11.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
🕋حداقل معشوق خوبی باش...❤️
#دکتر_سعید_عزیزی
6.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شکر گزاری نعمتت رو زیاد نمیکنه،خوش به حال به کسی نگید.....
شکرگزاری بزرگت میکنه....
9.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست واسه اصفهانیا 🤣 البته که اصفهانیا و کلا شهرمون اصفهان بینظیررررره 😂
.
سیمای شهر کرکوند
بسم الله الرحمن الرحیم [وَقَضَيْنَا إِلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأ
بسم الله الرحمن الرحیم
[وَقَضَيْنَا إِلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيرًا]
🔹مستند داستانی
🔥 #قبیله_عصیان 🔥
✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی
#قسمت_بیست_و_پنجم
اُم سلمه در را روی اباعبدالله باز کرد و با لبخند و مهر و احترام از ایشان پذیرایی کرد. اباعبدالله به ام سلمه فرموده باشند: «شما حقیقتاً ام المومنین هستید. یادمون نرفته که در بیست و پنج سال خلافت خلفا چقدر از امیر مومنان و سایر مومنان حمایت کردید. از حمایت شما از عمار در جلسه عثمان گرفته تا رد کردن خواسته طلحه و زبیر و نیفتادن در دام عایشه!»
آن بانوی بزرگوار پاسخ داد: «با عایشه دو بار حرفمان بالا گرفت؛ اولین بار زمانی بود که عایشه به تحریک غیرمستقیم معاویه عازم بصره بود و میخواست تازه جنگ جمل را راه بیندازد. اما عایشه گوش نداد و من هم در جمع انصار و مهاجران سخنرانی کردم و از فضائل علی گفتم. خوشبختانه خیلیها از رفتن به بصره منصرف شدند اما جنگ رخ داد و همان شد که خودتان بهتر از من میدانید. یک بار هم بعد از جنگ جمل بود که عایشه را افسرده اما پر از کینه دیدم و نصیحتش کردم اما از آن روز قسم خوردم و دیگر تا آخر عمر با عایشه حتی یک کلمه حرف نزدم.»
-تا آنجا که خبر دارم حرکت طلحه و زبیر را هم شما به امیرمومنان گزارش دادید. درسته؟
+ بله. من به امیرمومنان مخفیانه گزارش دادم و طلحه و زبیر و عایشه و عبدالله بن عامر را رسوا کردم. حتی نوشتم که اگر نهی نکرده بود رسول خدا از اینکه همسرانش بعد از ایشان در مسائل اجتماعی ورود کنند، جان بر کف در خدمت شما بودم.
- خدا شما رو حفظ کنه. البته یادم هست که آقازادهتان را همراه نامه فرستادید. چه پسر شجاع و دلیری تربیت کرده بودید. یکی دیگه از آقازادگان شما از طرف پدرم به استانداری بحرین منصوب شد. راستی حتی اعتراض شما به «حفصه» را کسی فراموش نمی کنه.
+ حفصه از اولش دل پیامبر را بارها خون کرد. وقتی از ابتلای امیر مومنان به عایشه و اهل جمل خبردار شد، مجلس شادی گرفت و همه زنها رو دعوت کرد و جشن و سرور برپا کرد. من تا خبر شدم به خانهاش رفتم و مجلس را به هم زدم و همه پراکنده شدند.
- خدا به شما جزای خیر بده. نامه شما به معاویه چقدر محکم و جذاب بود و تا مدتها از لعن پدرم در منبرها جلوگیری کرد.
ام سلمه که در دلش داشتند رخت میشستند، یهو بغض کرد و گفت: «آقاجان دلم گرفته و ترس همه وجودم را فرا گرفته. شما به من محبت دارید اما احساس خوبی از این دیدار و ذکر خاطرات گذشته ندارم.»
ابی عبدالله الحسین کمی نزدیکتر نشستند و به آن بانوی با عظمت کمی دلداری و دلگرمی دادند. فرموده باشند: «مادر جان! شما راوی حدیث «علی مع الحق...» و «مَن کنت مولاه...» و سیصد و هفتاد و هشت حدیث دیگر هستید. حتی حدیث کسا از شما روایت و به گوش مردم رسیده. برخی آیات قرآن در خانه شما نازل شده که همین دلالت بر عظمت وجود شما داره.»
بانو با گریه فرمودند: «اما عزیز مادر! دلم گواهی رفتنت را میده.»
اباعبدالله فرموده باشند: «درسته. باید برم. شما امین اهل بیت بودید و هستید. پیامبر، امانت به دست شما داد تا به وصی بر حقش بدید. پدرم که وصی پیامبر بود وقتی قصد هجرت به کوفه داشت، نوشتهها و وصایای خودشان را به شما سپردند. وقتی برادرم امام حسن به مدینه بازگشتند، امانتها را به ایشان تحویل دادید. مادرجان! من هم امانتهایی دارم...»
تا امام حسین این جمله را فرمود، ام سلمه گریه اش بلندتر شد. سر پایین انداخت و به پهنای کل صورت اشک ریخت. امام حسین اندکی صبر کردند. دوباره دلداری دادند و سپس فرموده باشند: «وصیت نامه و تعدادی کتاب و چیزهای دیگر را آوردم که بعداً بزرگترین پسرم که به مدینه برگشت، آنها را به او بدید. اینها وصایای امامت است و دو سه قطعه دیگر هم هست که به وقتش خودم به او میدهم.»
ادامه ... 👇
- نرو! نرو مادر جان!
+ به خدا قسم حتی اگر نروم، این ها دست از سر من برنمی دارند و مرا میکشند. این سفر من است. میخواهی قبر و محل شهادت من و یارانم را ببینی؟
ام سلمه چشمانش را کمی پاک کرد و وقتی امام حسین، دست بر چشمان او کشید به اذن الهی پردهها کنار رفت و شعاع دید او گسترش پیدا کرد و همه مسیر کربلا را دید.
وقتی امام، ام مسلمه را آرام و سفارشات دیگر را به ایشان و ام البنین کرد، در واقع مدینه النبی و اول پایگاه اسلام و انقلاب نبوی را به دو شیرزن سپرد و آن جا را ترک کرد. دو شیرزنی که در برهههای مختلف، اسلام و ولایت را حفظ و از کیان آن دفاع کرده بودند.
امام در واقع با قرار دادن آن دو بانو در مدینه و سفارشات لازم به آنان، عقبه حرکت سیاسی و انقلاب حسینی را محکم کرده و زار و زندگی خود و بنی هاشم را به آنان سپردند و با خیال آسوده از مدینه آهنگ رفتن کردند.
وقت رفتن از مدینه...
وقتی حضرت موسی با آن دو قِبطی درگیر شد و در حمایت از مظلوم، با نواختن بر صورت آن دو قِبطی آنها را به قتل رساند، از ترس فرعون مجبور به ترک مصر شد.
حال و هوای خاصی داشت امام حسین...
ایشان نیز شبانه ...
و به صورت مخفیانه...
و به دور از چشمان جاسوسان بنی امیه...
مثل موسی وقتی میخواست از مدینه مصر خارج شود...
همان آیهای را زیر لب تلاوت نمود که قرآن حکیم حکایت حال موسی و شروع انقلاب او را دارد: «فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفًا یَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»
حضرت با این حرکت، به همه فهماند که خودشان وارث موسی و دیگر انبیا الهی هستند و همچنین موسای زمان خود میباشند...
و یزید، وارث فرعون است و یاران یزید نیز مانند پیروان فرعون هستند...
و البته #یهود و وارثانش در همه زمان، دشمن مشترک همه انبیا و اولیا میباشند.
ادامه دارد...
#قبیله_عصیان
#حدادپور_جهرمی
6.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیش بینی چندسال قبل آقا درمورد سه کشور خبیث اروپایی که دیروز مکانسیم ماشه را فعال کردند!!!!
سیمای شهر کرکوند
روایت دلدادگی قسمت ۱۳۰🎬: کاروان زائران کربلا بیش از یک ماه بود از بیرجند حرکت کرده بودند، بیش از ی
روایت دلدادگی
قسمت۱۳۱🎬:
سوارانی روی پوشیده دور تا دور کاروانیان حلقه زدند و با زبان عربی چیزی گفتند که اهل کاروان چیزی از ان سر در نمی آوردند.
سر کاروان ،که خود مسلط به زبان عربی بود جلو رفت ومشغول صحبت با آنها شد .
اول با ملایمت و خواهش و تمنا از لحن اوخوانده میشد، شروع کرد، اما هر چه اومیگفت، سواران روی پوشیده فریاد کشان جواب میدادند و در آخر یکی از سواران با لگدی که به سر کاروان زد او را بر زمین سرنگون کرد...
سر کاروان از جا بلند شد و همانطور که خون گوشهٔ لبش را با انگشت می گرفت رو به کاروانیان کرد و گفت : زائران بزرگوار؛ اینان را که می بینید راهزنان این دیارند، می گویند با زبان خوش هر چه دارید و ندارید را به آنها بدهید و هرکس مقاومت کند ، با جانش بازی کرده و من هم زور خودم را زدم وگفتم که شما زوار حرم مولاعلی و فرزندش حسین شهید هستید ، خواستم تا رگ غیرتشان را بیدار کنم ، آنها هم تنها تخفیفی که دادند این بود که آذوقه و خورد وخوراک از آن خودمان ،اما هر چه پول و سکه و طلا دارید را بدون کوچکترین کلکی به آنها بدهیم.
با شنیدن حرفهای سر کاروان ولوله ای در بین جمع افتاد و چون چشمشان به سواران قوی هیکل و برق نگاه تیز آنها افتاد و چون تعداد آنها زیاد بود پس نمی توانستند با آنها درگیر شوند، همه به اتفاق مشغول دادن پول و طلاهایشان به راهزنان شدند.
زوار بیچاره از همان اول کاروان به ترتیب ، سکه های بی زبانشان را تقدیم کردند تا نوبت به عبدالله و خانواده اش رسید.
سر دسته راهزنان جلو آمد و چون چشمش به چهره زیبای فرنگیس که از زیر روبنده نازک پیدا بود، افتاد زیر لب عبارتی عربی را تکرار کرد و با اشاره به فرنگیس دستور داد تا از الاغ پایین شود...
فرنگیس با ترس و لرز از الاغ به زیر آمد و عبدالله با دیدن این صحنه ، همزمان با فرنگیس، از روی قاطر خود را به زمین انداخت و جلوی دخترک ایستاد و درحالیکه دستانش را دو طرفش باز کرده بود وبا هیکل چهارشانه و مردانه اش سپری برای فرنگیس شده بود گفت : تو را به مولا علی ، این دختر امانت است... بیایید هر چه دارم از شما اما با این دخترک کاری نشوید..
راهزن که هیچ از حرفهای عبدالله نمی فهمید با دستهٔ شمشیرش به سر عبدالله زد و او را سرنگون کرد و روبه روی فرنگیس ایستاد و همانطور که خنده بلندی می کرد خواست تا روبنده نازک فرنگیس را که چشمان زیبا و درشتش از زیر آن پیدا بود ، بالا بزند.. که ناگهان...
ادامه دارد...
📝به قلم :ط_حسینی
🌨💦🌨💦🌨💦🌨
4.67M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 کارشناسان بیبیسی: مکانیسم ماشه نمادین است و تأثیر چندانی ندارد
7.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه در ازدواج،تحصیل،خواستگاری،خرید خونه وشروع هر کاری استرس داری و میخوای یک نیروی مافوق کمکت کنه،حتما این کارو انجام بده 👆
دکترسعیدعزیزی
اللهم عجل لولیک الفرج🌹