🔥نور و سایه
سایه ها در پی ما میآیند و تا زمانی که نور باشد ما را همراهی میکند و ما برو او تسلط داریم
اما اگر نور ناپدید شود، آن وقت هست که سایه ها برما تسلط دارند و دیگر ما هستیم که درمیان سایه ها و تاریکی ها قرار گرفتیم
اما جالب اینجاست که خیلی چیز ها مانند همین موضوع روشن و واضح هست، اما خیلی ها آن را درک و احساس نمیکنند
انگار اصلا چشمی ندارند که بخواهند تاریکی یا روشنایی را تشخیص دهند و موضوع را برای خود برعکس میکنند...
#خودنویس
@shominee
🔥وقت استراحت
غرق شدن در دریای پر تلاطم که لحظه ای امان نمیدهد
چشمانم از شوری آب قادر به تشخیص اطرافش نیست
جسمم توانی برای راه یافتن به دل امواج را ندارد
دستمانم قوت برایش نمانده که کور کور اب ها را کنار بزند
چگونه میشود به ساحلی ارام رسید
گاهی میان این راه جزایری برای استراحت هست
قدمی برمیداریم و لحظه ای خود را از تلاطم این دریا وا میداریم
انگاه که روح جسم آرام گرفت، به ناچار خود را به دریا زده و به جریانی ناخواسته ، خود را پیش میبریم...
#خودنویس
@shominee
🔥 بزرگ شدن
صدای خنده های کودکانه بچه ها توی کوچه مرا یاد خودم میاندازد.
کودکی که تمام وقت پی دویدن یک توپ پلاستیکی در کوچه هاست.
کودکی که دغدغه هایش بازی است
دوست دارد به دنبال توپ بدود، دوست دارد پشت درخت قایم شود، بستنی را دوست دارد، نوشمک نصف شده که از دوستش گرفته را دوست دارد، زندگی اش را دوست دارد
اما با تمام این ها او دوست دارد بزرگ شود...
او اکنون دارد بزرگ میشود، اما بزرگ شدن آنگونه که فکر میکرد نبود.
سن جوانی نقطه ای از زندگیست که هم هیجان انگیز است هم در ترسناک
فکر آینده مرا میترساند که زندگی را چگونه ادراه کنم، آیا آنچه که میخواهم میشود
آیا اصلا چه میخام.
هیجان زده ام که چه میشود و چه در انتظارم است.
#خودنویس
@shominee
🔥 درنگ
لحظه ای سکوت همه جا را فرا گرفت
چشمانم آرام به دورن خود نگریست.
بوی نم باران همه جا را پوشانده بود
همه چیز سرد بود، چیزی برای توصیفش نداشتم
چون چیزی نبود، نه اینکه نبود
چیزی که باید میبود نبود
گذشتم از میان تمام لحظه ها، تمام دیده های زندگی ام، روبه جلو
هر چه پیش میرفتم سوز سرما و ضربات قطرات باران بیشتر میشد
هر قدمی که پیش میرفتم با خود میگفتم، من به دنبال چه هستم.
نقطه ای روشن که درخشش از درونم آغاز شد...
#خودنویس
@shominee
🔥 چاه
نگاهی به درون چاه انداختم.
«یک... یک... یک... دو... دو... دو...» صدایم میرفت تا اعماق چاه و بازمیگشت.
سنگی از گوشهای برداشتم و به درون چاه انداختم.
«یک... دو... سه... شالاپ.»
عمق چاه زیاد به نظر میرسید.
سرم را به درونش بردم و آرام با چاه دردِ دل کردم.
سفره دلم را برایش بازکردم و هرچه دلِ بیقرارم داشت، بیرون ریختم.
حس خوبی داشت؛ انگار در دل آن تاریکیِ محض، در انتهای چاه، کسی نشسته و به حرفهایم گوش میداد.
شاید این چاه تنها مهمانش من نبودم.
سرم را به سوی آسمان گرفتم.
قطرهای آب بر گونهام افتاد و کمکم آسمان شروع به باریدن کرد.
دوباره به چاه نگاه کردم.
گویی صدایم از درون این چاه به آسمان رسیده بود.
#خودنویس
@shominee
🔥 مهمانی
گوشه ای از مهمونی روی یه مبل با پارچه سیاه و خاکستری نشسته ام و به پرز های روی فرش خیره شده ام
صدای هم همه و گپ افراد بالا میگره و حس میکردم میانه اون صدا ها جایی برای من نیست
تعداد مهمونای داخل خانه بیش از 20 نفر و این شاید برای بعضی یک امر کاملا طبیعی باشه
مثلا
از دید صاحب خونه
خب عادیه، و میدونه کیا میان و با خودش میگه اونایی که نیومدن کی میرسن
اونایی که تازه رسیدن و وارد خانه میشن
بعد از کلی احول پرسی
دنبال چهر های آشنا تر میگردن که بتونن کنارشون جای باز کنن و باهاشون تا آخر مجلس گرم بگیرن
یا از همه جذاب تر بچها ها
که اصلا براش مهم نیست که کی اومده کی هست و چی.
تنها مسئله مهم برای اونا اینه که با بچهای فامیل از اینور اتاق تا اون طرف اتاق برن و هر کار که میخان بکنن، هیچ کدام از افراد داخل سالن به کتف چپشان هم نیست
اما من
گفتم که بیش از بیست نفر وارد شدن
و این یعنی هر کدوم دو جفت چشم دارن که به خوبی میتونن تمام اتفاقات حاضر در محیط را مورد بررسی قرار بدن
نگاه سنگینشان را گاها حس میکنم
گاهی باخودم فکر میکنم که الان دارن درمورد من چی فکر میکنن
اینکه چقدر خجالتیه
چقدر ساکته
یا اینکه چقدر خودشا میگیره
راستش من اکثر اوغات اصلا نمیدونم که باید درمورد چی با طرف. صحبت کنم، مثلا بگم،
هی دانشگاه شما هم تعطیله
خب معلوم که تو عید تعطیله
یا حتی وقتی داخل گپ مهمون ها، چیزای به ذهنم میرسه که به نظرم جای گفتن داره، با خودم کلی کلنجار میرم که، چرا اصلا باید حرفی بزنم و بعد میگم خب چرا نزنم، منم خیلی چیزا میدونم
در این کلنجار های بی ثبات من با خود من، اکثرا، سر تا بنداز پایین و هیچی نگو پیروز میدان میشه
اما گه گداری هم صدایی از گلوی ما خارج میشه
اینجور جاها که پیش میاد و میرم، گاها آنچنان غرق در سکوت میشم، گویی از ابتدای خلقت، زبانی نداشته ام
یک شنونده ساکت
خیلی وقتا منتظر میشم که بقیه نظر منا در مورد فلا چیز بپرسن
ولی عموما فهمیدم، اگه چیزی برای گفتن داری باید خودت پا پیش بزاری و با جسارت تمام بگی
ولی کو جسارت
مهمانی به حال خودش پیش میره، زمان میگذره، شام را میخوریم و همچنان من در کناره ای، درسکوت خود جولان میدهم
اما در انتهای مهمانی
یک نفر از من سوالی کرد، آنهم درمورد چیزی که هیچ وقت بهش بها ندادم
_ تو این قطعی نت، سایت یا جایی را میشناسی که بشه توش مسابقات فوتبال را پیش بینی کرد
+ راستش اه نمیدونم خیلی تو فوتبال نیستم
اما برایم عجیب بود که همین دو کلمه، بحثی باز کرد و منا به داخل خودش کشید و در مورد خیلی چیزا صحبت کردیم
سکوت آزار دهنده من بلخره یکجا شکست و منم ابراز وجودی کردم، هرچند کوتاه
مهمانی جای عجیبیست
انسان های متفاوت، افکار متفاوت، رفتار متفاوت، خلق و خوی متفاوت، همه چیز متفاوت
و قشنگی ماجرا اینجاست، که هرکس، هم صحبت خودشا پیدا میکنه
و میان این صحبت ها، همهچیز به طور جالبی با تمام تناقض های که تو خیلی چیزا با هم دارن
نقاط مشترک زیادی پیدا میکنن.
حتی من.
#خودنویس
@shominee
هدایت شده از 🇮🇷هنرمند انقلابی🇮🇷
🔺«رعدالسیف» تازه ترین نقاشی حسن روح الامین منتشر شد
🔹این هنرمند هم زمان با شبهای جنگ رمضان و موج های موشکی ایران ، با پرداختن به روایتی از امام حسن درباره ی امیرالمومنین( ع) این اثر را منتشر کرده است.
🔹اثری که با اشاره به جمله ی « ای کسی که خداوند به برکت او ، مومنان را کفایت فرمود » خلق شده است.
🇮🇷#هنرمند_انقلابی🇮🇷👇
@Honarmand_enghalabi