🔥 صاعقه
دهم تیر ماه ۱۴۰۵.
مقداری کسلی و سوزش گلو در طول روز داشتم. ساعتهای ۱۰ شب به رختخواب رفتم تا کمی استراحت کنم، و ساعتهای دهونیم برم برای تجمعات.
وقتی که بیدار شدم، حدود ساعت دهچهل بود و حوصلهی رفتن نداشتم. اما از طرفی، چون تو کل روز کسل بودم و خیلی حال خوشی نداشتم، گفتم میرم یه دوری میزنم و حالم بهتر میشه، تا اینکه خونه به خوابم.
اومدم بیرون، موتر را روشن کردم، راه افتادم. اما یک چیزی توی این تایم از سال عادی نبود؛ آسمون از چیزی که نشون میداد پرشورتر بود، روشن و خاموش میشد مثل لامپ نیمسوز، رعدوبرق پشت ابر. هوا خنک، همهچی عالی؛ منم که عشق میکردم با دیدن رعدوبرق. سوار بر موتر و شروع به حرکت. هوا فوقالعاده بود، آسمون هر لحظه روشنخاموش میشد.
توی مسیر، نور رعدوبرق و گاهی بخشی از آن را میدیدم. مسیری هم که داشتم، انگار مستقیم داشت میرفت داخل خود آسمون، بین همهی اون نورها. کمی ترسناک بود، اما حال میداد. باید عرض کنم که خونهی ما کمی از مرکز شهر دوره، و خب جایی که من بودم آسمون خیلی باز بود و خیلی خوب میشد آسمون را دید.
در راه، نزدیک یکی از میدانها، چشمانم چنان درخشید که گویی دَربی در آسمان باز شد. به گمانم صاعقهای که عظمتش را نمیدونم چجوری بگم، در همان اطراف مسیری که داشتم میرفتم برخورد کرد و صدای شکافتن آسمان را میتونستم بشنوم.
حقیقتش ترسیدم و گفتم بیخیال، برگردیم خونه. اما بخشی از راه را اومده بودم و دیگه تا تهش رفتم.
از اون صاعقه به بعد، ادامهی مسیر شبیه تونل وحشت شده بود؛ واقعاً ترس داشت. سعی میکردم قوانین رانندگی را خوب اجرا کنم و با سرعت مطمئنه برونم. در ادامهی راه، رعدوبرقها شدیدتر شد؛ نور صورتم را میگرفت و صدای نعرهی آسمان شنیده میشد، هولی به دلم میانداخت، و در عین حال خیلی باحال بود.
نزدیکهای مقصد ؛ آسمان دیگر شکافته شده بود و قطرات شروع به برخورد به زمین کردند، آنهم چه قطرات کلفتی و با چه حجم بالا. زمین در عرض چند ثانیه رنگ عوض کرد.
در مسیر، یکجا باید دور میزدم، و آنجا فهمیدم که دیگر قابلیت ترمز گرفتن را ندارم، چون اگر ترمز بگیرم، چرخ موتر لیز میخوره و ادامهی داستان... دور که زدم، سعی کردم با احتیاط بیشتر و گرفتن دستم بهعنوان محافظ از قطرات بارون، حرکت کنم.
یک میدان تا محلی که میخواستم برم فاصله بود؛ میدان هم خیلی شلوغ. در حال دور زدن در میدان بودم که دیدم چند خانم در حال عبور از میدانن. بهموقع متوجه شده بودم، و در شرایط عادی هیچ اتفاقی نمیافتاد؛ ولی زیر اون بارون، من با ترمز گرفتن صددرصد به زمین میخوردم، و اگه هم نمیگرفتم، ممکن بود به آنها برخورد کنم.
آخرش خیلی آرام ترمز گرفتم، ولی همان کافی بود تا چرخ موتور در آن باران لیز بخورد. ترمز را رها کردم، اما چرخ ولکن نبود، همچنان ایستاده و قصد چرخیدن نداشت؛ تا لحظهای که نزدیک برخورد با زمین بود. خوشبختانه آن لحظه که یک پایم را ستون کرده بودم به زمین که این موتور را هرجور شده نگه دارم، چرخ شروع به چرخیدن کرد و قسر در رفتم.
رسیدم به مقصد و در جایی بین مردم آرام گرفتم
حس خوبی داشت
خلاصه، گاهی اتفاقهایی میافته که هیچجوره انتظارشا نداریم، ولی خب میافته دیگه. بههرحال خاطرهی باحالی شد.
#خودنویس
@shominee
🔥 کوچه خیابون
به نام خدا.
از کوچهخیابانهای شهرمان عبور میکردم، از کنار مغازهها، از کنار رهگذرانی که گاهی نگاهم چشمان آنها را میدزدید. خسته بودم. آسمان بغض گلویش شکسته بود و یکدلسیر باریده، و حالا بوی نم خاک خبر از حال پریشانش میداد. ذهنم آشفته بود، و این آشفتگی تنم را خسته کرده. در گوشهای از خیابان، روی سکویی نشستم و به قدمزدن دیگران خیره شدم.
ذهن آشفتهام مرا به مبارزه میان خودم و دیگران سوق میداد؛ مبارزهای که بارها به مصافش رفته بودم، و بارها با شکستگی استخوان جناق سینه و کبودی زیر چشم بازمیگشتم. مبارزهای میان من و تفاوتهایم با دیگران؛ اینکه آنها چه میخواهند، از جان من چه در اندیشهشان در مورد من ذکر میشود. چرا اینگونهام؟ چرا آنگونه نیستم؟ چرا اینجوریام؟ چرا اینرنگی هستی؟ چرا این کارها را میکنی؟ چرا این کارها را نمیکنی؟ چرا اینقدر مثبتی؟ چرا اینقدر ساکتی؟ چرا اینقدر میخندی؟ چرا اینقدر حرف میزنی؟ و هزاران چرای دیگر، در مورد ظاهر و باطن و اخلاق و رفتار.
گاهی واقعاً نمیدانم به کدام چرا پاسخ دهم، و گاهی نمیدانم چرا اصلاً باید پاسخ دهم. گاهی سعی میکنم آنچه که آنها میخواهند باشم، اما واقعاً نمیشود؛ چون من منم، و اگر بخواهم سعی کنم که کس دیگری باشم، جز بازیگری کار دیگری نکردهام.
میدانی، گاهی سؤالهایم را اشتباه طرح میکنم: اینکه من از دید دیگران کی هستم، پاسخی مشخص ندارد. قبل از فکر کردن به اینکه دیگران در مورد من چه میاندیشند، باید خودم به آن فکر کنم که من کی هستم.
#خودنویس
@shominee
🔥 شناخت
به گوشهای از اتاقم خزیدم و هی به آن میاندیشم که من کی هستم. تا حدودی هم پاسخی برایش دارم و تفاوت و ویژگیهایم نسبت به موجودات دیگر را هی لمس میکنم؛ اما سؤالی برایم پیش آمد که اصلاً چرا به این فکر میکنم؟ بدون دلیل فکر کردن، جوابی دقیق به من نمیدهد
میدانی، میخواهم خودم را پیدا کنم و بدانم از من چه برمیآید که کاری بکنم در حد و اندازهٔ خودم؛ وگرنه فایدهٔ پیدا کردن خودم و شناخت ویژگیهایم چیست؟
اگر کفش والیبالی را تهیه کنم و بدانم این کفش باعث میشود که بیشتر بپرم و در ورزش کمکم کند، اما از آن هیچ استفادهای نکنم و در گوشهای رهایش کنم، چه ارزشی دارد؟ هرچقدر هم بگویم که این کفش فوقالعاده است، تا زمانی که بهرهای از آن نبرم، ارزشی ندارد.
@shominee
زندگی گم شده
بخش اول:
باریکترین لحظات زندگی، در جایی که هیچ نوری نیست؛ حتی ستارگان هم توانایی درخشش خود را نمیتوانند نصیب چشمان من کنند، تا کورسویی از نور را به من هدیه دهند. نور برای من گم شده است؛ گمشدهای که دیگر در قلب من نیست. آنقدر در تاریکیها پیش رفتم که در اوج موج تاریکی رها شدم، و دیگر راه خانه را نمیدانم. پرندهها را گم کردم. در عالم گم شدم. صدایم را کسی نمیشنود، و من غرق در دنیای تاریکی شدم. من را سیاهی پوشاند، جهانم را پوشاند، همهچیزم را پوشاند، و در نهایت قلبم را پوشاند.
صدایم را کسی نمیشنید. من داد میزدم، صدا میکردم: «هیییییی، من اینجام!» کسی نمیفهمید. من دیگر نبودم؛ گویی محو در زمین و زمان و جهان شدم، کائنات من را گم کردند. منی دیگر نبود که بگوید من هستم. من هستم که بگویم هستم؛ اما تمام هستیام را نیست کردم. آنقدر دویدم، دویدم، دویدم، به دنبال آنچه که نباید میرفتم. چه باید میکردم؟ گم شدم. گم شدم. گم شدم. صداها را نمیشنیدم. دیگر هیچ مرا نمییافت.
خسته بودم. نشستم، در گوشهای سرم را کوباندم. آنقدر سرم را به دیوار کوباندم که خونی قرمز از آن جاری شد. یک رنگ جدید دیدم: قرمز. رنگش را دوست نداشتم.
نمیدانم چه کار باید میکردم. خستهتر از آن بودم که بخواهم فکر کنم. فکر، کلمهی جالبی برایم بود؛ تنها چیزی که با آن فکر نمیکردم، فکر بود. فکر به چه بکنم؟ به کجا بخواهم بروم؟ به چه بخواهم بیندیشم؟ خسته بودم؛ و در همانجا نشستم و به کورسویی از نور که از دور مرا میخواند، خیره شدم.
▫️
#خودنویس
@shominee
زندگی گم شده
بخش دوم:
خندههای کودکانه ام یادم میآید؛ زمانی که ستارهها برایم نور داشت، پروانهها بال میزدند، درختان حیات داشتند. خود را میگویم، خودی که در بزرگسالی دنبال همهچیز رفتم و معنای زندگی را گم کردم. کودکیام را خیلی دوست داشتم. آن زمان دنبال توپ و خوردن بستنی و پرندهها و بالا رفتن از یک شاخهی درخت، و قایمشدن از این دوستانم بودم، تا کسی مرا پیدا نکند. خندیدنهای یواشکیام، بالا و پایین پریدنم، صدا کردنم، شوخی کردنم... اما دنیای بزرگسالی مرا عوض کرد.
او به من گفت که باید پول در بیاوریم. گفتم چرا؟ گفت برای اینکه زندگی کنی. گفتم من زندگی دارم. گفت الان داری، آینده را دریاب. به آینده نگاه کردم. آینده دیدنی نبود، نمیتوانستم ببینم. چرا دریابم؟ گفت آینده را میسازی. او به من میگفت آینده را بساز. یعنی چی؟ یعنی الان کاری کنم که آینده ساخته بشود؟ خب من همین الان هم توی آیندهام. آیندهای که لحظهی دیگر به وجود نیاید را الان سپری نمیکنم؛ آن لحظه را سپری میکنم.
من برای پیدا کردن آیندهای رفتم که هیچوقت هم به آن نرسیدم؛ و آن موقع بود که فهمیدم آینده همین الان است. تو الانت را دریاب، آینده به وجود میآید. تو الان برو دنبال آنچه که باید بروی؛ آینده شکل میگیرد. دنیای آینده همین امروز است.
صدای بزرگسالی مرا آزار میداد. باید زندگی را زندگی میکردم؛ نه اینکه برای پول، مقام، ثروت، یا هر آنچه که به آن میگویند زندگی، زندگی میکردم. زندگی مفهومی زیباتر از آنچه داشت. زندگی را باید زندگی کرد؛ آنگونه که درست است. درست چیست؟
▫️▫️
#خودنویس
@shominee