یک سال برمیگردیم عقب . . .
قرارمون شد ۱۱ام ساعت ۵ کافهی کنار میدون .
من و مامان زودتر رفته بودیم
راس ساعت ۵ آقا سید با گل و مادرشون
اومدن و ما برای اولینبار همدیگه رو دیدیم و اون جلسه ، جلسهی معارفهمون بود .
بخاطر استرسی که میکشیدم روز قبلش راهی دکتر شدم و همون روز دیدار هم رفته بودم برای آزمایش .
نزدیک ۳ ساعت حرف زدیم
تو راه برگشت به خونه کلا ذهنم درگیر بود .
افکارش که خیلی شبیه افکارم بود
اما خب فعلا یک جلسه کافی نبود که تصمیم بگیرم . . .