ظاهرش، ظاهر خودش و ظاهر زندگیش چیزیه که همیشه میخواستم، ولی باطنش چیزیه که همیشه ازش فراری بودم (و هستم؟) و هی میگم چه آدم مزخرفیه که همچین باطنی داره، اما خودم ظاهرشو ندارم، باطنشو دارم.
هدایت شده از چرایی
احساس فنا شدن و از دست رفتن و غم از کاری نکردنه وگرنه اونی که کاری میکنه به طرز متناقضی نخورده مست و شاده.
هدایت شده از محفلهدونیوطاقهایزمستانیش
همه مدت در حال گشتن دنبال افرادی هستی که حفره پوچی و هرج و مرجِ درونت را پر کنند؛ ناگهان متوجه میشوی تنها چیزی که به آن نیاز داشتهای مقداری تنهایی برای روبرو شدن با خود، پذیرفتن و دوست داشتنش بوده است.