هدایت شده از °دژاوؤ°
سال 1404 مثل سال های پیش بود اما یه تفاوت بزرگی داشت،سال غافلگیری بود.
هر روزش و هر ماهش پر از غافلگیری های مبهم بود . .
اسفندِ 404 شبیه خطی بود که روی زندگیمان کشیده شد؛ خطی که از آنسویش دیگر هیچچیز شبیه قبل نماند.
سالی بود که فهمیدیم چطور یک نبودن، میتواند وزنش را روی شانهی همهی یک سرزمین بیندازد.
سالی که یک ستونِ قدیمی فرو ریخت؛ ستونی که شاید همیشه خیال میکردیم حتی اگر به آن تکیه ندهیم، همین که سر جایش هست آراممان میکند.
و وقتی رفت… انگار هوا کمی سردتر شد، انگار صداها کمی آهستهتر، و انگار هیچکس نمیدانست دقیقاً چطور باید با این جای خالی کنار بیاید.
آن روزها مردم آرامتر راه میرفتند، انگار هرکس چیزی را در دلش با خودش میکشید.
حضورِ یک غمِ جمعی، مثل مهی که روی شهر نشسته باشد، همهجا بود؛
نه آنقدر غلیظ که نتوانی ببینی،
ولی آنقدر نزدیک که نتوانی نادیدهاش بگیری.
سالِ 404 درست همان سالی بود که به ما یاد داد چطور نبودنِ یک نفر، میتواند بودنِ همهی ما را تغییر بدهد.
سالی که فهمیدیم بعضی فقدانها فقط شخصی نیستند؛ مثل موج میآیند و از دلِ یک تن شروع میشوند، اما آخرش همه را در بر میگیرند.
و شاید همین است که آن سال را اینقدر غمانگیز میکند:
اینکه مجبور شدیم بزرگ شدن را یکباره تجربه کنیم؛
بدونِ آن سایهی آشنایی که همیشه، حتی در دورترین جای تصویر، حضور داشته باشد.
سال نوتون مبارک✨