چندوقت پیش خیلی اتفاقی یه نفرو دیدم، که... میگم فقط در حد دیدن بود، پس نمیتونم این چیزا رو با اطمینان کامل بگم اما...
لباسی که دوست داشت تنش بود، مجسمه سازی میکرد، بافتنی هم میبافت، جزئیات نقاشی ها و طراحی های روی مجسمه هاش دیوونه کننده بودن، مشخصا عاشق کارش بود، و وقت و حوصله میذاشت براشون، گوشی نداشت، اگه هم داشت روی اینستا و ... نبود، گربه داشت، تک فرزند بود، ۱۸ سالش بود و پنجم دبستان ترک تحصیل کرده بود...
(احتمالا) در طول روزش، مجسمه میسازه، نقاشی میکنه، بافتنی میبافه، با گربهش دست و پنجه نرم میکنه، مدرسه نمیره و دغدغهی این شکلی ای هم نداره... میدونه قراره به زودی ازدواج کنه و ... احتمالا پذیرفته
نمیخوام اینجوری زندگی کنما، واقعا نمیخوام، اما... اکثر اوقات این آدم میاد توی ذهنم و با خودم میگم، با تمام وجودم، که کاش جای اون بودم.. از معدود آدماییعه که تا بحال با تمام وجود خواستم که جاش باشم..
به اصطلاح، زندگی ای که کلیشه ها بد میدوننش، درس نخوندن، سواد نداشتن، مستقل نبودن، احتمالا زود ازدواج کردن و... ولی احساس میکنم خوشبختی و آرامش واقعی همینه
Are you ready for the most metal concert in the history of the world?