نبودنت درد داره آقای من
و من هنوز این درد را نپذیرفتم
وقتی چیزی رو نپذیری هی بهت حمله میکنه تا کم بیاری و باهاش سازگار بشی
و هربار که حمله نبودنت به شهر وجود من صورت میگیره، تلی از خاک میشم که با کوچکترین وزشی از بین میروم و این چرخه ادامه دارد...💔
#لعنتبهروزهایبیتو ؛| #امام_شهیدم
@sin_hore
امروز همش درگیر مراسم چهلم شهيد علیدادی بودم
الان هم برای مراسم چهلم امام شهید غرفه داریم.
و ناراحتم ازاینکه نتونستم برای این روز مهم چیزی بنویسم 😢
الرفيق ثم طريق... 💔
اینکه دو دوست باهم در یک مسیر شهید بشن خیلی قشنگه
اللهم ارزقنا...
شهید حاج مهدی علیدادی
شهید حاج مرتضی محبی
#شهید ؛| #جنگ_رمضان
@sin_hore
حُــــــــرّهِ ١١٨ |☫🖤
اعمال شب جمعه
سی مرتبه سوره قدر +( اللهم الهمنا الخير و عمل به)
سوره واقعه
سوره جمعه
زیارت عاشورا
دعای کمیل
التماس دعا 🌿
روایت پنجشنبه بیستمین روز فروردین ماه به وقت چهلم امام شهید
از شب گذشته قرار شد که امروز ظهر گلزار شهدا باشیم، بخشی از پذیرایی مراسم چهلم شهيد علیدادی با ما بود، از طرف شهید علیدادی خیلی به گردن بچههای بسیج حق داشت، هرکاری هم انجام بدیم نمیتونم حقش رو ادا کنیم.
سر مزار که رسیدیم، انگار کربلا بود.
هرکسی به یک شکلی از داغ رفتن آقای علیدادی میسوخت.
خواهر یک جور
برادرزاده و خواهرزاده یک جور
اما نگم از استقامت مادر و همسر شهید
مادر چنان محکم و باصلابت بر سر مزار ایستاده بود که صلابت کوه را به سخره میگرفت.
همسر شهید گویی تمام قد، حضرت زینب (س) شده بود و انگار میخواست با عمل کردن به وصیت شهید، مسیر همسر خود را ادامه دهد.
آقا حسین 15 ساله فرزند بزرگ شهید، که پدر از گذشته مسیر او را مشخص کرده بود خود را از این به بعد مرد خونه میدانست، در گلزار حواسش به همه چیز بود دوستان و بزرگانی که در مراسم شرکت کرده بودند را به سمت مزار پدر راهنمایی میکرد، کم و کسری هایی پذیرایی رو میپرسید و به ریزترین جزئیات توجه میکرد تا کمبودی در مراسم حس نشود امّا همین که مداح شروع کرد، آقا حسین یکباره شکست و سریع اشکهای خود را پاک میکرد،از انصاف نگذریم سن کمی هست برای چنین مسئولیت سنگینی که علمدار مسیر پدر باشی، اما فرزندانی که با مکتب کربلا قد کشیدهاند علمداری را خوب یاد گرفتند.
از پذیرایی فارغ که میشدم، عکس دو دوست، دو همکار، دو شهید قاب چشمانم را میگیرد. همیشه وقتی از شهادت کسی خبردار میشدم حسرتی به دلم مینشست و خوش به سعادتش میگفتم، اما تا الان همچین حسی که از خبر شهادت دو نفر که از نزدیک میشناختم رو درک نکرده بودم، علاوه بر حسرت یک بهت یا حالت خلسه مانند آدم رو میگیره. اینکه چی شد؟ چرا ندیدم؟ اصلا نمیدونم چی بگم که اون حس رو انتقال بدم، فقط اشکِ که میتونم بریزم و بسوزم. رفیق میخوایین پیدا کنید، رفیقی پیدا کنید که خدا با هم شما رو بخره، تو اون سجده آخر چی گفتید که در کمترین زمان قفس دنيا رو به آزادی آسمان ترک کردین.
مراسم حدود نزدیک ساعت شش عصر تمام میشه، میرم خونه تا برای مراسم چهلم امام شهیدم آماده بشم، یه سری وسایل پذیرایی برای موکب آماده میکنم و به سمت محل برگزاری مراسم حرکت میکنم، حدود ساعت نه شب مراسم رسما شروع میشه.
از همه جور قشری در جمعیت بود، قشنگیش به اینه که همه زیر یک پرچم برای یک نفر آمده بودند،اینجا دلها حکمرانی میکنن وگرنه هیچ جوره نمیشد کسی که در بعضی مسائل اختلاف نظر و شاید کاملا مخالف بود رو در کنار قطب دیگری قرار بدی، همه شهید امام خامنهای شده بودند برای ایران.
زمان مداحی و روضه که شد هر گوشه کناری رو نگاه میکردی، میدیدی یک نفر، کز کرده و شانه هایش تکان میخورد، از تکان خوردن این شانهها دنیای کفر تکان میخورد. شهادت امام ما را خیابان گرد کرد، چهل شب مردم نه اینکه فقط در میدان بودند، بلکه مسیر رو به فرماندهان نشان می دادند و خود میدان دار شده بودند.
در بین تمامی موکبها، موکبی از اهل عراق و موکبی از افغانستانیهایی که مقیم ایران بودند نظرم رو گرفت. سمت موکب عراقی ها که رفتم انگار به طریق الحسین طی الأرض کردم، همان حال و هوا، همان شور، همان عشق.
موکب افغانستانی ها رو که رفتم، عکس یکی از پاسدارانی که از دور میشناختم رو سر در موکب گذاشته بودند، یک نفر هم کمی جلوتر از موکب با چرخاندن پرچم تیپ فاطمیون رجز میخواند.
کم کم مراسم تمام میشود، تا اسنپ برسه یکم باید منتظر میموندم، در همین انتظار صدایی از دور شنیده میشد که میگفت چه خوبه کربلا مخصوصا غروب کربلا... 💔 به یکباره شکستم غمم دو برابر شد امشب شب جمعه هست و اربعین امام و دور از کربلا.
همش نگران اینم نکنه نرسم به مراسم تشییع آقا اینکه هنوز زمانش هم مشخص نیست به دغدغه دیگه هست.
سوار ماشین میشم و به سمت خونه حرکت میکنم میخواستم روایت امروز رو بنویسم که زمزمهٔ دعای کمیل به گوشم خورد، چقدر روحم نیاز داشت به این مناجات دکمه گوشی رو زدم و چشامو بستم، به روحم فرصت دادم تا بال بگیره برای پرواز.
الان که این روایت رو مینویسم
با تمام گریههایی که کردم، با تمام دلداری هایی که به خودم دادم هنوز سبک نشدم و حس میکنم حالا حالا سبک نخواهم شد.
#روایت ؛| #جنگ_رمضان
@sin_hore