هدایت شده از مَـــجـــاز -!🇮🇷
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 یک انتقام برای همه/one vengeance for all
🔥 کلمات
کلمه ها سوغات افکار ما برای جهان اطراف هست که با خود روح انسان را در بازتابی خارج از کالبد جسم به نمایش میگذارد.
دنیای کلمات وسیع و بی انتهاست،
اما ذهن ما کلمه هایی را از میان آنها انتخاب میکند تا بتواند خودش را به بیرون نشان دهد.
کلمات تمام داستان های ما را تشکیل میدهند
از قصه های پریانه گرفته تا واقعیتی از جنس این خاک
این ها تنها مقداری صدا و یا چند خط کنار هم نیستند
بلکه همه چیز هسنتد.
جادوی که میتواند هر کاری بکند
میتواند هزار دل را مجذوب خود کند
و یا خود را دور ترین فرد به تمام جهان نگه دارد.
#خودنویس
@shominee
🔥انتظار
(بخش اول)
قطرات باران پی در پی پشت سر هم و بی وقفه به زمین بر خورد میکنند
صدای چیک چیک قطرات از گوشه شیروانی به سمت زمین به گوش میرسید
بوی نم خاک با برخورد به زمین همه جا را فرا گرفته بود
و خب، بوی خوشایندی بود
سوز مالیم سرما و سیخ شدن مو ها را میشد به خوبی حس کرد
مور مورم شد
قدم به قدم در پیاده رو زیر پناه درختان حرکت میکردم و کلاه هودی را روی سرم انداختم
دست در داخل جیب، سر پایین و درحال گوش دادن موزیک بیکلام ملایمی از هندزفری
حس میکردم داخل کفش هایم آب آمده و جواربم خیس شده
اصلا خوشم نمیاد جورابم خیس بشه
در همین حال بودم که نور شدید و صدای نعره کشیدن رعد وبرق
منا ازدرون خودم به بیرون پرتاب کرد
هندزفری را در آوردم
چشم به آسمان دوختم نمیدانم چرا
با اینکه رعد و برق تمام شده بود خیره به آسمان شدم و همچنان در حرکت بودم که ناخواسته به یک پیرمرد خوردم
سریع معذرت خواستم وبی برو برگشت با صدایی گرفته گفت: ایرادی نداره پسرم
پیرمرد با یک کت راه راه سیاه که مطمعنم حداقل سی ساله که تنشه
با یک شلوار نسبتا گشاد و زوار در رفته
با یک جفت کفش قهوه ای که از گل لای ناشی از باران حسابی تزئین شده بود
گفتم:پدرم زیر این باران خیس شده اید، اینجا چه میکنید
به آرامی به روی شانه راستم زد وبا لبخندی گفت : منتظرم
منتظر!!!
زیر این بارون به این شدیدی
گفتم منتظر کی هستید
گفت میدانم امشب میآید
چه، که میآید
تنها کلمه ای که به زبانش جاری کرد: میآید
نمیدانستم چه کنم
با خودم گفتم چه میتونم بکنم
نمیدونستم
با پیرمرد دستی دادم گفتم پدر جان با من کاری نداری
نه پسرم_
از کنارش رد شدم و بدون نگاه کردن به پشت سرم
رفتم
در طول راه به او فکر میکردم
منتظر چه بود؟
سر جاده رسیدم و دستم را بالا گرفتم
تاکسی زردی ایستاد و من در صندلی عقب سمت راست نشستم وبه قطرات باران که از روی شیشه به پایین سرازیر بودند، خیره شدم.
بعد از حدود یک ربع به خونه رسیدم
جوارب خیس و هودیم که مثل اسفنج در آن آب جمع شده بود را در آوردم و داخل ماشین لباس شویی انداختم.
به زیر دوش آب رفتم و تماما به پیرمرد فکر میکردم!
او منتظر چیه؟
یک آدم، شاید یه بسته، نمیدونم
#خودنویس
@shominee