو شد روی تخت. از گوشه پنجره، هلال ماه را که به نازکی یک پر شده بود، به چشم می‌آمد. نیما خیره به هلال نازک ماه در فکر فرو رفت به چه فکر می کرد؟ نمی دانم، شاید به پرواز. نیما از کودکی اش دوست داشت پرواز کند و از بالا به مزرعه طلایی رنگ گندمشان نگاه کند. چند باری هم تلاش کرده بود از درخت گردو به پایین بپرد و پرواز کند، اما نشد. آخر هم یک دستش را سر این قضیه شکاند. بعدها فهمید چیزی به نام جاذبه وجود دارد که نمی گذارد به این راحتی ها پا به آسمان بزارد. نیما به پهلو راست چرخید و پتویش را بغل کرد. آخر بهار ست. هوا گرمتر از چیزیه که بخواهی پتو روی خودت بندازی... @shominee
🔥حادثه چه چیزی ضمانت می‌کند که چند ثانیه دیگر یا همین الان اتفاقی برایم رخ ندهد؟ فکر کنید که با موتور خود از محل کار در حال برگشت به خانه‌اید. حدود بیست دقیقه زمان می‌بره که از محل کار به منزل برسی. در میانه راه به ترافیکی سنگین برمی‌خوری و تصمیم می‌گیری مسیرت را عوض کنی. در مسیر دیگری که تصمیم گرفته‌اید بروید، به هر علتی ابتدای کوچه مسیر را بسته‌اند و شما مجبور به تغییر مسیر می‌شوید. در راه وارد کوچه دیگری می‌شوید تا بخواهید به همون کوچه که ابتدایش بسته بود بازگردید، چون آن کوچه مسیر را برای رسیدن به منزل کوتاه‌تر می‌کند. اما وقتی به انتهای کوچه می‌رسید متوجه می‌شوید که ای بابا، بن‌بسته! و ناچار سرِ موتور را کج کرده تا وارد خیابان شوید. در ابتدای کوچه، در حال دور زدن هستیم که می‌بینید در مسیر مخالف جهت حرکت ماشین دارید می‌روید، چون نتوانسته‌اید به موقع وارد لاین مسیر موافق شوید. زمانی که تصمیم می‌گیرید وارد مسیر موافق شوید، یک موتور از روبرو به سمت شما می‌آید. با خود تصمیم می‌گیری که الان وارد مسیر موافق بشم یا به کناره خیابان برگردم که با موتور برخورد نکنم. منطق می‌گوید که به مسیر موافق حرکت بروی، اما گاهی تصمیم‌ها اشتباه می‌کنند و تو به گوشه خیابان سمت مخالف می‌روی که با موتور برخورد نکنی. از قضا، آن موتور هم برای اینکه با تو برخورد نکند به همان جهت می‌آید و ناخواسته با هم برخورد می‌کنید و می‌روید زیر پرداخت بار خسارت. حالا جدای از اینکه باید احتیاط می‌کردی و خلاف نمی‌رفتی، فکر کن فقط ده ثانیه دیرتر از محل کار راه می‌افتادی، یا اینکه مسیر عادی هر روز برای رسیدن به خانه طی می‌کردی، یا اینکه برای وارد شدن به کوچهٔ مسدود شده به اشتباه وارد کوچهٔ بن‌بست نمی‌شدید، یا اینکه در حال خروج از کوچهٔ بن‌بست کمی بیشتر دقت می‌کردی. می‌بینی؟ انگار مثل پازل چیده شده که آخرش فلان اتفاق رخ بدهد. اما چه می‌دانم… اگر هر کدام از این مسیرهایی که انتخاب کرده‌ای را نمی‌رفتی و به نحوی دیگر مسیری دیگر را می‌رفتی، ممکن بود اتفاقی دیگر و یا حتی بدتر رخ دهد. جالب به نظر نمی‌آید؟ شاید همه این‌ها اتفاقی باشد، ولی واقعاً اینگونه است؟ فکر نمی‌کنم. داستانی که تعریف کردم واقعی بود. همین. @shominee
یک کار جالب بعضی وقتا از دیگران بپرسید که من از نظر شما چجوری هستم اگر تعارف را بزاره کنار صادقانه جواب بده متوجه میشید اون تصوری که شما از خودتون دارید که دیگران هم داشته باشند نیست اصلا شما برای اونا یه چیزه دیگه ای ممکنه باشید افراد کمی شاید باشند که واقعا شما را اونطوری که فکر می‌کنید می‌بینند البته شاید 🚶 شاید شما از نظر رفیقتان یک رفتگر پر تلاش باشی:-) گاهی هم یک دلقک شاید باید شخصی‌تان بدون در نظر گرفتن دید دیگران به وجود بیاد اگر هی فکر کنیم که فلان کس در مورد من چی فکر میکنه دیگه اون من نیستم چیزی هستم که اون میخاد اون چیزی که واقعا هستیم باشیم شاید از نظر یکی خیلی پرو ای از نظر یکی دیگه کم رو هر چی مهم نیست به نظرم مهم اینه خود فرد واقعا چی هست خود خودش
سکوت شب فرصت خوبیست برای خلوت کردن با خودمان برای فکر کردن
ما هیچ تر از هیچ پی هیچ دویدیم جز هیچ در این هیچ دگر هیچ ندیدیم
زندگی جغدی شب تا صبح بیدار صبح تا شب درحال چرت زدن شرایط : بسیار دشوار درمان: :-)
گرفتار شدیم دلم برا صبحا تنگ شده