دفترچهام را ورق میزنم... صفحه به صفحه، جمله به جمله... پر است از نام او.
هر سطر، هر کلمه، نشانه دارد از حضورش در ذهنم ...
من خواستم با او مهربان باشم. خواستم حتی برای یکبار، خوبی را به کسی نشان دهم... فرق داشته باشم.
اما او نخواست...
رفتارش، نگاهش، حرف هایش، همهشان فریاد میزدند که این را نمیخواهد،
مگر نه؟!
خب...نگفت. اما فهماند. فهماند که مهربانیام را نمیخواهد.
نمیخواست با دیگران فرق داشته باشد، اما من میخواستم فرق کنم.
میخواستم بهتر باشم. خواستم انتخابش کنم... میان همه.
اما گاهی با خودم فکر میکنم که شاید... او باید برجسته ترین نام در لیست من باشد، نه دفترچه ام؛
و گفت:《هیچوقت تا حالا فکر کردی که شاید ما داریم بیشازحد تلاش میکنیم به چیزی که نیستیم تبدیل بشیم؟》