eitaa logo
سیلوا
12 دنبال‌کننده
577 عکس
10 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای دیوانه او روی صندلی نشست؛ صندلی مثل یک تکه مبلمان قدیمی اما محکم، او را در آغوش گرفت. اتاق پر از صداهای ضعیف و ناهماهنگ بود، گویی خود دیوارها نفس می‌کشیدند. سایه‌ای پراکنده جلوی او شکل گرفت، حرکتی نامنظم داشت، مثل موج‌های آشفته در یک دریاچه‌ی آرام. صدایش آرام و کمی خشن بود: «چه می‌خواهی؟» او با نگاهی دیوانه و نیم‌خندان گفت: «می‌خواهم ذهنم آزاد باشد… هیچ‌چیز مرا محدود نکند، حتی خودم.» سایه سرش را خم کرد و گفت: «می‌توانم جنونت را گسترش دهم، می‌توانم تو را از مرزهای فکر و منطق عبور دهم. اما هر آزادی، بهایی دارد.» دختر ابرو بالا انداخت: «قیمتش؟» سایه نزدیک‌تر آمد و گفت: «هر بار که محدودیت‌هایت را بشکنی، تکه‌ای از تعادل و آرامش تو را می‌گیرم. دیگر هیچ ثباتی برایت باقی نخواهد ماند؛ حتی وقتی فکر می‌کنی کنترل داری، جنون همراهت است.» دختر مکثی کرد، سپس با لبخندی پر رمز و راز گفت: «قبول است.» صندلی لرزید، سایه آرام در اطرافش پیچید و مثل حلقه‌ای نامرئی روی هوا نشست. وقتی چشم‌هایش را باز کرد، صندلی خالی بود… اما ذهنش حالا آزاد و آشفته بود، مثل طوفانی در آرامش، که نمی‌داند کجا متوقف خواهد شد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا