"سالها در تاریکی بود؛
نه تاریکی شب، که تاریکیِ بینامی، بیهویتی...
هر قدم، گم بود در مهی غلیظ از ندانستن، از بیپناهی.
زمینی که زیر پا میلغزید، آسمانی که پاسخ نمیداد، و دلی که دیگر نمیدانست چرا باید بتپد.
او مانده بود؛ بیزمان، بیجهت،
فراموششده، حتی از سوی خودش..
نه راهی بود، نه نشانی، نه نوری،
و نه حتی آینهای که بتواند بگوید: این تویی.
تا اینکه، روزی،
در دوردستِ آن بینهایت خاموش، نوری پدیدار شد؛
لرزان، محتاط،
نه آنقدر پررنگ که راه را روشن کند،
اما آنقدر زنده که بگوید:
«تاریکی، همهچیز نیست.»
دلش لرزید ـ نه از ترس،
که از چیزی شبیه شوق؛
شوق دیدن، حتی اگر تنها یک جرقه باشد.
او آرام قدم برداشت؛
شاید هنوز چیزی مانده بود،
شاید هنوز، میان آن شعلهی کمسو،
بتواند خودش را ببیند؛
نه آنگونه که جهان میخواست،
که آنگونه که بود."
اینکه یک روز روی مود همیشگی نبودن، و به اندازه همیشه خوب نبودن، انقدر بهمم ریخته، نگرانم کرده و دوست ندارم اینجوری باشه
اما کوچیکترین تغییر اینجوری ای کلا ذهنمو میبره سمت گذشته و من نمیخوام. نمیخوام حتی یک صدم ثانیه بهش فکر کنم. چه برسه به اینکه برگردم و نزدیک بشم به اون شرایط و اون حس.
میدونی چیه، آره، من از وقت گذروندن با بقیه بیشتر لذت میبردم، اگه دوست داری اسمش رو این بزاری
اما هیچکس هیچوقت تو نشد و نمیشه
مشکل دارم مگه نه؟
همینه که با دور شدن ازت مراقبت میکنم