داشتم دنیا رو تصور میکردم اگه آدما بِهَم اهمیت نمیدادن، گیر نمیدادن بهم، حرف نمیزدن با هم، اصلا نگاه نمیکردن بهم ، هرکسی زندگی خودشو میکرد، همه تنها، هیچکس تو کار کس دیگه دخالت نمیکرد و بقیه براش مهم نبودن و خدایا چقدر زندگی خوب میشد
واقعا یک درصدم نمیتونم فکر کنم که تا ده دیقه دیگه باید اتاق عزیز و دوست داشتنی و ساکت و گرم و نرم و خوشبوی عزیزمو ترک کنم و برم به مدرسهی مسخره و حوصله سر بر و شلوغ و پر آدما و سرد که توش بوی همهچی میاد به جز بوی خوش
ظاهرش، ظاهر خودش و ظاهر زندگیش چیزیه که همیشه میخواستم، ولی باطنش چیزیه که همیشه ازش فراری بودم (و هستم؟) و هی میگم چه آدم مزخرفیه که همچین باطنی داره، اما خودم ظاهرشو ندارم، باطنشو دارم.