نفر اولی که توی ناشناس یک توصیفات برای من نوشت رو طراحی میکنم و میفرستم.: https://abzarek.ir/service-p/msg/2800607
منظورم از یک توصیفات یعنی توصیفاتِ یک چهره. مثلا جنسیت، حالت مو، حالت چهره و... که من بتونم بکشمش.
_
گفته شد.✔️
یه تیکش توی یه اتاق فرار بودم. بعد اونجا منفجر شد. بعد باید از رو یه شمع بزرگ که مثل پل بود رد میشدم و میرسیدم به همکف. بعد رسیدم به جای باحال که همه داشتن گروهی بازی میکردن با چیزای چرتو پرت. بعد منم رفتم توی یه گروهی که متاسفانه چیز زده بودن و منم رفتم باهاشون بازی کنم. یه بازی بود که هرکی با انگشترش بازی میکرد که حالا یادم نیست چطور بود. منم دستمو دیدم که ایا انگشتر دارم که باهاشون بازی کنم یا نه که دیدم یه انگشتر خیلی خفن که نمیدونم چرا ولی وایب دزدان دریایی میدادو رو انگشتم دیدم. و اولین بار بود میدیدمش. بعد داشتیم بازی میکردیم که یهو یکی توی بازیمون جزوِ اعضای گروه که فکنم یه مرد مُسِن و خیلی چیز زده بود انگشتر منو دزدید و داشت خل بازی درمیاورد و بعد روش کلی مشروب ریخت. اصلا نمیدونم چرااا من قبل خوابم اصلا به اینا فکر نمیکردم. منم داشتم نگاش میکردم و اینطوری بودم که این حرکات معنیش چیه؟ بعد مرده روش توف انداخت که خلاصه فهمیدم قصدش اینبود که انگشترمو کثیف کنه تا من دیگه نتونم بهش دست بزنم. منم دیدم یارو خیلی اسکله کلا رفتم یه سمت دیگه. یه سریا نشسته بودن داشتن به حرفای یه مرده خیلیییی چاق و گنده گوش میدادن که فکنم کچل بود. خیلییی چربی داشت و چربیاش تکون میخورد خیلیییی فراتر از تصور. بعد من دیدم یا سری طناب های کشسان از دیوار اویزونه. و بعد بدون اینکه هدفی داشته بودم وقیقا مثل یه میمون رفتم ازشون اویزون شدم و هی تاب میخوردم از این طناب به اون طناب. ولی جدی خیلی حال میداد قشنگ بادی که بهم میخوردو حس میکردم و خیلیم توی این کار حرفهای بودم انگار که سال هاست تمرین میکنم. بعد مرد جاقه که من وسط سخنرانیش داشتم میمون بازی میکردم عصبی شد و گفت مگه با تو نیستم میگم همه توی ردیف بشینن و گوش کنن؟ منم نمیدونم چرا ولی فورا حرفصو گوش کردم و روی زمین نشستم و گوش کردم. بعد مرده رفت زیر پتو و نمیدونم چیکار کرد شاید پرید و خب چون یارو حداقل ۵۰۰ کیلو بود زمین یهو شکافت و ما هممون ریخیتم پایین. وای. دیگه بقیهشو زیاد یادم نیست.
ولی جزئیات اولش که اتاق فرار بودمو یادمه خیلی اتاق فراره باحالی بود. وقتی میرفتیم اتاق فرار یه شخصیت جدید برامون انتخاب میشد. من شخصیتی که اونجا داشتم اسمم رضا بود و داداش بزرگم اسمش آریان یا اریَن یه همچین چیزی بود. یکی از ماموریتامم این بود که به ارین زنگ بزنم. و توی تلفن نمیدونم چرا ولی ازش پرسیدم تو افسرده ای؟ اونم گفت اره افسردهم بعد هی میخندید. حدس میزنم بجای افسرده کلا اسکل بود. بعد قطع کردم و رفتم سرآع بقیه مرحله ها. و خیلی حال تایپ کردنشو ندارم ولی اتاق فرارش خیلیییی باحال و جالب بود.