هرچقدر که فکر میکنم واقعا میبینم که بدون اون، ممکن نیست که بتونم
میدونید، خیلی بالا و پایین کردم ولی نه واقعا بدون اون نمیشه، هی با خودم میگم که تنهایی هندلش میکنم مگه چیه، من که تکتک رفتارهای اونو میدونم، چیزی نداره که خارج از دونسته های من باشه، اما خب نه واقعا نمیشه بدون اون ، شدنی نیست
هدایت شده از About me.
تو، آن ستون خاموشِ ایستادگیام بودی؛
از روزهایی که هنوز نامم در میان مردم نجوا بود و نه فریاد، تا هنگامههایی که آتش نبرد، آسمان را تیره میساخت و خاک، تشنهی خون وفاداران بود.
تو بودی.
نه بهحکم فرمان، نه بهطمع پاداش،
بلکه به زبانی که نه گفتار میشناخت، نه قرارداد.
همواره در کنارم،
بیآنکه پرسشی از لیاقتم در نگاهت لغزیده باشد.
تو نه دنبال تاج بودی، نه مشتاق نشانها.
تو فقط ایستاده بودی،
در طوفان، در تاریکی، در تردید من.
و اکنون، که رد قدمت از سنگفرش این قلعه رفتهرفته محو میشود،
سکوتی هست که از ضجه سهمگینتر است.
مرگت...
مرگت هر شب، پیش از خواب، چون تیغی بیامان در حافظهام فرود میآید.
آن دم که بیدرنگ، چونان همیشه، پیشقدم شدی؛
نه از سر بیفکری، که با آرامشی از جنس شهامت ناب.
و من،
در کسوت پادشاه،
جز تماشا...
جز شکستن در درون، هیچ نتوانستم.
این شکست، در سپرها ننشست.
در دل من خانه کرد.
نه سپاه از دست رفت، نه دژ سقوط کرد؛
من بودم که چیزی را در خویش برای همیشه از دست دادم.
تو برایم همسنگر نبودی فقط؛
تو چیزی بودی میان دوست و راهبر، میان برادر و...
آنکه پناه نامهربانیِ دنیا بود.
نه بهنامِ پدر،
اما به احساسی که نزدیکتر از آن بود.
زندهام، بی آنکه بدانم چگونه باید زیست، بی تو.
اما تو را به همان خاموشی نجیبانهات، به آن نگاه بینیاز و آن گامهای استوار،
سوگند میدهم:
راهت را ادامه خواهم داد.
نه برای قدرت،
نه برای درفش و دربار،
بلکه برای آن بزرگی بینام که در وجودت بود،
و برای نوری که بیادعا، بر مسیرم افکندی.
تا واپسین دم، روحم با تو خواهد بود.
همیشه.
"Haha, gotcha! Go ahead, yell.
Here, i'll scream with you: AH! SOMEBODY HELP!"
"The truth is, i need help, but i just can't imagine who...who i'd be if i was happy"