"Get the f**k away from me.
Don't touch me.
I hate you.
I hate you.
I swear to god i hate you.
Oh my god...i love you.
How the f**k could you do this to me..
HOW THE F**K COULD YOU DO THIS TO ME?"
ایکاش میتونستم بهش بگم: لطفا بیا تا ابد باهام راجب بچه گربههای توی خونتون، اینکه چقدر حیوونا و حشراتو دوست داری، اینکه یه وقتایی خواهرتو اذیت میکنی، و پرنیا که اذیتت میکنه و نمیتونی کاری کنی حرف بزن.
لطفا بیا بهم یاد بده که چجوری باید برم سمت بچه گربه ها وقتی هم مامانشون خیلی مراقبه هم خودشون میترسن، چجوری ملخ بگیرم و چجوری یه عنکبوتو بدون اینکه بکشمش از خونه بندازم بیرون
من واقعا از اینکه باهم کاتا بزنیم، جای اشتباه کیای بکشی، با پای اشتباه تکنیک بزنیم، دستمو برعکس بگیرم و به اینا بخندیم لذت میبرم
تو واقعا تنها آدم ۱۰ سالهی مورد علاقمی و لطفا هیچوقت عوض نشو،
"سالها در تاریکی بود؛
نه تاریکی شب، که تاریکیِ بینامی، بیهویتی...
هر قدم، گم بود در مهی غلیظ از ندانستن، از بیپناهی.
زمینی که زیر پا میلغزید، آسمانی که پاسخ نمیداد، و دلی که دیگر نمیدانست چرا باید بتپد.
او مانده بود؛ بیزمان، بیجهت،
فراموششده، حتی از سوی خودش..
نه راهی بود، نه نشانی، نه نوری،
و نه حتی آینهای که بتواند بگوید: این تویی.
تا اینکه، روزی،
در دوردستِ آن بینهایت خاموش، نوری پدیدار شد؛
لرزان، محتاط،
نه آنقدر پررنگ که راه را روشن کند،
اما آنقدر زنده که بگوید:
«تاریکی، همهچیز نیست.»
دلش لرزید ـ نه از ترس،
که از چیزی شبیه شوق؛
شوق دیدن، حتی اگر تنها یک جرقه باشد.
او آرام قدم برداشت؛
شاید هنوز چیزی مانده بود،
شاید هنوز، میان آن شعلهی کمسو،
بتواند خودش را ببیند؛
نه آنگونه که جهان میخواست،
که آنگونه که بود."