«روشنی»
برای بیانِ بهشت، لفظِ "پهنه"، تنگ است. عشق را نمیتوان فهمید و فهماند. زندگیِ شهدا، تاریخِ فشردهٔ تقدیر آدمیست! تکلیف انسان، در این همه راه چیست؟!
حسین(ع)، ۷۲ بار حکایتِ تقدیر را سر داد. ۷۲ بار حرف خویش را از سر گرفت، که شاید به این خاکِ سرگردان بفهماند، که چگونه میشود آدم شد!
فرصت خاک، تمام میشود و آدم، اگر بهشت را طلب نکند، -قطعا- به چیزی بیش از جهنم هم نمیتواند فرا رسد. "شهادت"، کلمه نیست؛ بهشت حقیقیست!
مسیر خانهٔ دوست کجاست؟ ساکنان قبیلهٔ تردید، هیچوقت به جوابی روشن نخواهند رسید؛ و در لحظه های فرومانده و جدا شدهٔ تاریخ، باقی خواهند ماند.
جدای از گذشته و آینده، باید به دنبال راه مقام شهدا رفت. البته، جفرافیا برای این مقام، راه ندارد!
گیرم که کاخهای رنگیِ خیالشان، بتواند چشمانداز چشمانِ دنیایان را کور و تار کند؛ اما مگر میتواند جای دلنشینیِ کوخِ کوچکِ سنگر ها را هم بگیرند؟
«۷ بهمن ۱۴۰۱ ٫ عبید»
«باران خون میبارد!»
نرمترین نسیمی که جاریست، آرامشم را طوفانی کرده. دوباره یاد آنها در میان مویرگهام مغزم پیچیده، و چشمانم به تپش افتاده، در میان خاطرشان.
زلف نو عروسان در جادههای انتظار سپید شده، و کودکان همچنان سوال بیجواب خود را -«پس بابا کِی میآید؟»- تکرار میکنند و مادران تمام اندوهشان را درون دل میپاشند و ناله سر میدهند که: میآید، انشالله میآید، و میدانند که هرگز نمیآید. دست های کوچک و خستهٔ دختر همسایه، سالهاست در انتظار دست پدر، بزرگ نشده و "لیلی" هایش همچنان ناتمام مانده است. لبهایش در انتظار بوسهٔ پدر هنوز باز نشده و دستانش، هنوز حمایل گردنی را منتظر اند. مردی دگر بار، خاک های وطنش را خونین دیده و در جوانی، هزار ساله مردی شده که کوچه ها نامش را تکرار میکنند. درختان نامش را در گوش باد، آواز میخوانند و گیاهان از میان رگهایش، سبز میشوند.
سنگهای ناصبور، نخل های سر بریده، ابرهای متواری این حدیث را به تماشا نشستهاند. هنوز از دل اروند مینهای شناور میگذرد و شناور های نرفته نیامدهاند و فرات خاک های تن مدافعانش را به یادگار نگاه داشته. هنوز هویزه و حلب، هرروز شهید میشوند. هنوز خرمشهر در مسجد و دمشق در حرم، عروسی خون دارند. هنوز دیوارهایی که حالا دیگر نیستند، دلم را پناه میدهند و امامزادههای ویران، نذر هایم را اجابت میکنند. هنوز پاوه و دهلاویه با چمران خداحافظی نکرده؛ و زمین های خاکیِ سوریه برای حاجقاسم سرود وداع نخواندهاند. هنوز حجلهها شهید میپروراند. هنوز انشاءالله خدا پیروز است.
عشق، آرامش قبل از طوفانیست که جبههها ادارهاش میکنند، امید را بهانهای برای امتدادش قرار میدهند. گلوله به گلوله، دشمنانم را دنبال میکنم و شهر به شهر، شجاعت مردان را به تماشا مینشینم. وجب به وجبِ این سرزمین، خاکش سجادهٔ مردانیست که آسمان را با دست های گشوده شدهشان شرمنده میکنند. لحظه به لحظهٔ این خاک، حکایت دلهایی بارانیست که باریدند تا دشت شقایقستان بشود.
باید برای این زمین آسمانی صلوات بفرستم. باید وضو بگیرم. اینجا مزار گمشدهٔ برادرانم، و این سبزهها گیسوان از خاک برآمدهٔ خواهران من است. باید وضو بگیرم. باید کفشهایم را در آورم. اینجا وادیِ ایمن است. اینجا طور است. اینجا جز آیینه نمیتوان بود. باید به لالهها بوسه بزنم و نام مینهای منفجر نشده را محترمانه زمزمه کنم. باید میان یادگاران جبههها برگردم. هنوز جسد بیسرِ جوانم از جنگ بازنگشته.
امروز، هنوز چشمها به جادههایی که شهید میآورند، گسترده شده است و باران همچنان میبارد. امروز، هنوز اول جنگ است. این خاکِ سربریده، این دشتِ شهید شده و این رودهای هراسان، هرروز شهید میشوند. آسمان، حسین(ع) هدیه میدهد و لب های علیاکبر(ع) برای بیان اسرار، مُهر میشکند. در این کشور، تا گُل شدن فاصله زیادی نیست. در این وادیِ سربلند، هر لحظه میتوانی خدا را با دستهایت لمس کنی. تمام جاده ها به جبهه میروند. مردی که برای زنده ماندن غنچه گلها، مین منفجر میکرد و برای سلامتیِ سبزههای سبز نشده، زیر تانک میرفت، هنوز از جبههها نیامده است.
ما؟ ما باید دوباره مرد شویم. باید امتحان کنیم شرافتمان را در روزگار سیاهی!
«۷ بهمن ۱۴۰۱ ٫ عبید»
اونجاش که میگه "أنا عبدک الضعیف المذنب و مملوک المنیب"، دعای قنوت شهید سیاهکالی بوده
-صدایِ خاموش!
اونجاش که میگه "أنا عبدک الضعیف المذنب و مملوک المنیب"، دعای قنوت شهید سیاهکالی بوده
پیوستش بزنیم به آیه و لا تقنطوا من رحمة الله(:
وای وای
اینجا که گفت، اگر مرا جهنم هم ببری اهل آتش را آگاه خواهم کرد که تو را دوست دارم:))))
-تا ابد پرانتز
قشنگ ترین ترکیب برا من:
باد و بارون، اهنگ بیکلام، تنها قدم زدن
پ.ن:در حال رخ دادن:)
خدایا این شب چیه خلق کردی جدا؟
چ وضعشه اخه. من الان باید خواب باشم، ن اینکه چتای قدیمی رو بخونم گریه کنم..